در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرونده را که برای صدور کیفرخواست نزد من آوردند، دقیق مطالعه کردم و متوجه شدم پسری جوان که همچنان در رویای عشق دوران نوجوانیاش بوده، دختری نوجوان را به قتل رسانده و بعد هم خود را به پلیس تسلیم کرده است.
محتویات پرونده نشان میداد این پسر دچار شکست عشقی شدیدی شده و در پی یک هیجان مرتکب قتل شده است اما وی در آخرین دفاعیات خود گفته بود که روی ماشین جای گلوله بوده و او قاتل نیست.
هرچند ادعای این پسر به نظر بیاساس میآمد اما برای اینکه در این مورد مطمئن شوم او را احضار کردم که به سوالاتم پاسخ دهد.
این پسر وقتی ماجرا را توضیح داد، متوجه شدم دروغ نمیگوید. متهمی که دروغ میگوید خیلی در مورد حرفهایش فکر میکند و نمیتواند جواب سوالات را پشت سر هم بدهد. اما این جوان اینطور نبود و گفتههایش با اعترافات اولیهاش یکی بود.
او برای من از آشناییاش با دختر مورد علاقهاش گفت و توضیح داد چطور رابطه آنها با هم صمیمی شده است. پسر میگفت: 16 ساله بودم که با مینو آشنا شدم.
او دختری بسیار زیبا بود که به خاطر نحوه صحبت کردنش عاشقش شدم و تصمیم گرفتم او را به عنوان زن زندگیام انتخاب کنم.
من و مینو خیلی رابطه خوبی داشتیم و اصرار داشتم خانوادهام برای خواستگاری به خانه آنها بروند اما مادرم مخالف بود و میگفت که شما هنوز بچه هستید و نباید عجله کنید. من اما روز به روز به مینو بیشتر دل میبستم و عاشقتر میشدم.
هر کاری میخواست انجام میدادم و هر جا میخواست او را میبردم حتی برای این که بتوانم هزینههای مادی رابطهام را با مینو بدهم، ترک تحصیل کردم و در کارگاهی مشغول به کار شدم. او همه چیزم را گرفت و آیندهای را که ساخته بودم، ویران کرد.
خیانت چیزی بود که این پسر را بشدت آزرده و او را تحریک کرده بود. او میگفت: هر بار که با مینو بیرون میرفتم احساس میکردم کسی ما را تعقیب میکند هر چند مینو انکار میکرد اما رفتارش نشان میداد که او به من دروغ میگوید.
وقتی دیدم مینو مخفیانه با تلفنش حرف میزند و تا من میرسم قطع میکند، فهمیدم که تا به حال اشتباه نمیکردم و او به من خیانت میکند. رفتارهای مینو تغییر کرده بود، جور دیگری لباس میپوشید و به تذکرهای من توجهی نمیکرد. آن روز در ماشین با او درگیر شدم، مینو به من سیلی زد و من آنقدر عصبی شدم که دستانم را روی گلویش گذاشتم و او را خفه کردم البته بعدها از طریق وکیلم متوجه شدم که جای یک گلوله هم روی ماشینم هست.
من مینو را خفه کردم اما او زنده بود و وقتی از ماشین پیاده شدم، داشت نفس میکشید و دوباره که برگشتم او جان داده بود. من هم خودم را به پلیس تسلیم کردم اما بعدها متوجه شدم کس دیگری این قتل را مرتکب شده است.
ادعای این جوان در مورد اینکه جای گلوله روی ماشین بوده کاملا بیاساس بود، چراکه ماموران پلیس ماشین را به دقت بررسی کرده و متوجه شده بودند که هیچ اثری از گلوله روی ماشین نیست.
وکیل مدافع این جوان چنین ادعایی را مطرح کرده بود تا این جوان را از قصاص نجات دهد. معمولا وکلا میکوشند موکل خود را نجات دهند اما هر ادعایی مورد قبول دادگاه نیست.
من به آن جوان توصیه کردم در دادگاه واقعیت را بگوید تا شاید اولیای دم او را ببخشند و گفتم اگر دروغ بگوید، قطعا آنها را عصبانیتر خواهد کرد.
پسر جوان از اتاق من به بازداشتگاه انتقال یافت و دیگر او را ندیدم تا روز دادگاه.
آن روز کیفرخواست را برای قضات خواندم و تقاضای صدور مجازات کردم. وقتی نوبت به متهم رسید او که با تقاضای قصاص از سوی اولیایدم مواجه شده و بشدت ترسیده بود، شروع به دروغگویی کرد و حتی حرفهایی را هم که برای من گفته بود، انکار کرد.
بعد هم وکیلش دفاعیات خود را مطرح کرد و دادگاه تمام شد و چند روز بعد رای بر قصاص متهم صادر شد.
میدانستم این جوان با دیدن رای قصاص متحول خواهد شد و مسلما بشدت خواهد ترسید، چند ماه بعد وقتی برای برگزاری محاکمه دیگری به دادگاه رفته بودم، متوجه شدم پسر جوان به قضات نامه نوشته است و همه واقعیت را در آن گفته و تقاضای بخشش کرده است.
قصاص از مواردی است که دادگاه نمیتواند در آن دخالت کند و اولیای دم باید ببخشند.
هرچند این جوان همچنان در زندان است اما خانوادهاش فرصتی یافتهاند تا سراغ اولیای دم بروند و تقاضای بخشش کنند. با منحرف کردن پرونده هیچ وقت کسی نجات پیدا نمیکند و چه زیبا گفته شده است،«النجات فیالصدق.»
آرش سیفی- دادیار دادسرای جنایی تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: