نسل‌3‌ رو‌کجا می‌‌بری؟!

با سلام و عرض خسته نباشید، اینجانب کافه کاغذی اعلام می‌دارم از دست این تعطیلی‌ها حسابی خسته و کلافه شده و دلمان می‌خواهد سر به تن این پاییز و این زمستان و باقی موارد نباشد که نباشد، لذا عرض می‌کنیم که آقاجان هر کاری می‌کنید، بکنید؛ ولی دعا کنید زمستانمان لااقل درست و حسابی باشد. زیاده عرضی نیست.
کد خبر: ۳۷۳۳۶۶

بچه‌ها: معصومه از ساری، معصومه از ساری: بچه‌ها! (چیه؟ خب چرا این جوری نگاه می‌کنید؟ گفته چرا مرا به بچه‌ها معرفی نمی‌کنی؟ معرفی کردم دیگه) در ضمن پدر محترم معصومه خانم، چرا می‌خواهی اشتراک روزنامه را قطع کنی؟ گناه داریم به خدا...

ورونیکا خانم ما هم به یاد شما هستیم و برایتان دعا می‌کنیم؛ ولی من قبلا هم چند بار در کافه خاطرنشان کرده‌ام که در زمینه دعا کردن رسما جناب شخص شخیص گربه سیاهه می‌باشیم و بس. حالا از ما گفتن بود. دعا کردیم برعکس گرفت، نگرفت یا هرچی... به ما گیر ندهید. ما چیزی را ضمانت نمی‌کنیم. گارانتی هم نمی‌دهیم.

خب حالا که نامه ادیسون بانو به دست ما نرسیده و ایشان مجبور شده‌اند کل نامه را برای ما ایمیل کنند، ما هم نامه‌شان را می‌چاپیم که هم دلتنگی‌ها رفع شود هم شما مثل ما خندان شوید: «سلام و درود دوصد بدرود بر تو ای نگارنده خوش‌ذوق و خوش‌تیپ‌نویس. مدح و ثنای شما را از مرام و معرفت بیان نخواهم کرد که قلم من از حرکت
باز می‌ایستد و چون اشتیاقی بی‌حد و حصر برای نگاشتن نامه از برای شما بر من است، هیچ از این خاطر خوش ندارم.

چند صباحی پیش رقعه‌ای را به سوی شما پیشکش نمودیم که کم از گلایه و شکایت از گذران اوقات فراغت به بطالت نداشت که درحقیقت واقع هم چنین بود تا این‌که در واپسین ایام تابستان و اوایل ماه خزان، حدیثی از میمنت و مبارکی و وصلت بود که ما نیز جملگی در این مجلس دعوت می‌بشدیم.

آن هم چندین مجلس وصلت و چندتایشان نیز دور از وطن خویش می‌بود؛ یکی اندر آبادی خوش‌آب و هوایی و دیگری بسیار دورتر، سرزمین گرم خوزستان و دگر مجلس در وطن خویش می‌بود و ما سوار بر طیاره با حشم و ندیمان و خوردنی‌ها و مطربان به سوی آبادی فرود آمدیم.

دیگر روز راه خوزستان را پیش گرفتیم. هوا در راه بسیار گرم و طاقت‌فرسا می‌بود، بر خوزستان که فرود می‌آمدیم از راه‌هایی طولانی گذر نمودیم و اندیشه‌ای جالب بر ذهنمان خطور می‌نمود که بسی نیکوست که مشتری‌های کافه اندر سرتاسر سرزمین پارسی‌گوی ایران باشندی که در حین سفر بر هر کوی و برزن سرزمینمان، ناخودآگاه آدمی یاد ایشان می‌بیفتد و توجهی مبسوط بر این دیارها می‌ بکند.

بخواندیم که یکی از دختران از ما بپرسید: این چیست بر دست گرفته‌ای؟ بر خود پررو شده‌ای! در عروسی که روزنامه دست نمی‌گیرند؛ من نیز به وی گفتمی که این‌چنین بد داوری مکن؛ نگارنده‌ای دارد، او را کافه گفتندی و در فضایل و علم و ادب و خنده‌پراکنی دستی تمام دارد، هر که با وی بود، خوش بزیست و دل‌های خاص و عام اهالی کافه‌نشین را بربوده به سبب شیرین سخنی.

و برای این‌که قصه تمام‌تر باشد، به وی بگفتم که روزی به سوی او قطعه‌ای بفرستادم و وی در حال جواب نبشت که خوشحال بشده است و مرا مورد لطف و اکرام خود قرار بداد. با این سخنان من، وی شوریده بگشت و با حرکتی آکروباتیک، روزنامه را از من بربود و مانند این بود که مشایر خود را از دست بداده باشد و حافظه‌اش می‌نماند و من نیز چون ایام نامه را بر کف می‌بدیدم، خود را بگفتم: بباید کاری بکرد و به وی گفتندی: هوی نسل 3 رو کجا می‌بری با زبون خوش بیارش والا...

(اهم... اهم...) داشتیم می‌فرمودیم به وی گفتندی: روزنامه را باز آر که آن را به اتمام نرسانده‌ایم که گوش هم نکرد و برفت، در راه بازگشت از مجلس که می‌برفت، چند بار مرا گفت: نامش چه بود؟ نامش چه بود؟ ما نیز نامردی نکردیم و شرط دوستی را نگاه بداشتیم و به وی گفتندی: شتر گاو پلنگ؛ تا عبرتی برایش بشود که ما را نیازارد.

و این چنین است که نامه‌ام را به پایان می‌برسانیم و مراتب سپاس خود را از بابت بخواندن رقعه‌ام بر شما اعلام می‌بنماییم.»

دنیا هم نوشته: «سلام‌علیکم کافه‌جان خوبی؟ آقا ما 2 هفته نتونستیم نسل 3 بخریم اصلا ترکیده صفحتون هی دنبال صفحتون گشتم و گفتم ای دل غافل کافه پرید و ما لحظات آخر کنارش نبودیم هی هی... حالا نگو همین کنار دستم بودید و اسباب‌کشی کردین رفتین صفحه بغلی!! خونه نو مبارک می‌بینم که شتر گاو پلنگ یار‌غارت دیگه نیست و نیشتان مبسوط است.»

بعد هم دنیا خانم این تعطیلی‌ها با این قیمت یعنی به قیمت خراب بودن هوا اصلا نمی‌ارزد. فکر بچه‌ها را بکن که چقدر اذیت می‌شوند؟ وروجک ما... وروجک ما... (نگارنده اشک در چشم‌هایش حلقه زده، بغض کرده و جعبه دستمال کاغذی را له می‌کند...)

یک دوست هم نوشته که با وجود رسیدن امتحانات، ایمیل زدن به کافه نباید فراموش شود. بله... بله... همینه آفرین چه بچه خوبی، چه حرف‌های قشنگی، چه آدم باشعوری.

مینا خانم اولا این امکاناتی که تو فکر می‌کنی، اینجا ریخته، همه‌اش دروغ است و بس. یعنی کافی است فقط یک بار سرت را بالا بگیری و ببینی کوه و کمر که هیچی، نوک ساختمان‌های بلند را هم نمی‌توانی ببینی بس که هوا تمیز است، بعد هم این که خب واقعا راست می‌گویی. مشهدی‌ها اذیت می‌شوند. زوار باید حواس‌شان به مشهدی‌ها هم باشد. به تمیزی شهر مشهد و مراعات خیلی چیزهای دیگر. خلاصه حق را به تو می‌دهیم. بعد هم حالت بهتر است نه؟ یاد آن خاطرات غم‌انگیز نیفت. ما یادش می‌افتیم، خون خونمان را می‌خورد که تو چرا داری غصه‌اش را می‌خوری، پس لطفا نیفت. هر چقدر هم دلت می‌خواهد نق بزن. ما دست به گوش کردنمان هم درست مثل نق زدنمان خوب است.

شیوا خانم چرا حالت خراب است؟ خواهش می‌کنم اگر به خراب بودن حالتان اشاره می‌کنید، دلیلش را هم بگویید. بنده آدمی هستم بس فضول که نمی‌دانیم با این فضولی چه کنیم؟

ساجده از رشت کلا رابطه خوبی با تقویم داری نه؟ هر روزی که مناسبتی باشد، به اهلش تبریک می‌گویی؟ خب البته، بله روز دانشجو مبارک. به شما هم مبارک. به ما هم مبارک، به همه مبارک. اصلا یک وضعی.

همتا خانم ما شرمنده‌ایم. دیگر قول می‌دهیم مثل بچه آدم به همه ایمیل‌هایت جواب بدهیم. در مورد آن سریالی هم که اسم برده بودیم، راستش را بخواهی خیلی تکلیفمان باهاش معلوم نیست. در نتیجه ترجیح می‌دهیم سکوت کنیم.

مهسا از خرمدره بابا ما را این قدر تحویل نگیرید. جنبه نداریم. هوا برمان می‌دارد دیگر نمی‌گذارد زمین! غصه کار را هم نخور. تا بوده همین بوده. البته که باید عصبانی باشی. چرا نباشی؟ ولی راستش نمی‌دانیم برای رفع این عصبانیت چه کار باید بکنی؟ خلاصه حالا تا اطلاع ثانوی ناامید نشو ببینیم

چه می‌شود. سوغاتی‌ها را بگو... تنها، تنها دیگه؟ ای بابا... ما که بخیل نیستیم نوش جان.

ـ پری آسمونی از بروجرد یعنی چی؟ چرا ما عروسی دعوت نمی‌شویم؟ ای بابا... چرا از دور و بری‌های ما هیچ کس ازدواج نمی‌کند؟ خب دلمان پوسید. ای بابا... .

ـ‌ به اوشون (جناب محمدغریب بابایی) فرمودیم کافه کاغذی رو با یه شیرینی پیاده می‌کنیم به چه دلیل به خاطر اغفال مجددش برای کافه خوندن و نامه نوشتن برای کافه کاغذی). یالا شیرینی بده کافه کاغذی. به من هیچ مربوطی نداشته بید من شیرینی می‌خوام.

بله، اینها را چه کسی می‌تواند نوشته باشد جز منیر خاتون زبلاد سیلک؟ حالا شیرینی چی می‌خواهید؟ ما پول و پله نداریم‌ها! جمع شوید تصمیم بگیرید شیرینی چه می‌خواهید؟ چه کنیم؟ ماییم و گردنی باریک‌تر از مو.

ـ ترس. این واژه ممکنه واسه هر کسی یه معنی داشته باشه. یکی به کسی که از ارتفاع میترسه میگه ترسو،‌یه نفر دیگه به کسی که از تاریکی می‌ترسه میگه ترسو، یه نفرم مثه کافه کاغذی از سردبیر میترسه...! ولی به نظر من ترسو کسی است که 4 سال تو دانشگاه،‌هر ترم باهاش روبه‌رو بشه ولی نتونه یه بارم بره جلو و حرفشو بزنه!...

*‌ یک دوستی هم که اسمش را ننوشته گفته ما هوایش را داشته باشیم چون آنجایی که دوست داشته قبول نشده و همه دوست‌هایش دانشگاه قبول شده و رفته‌اند. راستش ما می‌خواهیم هوایت را داشته باشیم ولی بد نیست تو هم اسمت را بگویی که ما بدانیم هوای چه کسی را داشته باشیم. حالا زیاد غصه هم نخور. کوووووووووووو تا سال دیگر؟

*‌ لیموترش یعنی اگر هوا بخواهد دوباره گرم شود ما سر به بیابان می‌گذاریم. اصلا چه معنی می‌دهد هوا بخواهد دوباره گرم شود؟ اصلا حرفش را نزن اخم‌هایمان می‌رود توی هم. حتی فکرش هم حال‌مان را بد می‌کند.

ما رفتیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها