در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با خودم فکر کردم راستی با این 60 لیتر بنزین و این ماشینهای ساخت وطن که سوخت را قلپ قلپ میخورند؛ کجا میشود ماشین بیرون برد؟ و بلافاصله جواب خودم را دادم؛ که خدا پدر بنزین آزاد را بیامرزد، اما باز این فکر زد به سرم که حالا آمدیم وقتی قیمت بنزین آزاد شد، باز هم وضع ترافیک و آلودگی هوا همین طور بود؛ آن وقت چه میکنند؟ بنزین گرانتر میشود؟ خب تا کجا؟ طرح زوج و فرد به بیرون تهران هم میرسد؟ آن هم تا کجا؟ راستی که اگر یک فکر اساسی نشود، این آجرهای طرحهای مختلف مقابله با آلودگی روی هم مینشینند و خدای ناکرده تا ثریا کج بالا میروند.
توی همین فکر و خیالات و اوهام بودم که سر و صدایی از کوچه توجه همه را به خود جلب کرد. صدای شیون و گریه و ناله، درهم و هیاهوگونه به گوش میرسید.
به رسم مالوف ما ایرانیها، همه دویدیم کنار پنجره؛ آنها هم که دیر رسیدند از پشت سر جلوییها سرک میکشیدند.
صاحبخانه هم شال و کلاه کرد و رفت پایین تا اگر کمکی از دستش برآید دریغ نکند.
از بالا که چیزی پیدا نبود، جز چند نفر که انگار بیهدف این طرف و آن طرف میدویدند. با دیدن همین اندک، هرکس چیزی میگفت و اظهارنظری میکرد. صاحبخانه هم دیر کرده بود، من هم که منتظر فرصتی بودم، رفتم پایین. در ورودی ساختمان از سطح کوچه چند پلهای بالاتر بود؛ در را که باز کردم دیدم صاحبخانه روی پله اولی نشسته و دستش را حائل کرده زیر سرش. آن طور که گویا اگر دستش را بردارد، سنگینی سرش او را میکشاند روی موزاییکهای پیادهرو!
کنارش نشستم و پرسیدم: خوبی؟
تازه متوجه من شد و مات نگاهم کرد. باز پرسیدم: خوبی؟
آرام سرش را تکان داد.
صدای همهمه و گریه واضحتر به گوش میرسید.
پرسیدم: چی شده؟
با یک جور لکنت گفت: بنده خدا این همسایه بغلی سکته کرده و تا اورژانس بیاد، تموم کرده؛ همش 42 سالش... بغضش ترکید و نگذاشت جملهاش را تمام کند؛ شانههایش آرام تکان میخورد و من مثل این که بخواهم شانههایش را آرام کنم، دستم را انداختم دور شانهاش.
یک کم که آرام شد، گفت: میدونی، یکی دو ماه پیش یه ماجرایی بین من و اون خدا بیامرز پیش اومد.
میگفت، اما انگار نه برای من، انگار یک خاطره را در ذهن بغضآلودش مرور میکرد.
یه شب که کارم زیاد بود و دیر رسیدم خونه، دیدم تو کوچه اصلا جا نیست. خیلی خسته بودم؛ دیدم ته کوچه یه جا هست؛ منم ماشین رو همونجا پارک کردم و رفتم خونه. فردا صبح با فکر کارایی که از دیشب مونده و باید زودتر از هر روز میرفتم تا تمومشون کنم از پلهها پایین اومدم. به کوچه که رسیدم، وای خدای من، یه ماشین جوری پشت ماشینم پارک کرده بود که من نمیتونستم بیام بیرون. بین اون ماشین و دیوار گیر افتاده بودم. با این که میدونستم کار درستی نیست، اما شروع کردم یکی یکی زنگها رو زدن و پرسیدم اون ماشین مال اوناس؟ تا بالاخره همین خدا بیامرز با چهرهای گرفته و عبوس اومد دم در و گفت، آره ماشین منه.
ازش خواهش کردم اونو از سر راه ماشین من برداره تا بتونم بیام بیرون و برم دنبال کارم.
با تمسخر گفت: کسی که ماشینش رو میذاره جلوی خونه مردم باید به این جاهاش هم فکر کنه.
گفتم: آقای محترم، اینجا کوچهس. ببین، جلوی خونه منم یه ماشین دیگه پارک شده. خلاصه بحثمون بالا گرفت و اونم قرص و محکم وایساده بود که من ماشینو جابهجا نمیکنم، هر کاری هم دوست داری بکن. آخرش هم گفت اصلا زنگ بزن 110 بیان تکلیف ما رو روشن کنن.
خلاصه اونقدر گفت که من حسابی عصبانی شدم، رفتم نشستم پشت فرمون و ماشین رو روشن کردم و بعد از چند تا عقب و جلو، از بین ماشین اونو دیوار رد شدم، و چون جا کم بود، آینه بغلم به دیوار گرفت و خرد شد. سپر ماشین هم کشید به دیوار و کج شد.
در حالی که اشکهای روی گونههایش را پاک میکرد، آرامتر ادامه داد: از اون روز هم هر وقت همدیگرو میدیدیم، بدون کلامی از کنار هم میگذشتیم.
حالا دارم با خودم فکر میکنم آیا این زندگی ارزش این حرفا و این کارا رو داره؟
اگه ما آدما به این فکر کنیم که آخرش اینه، اونم بیخبر. بازم این طوری رفتار میکنیم. بازم... .
دو نفر از همسایهها آمدند و گفتند: ما داریم میریم خونه اون مرحوم.
صاحبخانه هم بلند شد و با آنها رفت. من روی پلهها ماندم با فکر رفتار آدمهایی که گویا فراموش کردهاند روزی این چنین برای همه هست!
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: