سفید سفید صد تومن !
دختر کوچولوی سبزه روی بانمک دست خواهرش را گرفته است و یواش یواش پیش مادربزرگ میرود. مادربزرگ دارد آشپزی میکند. دختر کوچولو شیرینزبانی میکند که مادربزرگ من هم بیایم آشپزی کنم؟ مادربزرگ نگاهی به دخترک میاندازد و میگوید: نه مامان جان. یک وقت میسوزی از این هم سیاهتر میشویها! و میخندد. در عوض خواهر کوچک او را در آغوش میگیرد و میبوسد و میگوید: این طلاخانم را چرا آوردی اینجا. خواهر کوچکتر برعکس خواهر بزرگتر سفید است.
سفید مثل برف با موهایی حلقه حلقه و طلایی با چشمهایی آبی مثل آسمان. این سفید برفی کوچولو گل سر سبد خانواده است و توی خانه مادربزرگ و پدربزرگ از بغل این و آن پایین نمیآید. گاهی کسی حتی حواسش هم به خواهر بزرگتر او نیست که یواشکی وقتی همه دارند از زیبایی و سفیدی خواهرش تعریف میکنند، میرود گوشهای و آرام اشک میریزد. او یک بار هم صورت خواهرش را با ماژیک سیاه کرده بود که به خاطرش کلی کتک خورد! اما آیا واقعا او مقصر است؟
اینها پسردوستاند و آنها دخترزا
در خانه مریم 6 خواهر و یک برادر زندگی میکنند. مریم که دختر بزرگ است تعریف میکند: اگر بگویم ما دخترها نسبت به پدربزرگ و مادربزرگمان هیچ حسی نداریم دروغ نگفتهام. در واقع فکر میکنم اول آنها بودهاند که نسبت به ما هیچ حسی نداشتهاند و در عوض تنها برادرم گل سر سبد فامیل و مادربزرگ و پدربزرگ بوده و هست. تا وقتی مامان، دختر میزایید مادرشوهر و پدرشوهرش با او سرسنگین بودند و اصلا گوشه چشمی به ما نداشتند و ما فقط از طرف خانواده مادرمان محبت میدیدیم. گویا محبت آنها هم از روی دلسوزی بود. یادم میآید مادربزرگ مادریام میگفت: شما طفلکیها باید جور دخترزا بودن مادرتان را بکشید. آخه خانواده ما دخترزا هستند، آنها هم که پسر دوستاند.
بچه این را دوست دارم؛ بچه او را نه!
نه گوش و نه گوشواره
سکینه خانم مادربزرگ چندین نوه است. او میگوید: آدم باید خداییش را بگوید. دست آخر تو یک وجب جا میخوابیم. من بین نوهها فرق میگذارم. چطور وقتی از یکی از فرزندانم که بیچشم و رو و نمکنشناس است و از او دلگیرم میتوانم بچههایش را دوست داشته باشم؟
میپرسم موضوع سر چیست؟
میگوید سر ارث است. وقتی همسرم مرد، یکی از پسرها رفت و شکایت کرد و خانهای که در آن زندگی میکردم را از دستم درآورد و فروخت و مرا مستاجر و دربهدر کرد. من او را هیچ وقت نمیبخشم. اگر ندار بود حرفی نبود اما او احتیاجی نداشت. وقتی پدرشان بیچشم و رو است بچههایش را میخواهم چه کنم؟
میپرسم بچهها آنوقت چند ساله بودند؟
میگوید: یکیشان 5 ساله بود، دومی را هم مادرش باردار بود. معلوم است که بچهها روحشان هم از این دعوا خبر نداشته است اما اغلب خشک و تر را با هم میسوزانند !
مادربزرگ دیگری میگوید: اولین نوه یک چیز دیگر است، آن یکی میگوید: نوههای دختری دوست داشتنیترند. یک پدربزرگ هم میگوید: نوه باید پسر باشد!
یکی هم میگوید: آدم باید هم دخترها را نگه دارد هم پسرها را تا بعد از مرگش یک سری گریه کن داشته باشد و یک جماعت که نعشش را از روی زمین بلند کنند! این هم استفاده ابزاری از دخترها و پسرها و بچههایشان.
حمایت آری، تبعیض نه !
جایگاه مادربزرگها و پدربزرگها در راس خانواده است. آنجا که باید الگو و عقلکل خانواده بنشیند. کسی که حامی است و حرف آخر را میزند. حالا فکر کنید اگر این یک نفر با بچهها، تبعیضآمیز برخورد کند، نوههای کوچک و از همه جا بیخبر چقدر احساس شکست و سرخوردگی خواهند کرد !
روانشناسان معتقدند بزرگترها بجای فرق گذاشتن بین فرزندان که موجب حس حسادت و تنفر در آنان میشود باید در جایگاه یک حامی قرار بگیرند.
حسادتی که در دوران کودکی بر اثر این تبعیضهای ناروا و بیدلیل به وجود میآید میتواند برای همیشه گرههای کوری در روح و روان کودک به وجود آورد که تا پایان عمر او را آزاد میدهد. حسادت، نوعی ناراحتی از شخصی است که بیدلیل امتیازات و موفقیتهای بیشتری نسبت به طرف مقابل خود دارد و رفتارهایی از آن دست که خواندید میتواند این احساس را در بین فرزندان یک خانواده تشدید کند. همچنین برخورد تحقیرآمیز با احساس کودک میتواند زمینه این احساس را در او ایجاد نماید.
شرایطی که این احساس را در کودکی ایجاد میکند باعث میشود کودک نسبت به تواناییهای خود دچار کمبینی شود و دیگران را دارای تواناییهای بیشتر از خود بداند، میتواند عاملی برای بروز رفتارهای پرخاشگرانه، لجبازی و عدم فرمانبرداری از والدین شود و از طرفی برای همیشه رابطه مادربزرگ و پدربزرگ و نوه را تیره کند.
اولین و مهمترین مدرسه بچهها، کانون خانواده است که معلم و استاد این کانون، پدر و مادر هستند. مادربزرگ و پدربزرگهایی که نوهها را 9 ـ 8 ساعت در روز نگهداری میکنند نیز در شکلگیری شخصیت کودک نقش مهمی دارند.
بنابراین به این ریشسفیدها و موسفیدهای فامیل توصیه میکنیم کدورتهای خانوادگی را سر نوهها خالی نکنید و همه بچهها را میوههای باغ خدا بدانید و از آنها مراقبت کنید و لذت ببرید تا روزی که میوهای رسیده شوند؛ باور کنیم اوقات تلخی و تبعیضهای ما این میوهها را لکدار و مریض میکند.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم