اولین شب زمستان

کد خبر: ۳۷۴۴۸۰

اینجا هم با زندگی‌های ساده خودمان روبه‌رو می‌شویم؛ زندگی با دغدغه‌هایش، با فراز و نشیبش، با احساس‌های گوناگون و گاه متضادش و با آرامشش در دل خانواده.

در پنجشنبه آخر سال با ترانه آشنا می‌شویم و ثریا؛ مرد خانه را از زبان پسرکی می‌خوانیم که همه خیال می‌کنند لال است؛ لحظه‌های ملاقات را از چشمان محبوبه می‌بینیم؛ دلتنگی با آقای کاظمی آغاز می‌شود؛ زرین‌گل ما را در بخش زایمان اتاق به اتاق می‌برد؛ و در پایان دختر می‌گوید: مامان راست می‌گوید. من هنوز مردها را نمی‌شناسم.

اما امروز بد نیست خلاصه داستان برف و نرگس را با هم بخوانیم.

***

زن پشت میز کارش نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد روبه‌روی پنجره، آسفالت پشت‌بام خانه متروک زیر باران برق می‌زد.

پشت خانه متروک یک خیابان بود که زنی با زنبیلی از آن می‌گذشت و بعد آپارتمان 4 طبقه‌ای با آجر قرمز که زندگی از بالکن‌های آن در هیات شیشه‌های ترشی، کهنه‌های شسته و گلدان‌های خشکیده خود را به رخ می‌کشید....

زن به این طرف پنجره، به اتاق نگریست. به برگ‌های سبز گلدان‌هایی که خودش کاشته بود و یک طرف اتاقش را سبز کرده بود. او گلدان‌هایش را دوست داشت، گلدان‌هایی را که بی‌دریغ جوانه می‌زدند، برگ‌های سبز و باطراوت‌شان را به بالا می‌افراشتند و ساقه‌های‌شان را به طرف نور می‌چرخاندند.زن به روزنامه‌های روی میز خیره شد. عنوان‌ها را نگاه کرد اما ندید. باید بلند می‌شد و روزنامه‌ها را مهر می‌زد و از میان چوب‌های مخصوص جا روزنامه‌ای می‌گذراند و آنها را مثل رخت‌های تازه شسته شده به چارچوب خود می‌آویخت، تا دیگران بیایند، عنوان‌ها را بخوانند، صفحه‌های نیازمندی‌ها را زیر و رو کنند و از جدول‌ها کپی بردارند.

زیر شیشه میزش نقاشی یک پرنده و 2 دختر با موهای بلند و چشم‌های آبی، نگاهش را به خود خواند. این نقاشی را دختر بزرگش وقتی کلاس دوم بود، کشیده بود. دختری که حالا 15 سال داشت و روز به روز از او دورتر می‌شد. زن آهی کشید و جرعه‌ای از چای سردش را نوشید. فکر کرد: «مثل باد می‌گذرد، مثل توفان. کی فکر می‌کرد که من 15 سال پشت این میز بند شوم؟ آن هم منی که همیشه از اداره متنفر بودم، من که دوست داشتم درس بخوانم و...» بعد خودکارش را برداشت و روی برگ تقویمش در صفحه اول دی نوشت: «همه چیز به هم می‌پیچد تا مثل ریسمانی، تو را به جلو بکشد و از تو درست همانی را بسازد که نمی‌خواهی.» بعد پوزخندی زد و روی همه کلمات را سیاه کرد....

فکر کرد هوا چقدر تاریک است و از پنجره به آسمان خیره شد و احساس کرد تمام وجودش لبریز از شادی می‌شود. دانه‌های باران، برف شده بودند. زن عاشق برف بود. برف او را به یاد زمستان، گل نرگس و به یاد مرد جوانی می‌انداخت که دوستش داشت...

تلفن زنگ زد. با عجله تلفن را برداشت. تلفنچی گفت که با مدرسه دخترش صحبت کند. زن برف و نرگس را فراموش کرد و دلش لرزید. حالا خود زندگی بود که سراغش آمده بود. مدیر، تلفن را دست بچه داد، بچه نالید: «مامان سردم است، انگار تب کرده‌ام، بیا دنبالم.»

... توی تاکسی دختر سرش را روی شانه او گذاشت و هق‌هق‌کنان شانه او را خیس کرد. هر وقت دیگر بود زن موهای او را نوازش می‌کرد و می‌گفت که نباید این قدر ضعیف باشد، که یک دختر 9 ساله دختر بزرگی است و برای زدن یک آمپول اینقدر گریه نمی‌کند، اما امروز خودش هم دلش می‌خواست گریه کند.

ساعت 8 بود که تب دخترک کمتر شد، بوی سوپ توی خانه پیچیده بود. دختر بزرگ‌تر پشت میز آشپزخانه درس می‌خواند و گهگاه زیر چشمی نگاهی به مادرش می‌انداخت. زن هنوز آرام نشده بود، دلش می‌خواست با یکی دعوا کند، منتظر بود شوهرش بیاید تا دق‌دلی‌اش را سر او خالی کند، اما او هم دیر کرده بود. تا آن ساعت، 10 بار با خودش دوره کرده بود که چه بگوید و چه نگوید. می‌خواست بگوید که چقدر خسته است که چرا او را هیچ جا نمی‌شود پیدا کرد که چرا هیچ‌وقت نیست که این همه کار به چه درد می‌خورد؟...

صدای زنگ در آمد. دختر بزرگ‌تر در را باز کرد و دختر کوچک روی مبل نیم‌خیز شد. زن از کنار پنجره آشپزخانه تکان نخورد. پشت به در ایستاد. هرچه برای خودش دلیل می‌آورد که او هم سر کار بوده، خسته است، با هزار جور آدم سروکله زده، دلش آرام نمی‌گرفت.

هنوز داشت برف‌ها را تماشا می‌کرد که حضور مرد را پشت سرش احساس کرد و تا برگشت، دسته‌ای گل نرگس را روبه‌روی صورت خود دید. زن به مرد لبخند زد. دخترها به هم نگاه کردند و خانه پر از عطر نرگس شد.

***

شب یلدا را می‌توان با داستان‌های برف و نرگس، به یاد ماندنی‌تر کرد.قیمتش 3000 تومان است؛ به اندازه یک کیلوونیم میوه.

قابل توجه ناشران محترم

ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روان‌شناسی کودک‌، رمان‌های خانوادگی و ... کتاب‌های تازه‌ای به بازار‌ روانه کرده‌اند‌ می‌توانند 2 نسخه از کتاب‌های خود را برای معرفی‌ به نشانی تهران- بلوار میرداماد‌- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری، قسمت « پرواز با کتاب» ارسال کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها