در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ته دلش بعد از این حرف که در درونش تکرار کرد، لرزید. هیچوقت فکر نمیکرد روزی ماموریتی به این سختی را به او بدهند. هنوز چند ساعتی از زمانی که پدر را از خانه خودش به آنجا منتقل کرد نگذشته بود، ولی عجیب دلشوره داشت. بدتر از همه این بود که از خانه خودش این انتقال را انجام داده بود و نگاه پدر بدون اینکه حرفی بزند یا شکوه و شکایتی داشته باشد برایش بسیار سنگین بود؛ آن نگاه هنوز روی ذرهذره وجودش سنگینی میکرد. هر چه بلد بود و هر ترفندی که میتوانست به کار گرفته بود که به پدر بفهماند تقصیر او نبوده و همه با هم این تصمیم را گرفتهاند و برای خودش هم بهتر است، ولی هیچچیز جز آن نگاه و سکوت سنگین نصیبش نشده بود و حالا خودش هم نمیدانست پشت در خانه پدر چه میکند.
با نگاه به این پرندهها و در قدیمی خانه پدر، ته دلش همچنان داشت میلرزید و غم سنگینی بروجودش مستولی شده بود. خواهر و برادرها و عروس و دامادها عجب نقشه زیبایی برای این خانه قدیمی کشیده بودند؛ به جای این خانه متروک در خیالشان برج زیبایی درست کرده بودند و هر کدام سهمهایشان را نیز مشخص کرده و حتی برای بچههایشان هم برداشته بودند و فقط این وسط عذاب وجدان خودش و سکوت پدر و چشمهای عجیبش برایش مانده بود. حتی نتوانست وارد خانه شود. سریع به سمت ماشین برگشت. به طرز عجیبی رانندگی میکرد و از وسط ماشینها به صورت زیگزاگ حرکت میکرد. به ترافیک اتوبان خورد، کاش زودتر ترافیک تمام میشد و به پدر میرسید. از فرط هیجان و بیقراری و عصبانیت نوشته تابلوهایی که روی پلهای اتوبان گذاشته شده بود را هم میخواند. چند بار با دست روی فرمان کوبید. در همان حال جملهای توجهش را جلب کرد:
ـ صدای پدر و مادرت را ضبط کن.
دیگر اشک مجالش نداد، فقط و فقط خدا را شکر کرد که خیلی دیر نشده است و برای رسیدن به خانه سالمندان پاهایش را با تمام توان روی پدال گاز فشار داد.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: