یک قاچ از زندگی

سرقت برای هیچ‌ ...

کد خبر: ۳۷۱۸۴۸

از پارکینگ که بیرون آمدم، رفتم به سمت غرب. شاید به دنبال سرخی بر جای مانده از خورشید که حالا پشت کوه‌ها جا خوش می‌کرد.

نمی‌دانستم کجا می‌خواهم بروم؛ مثل این که فقط از آن دلتنگی فرار کرده باشم، زده بودم بیرون، بدون برنامه‌ای خاص. برای همین خیلی آرام می‌راندم. وقتی به‌خیابان اصلی پیچیدم، دیدم مردی چاق همراه چند نفر دیگر هراسان می‌دوند؛ مرد چاق مرتب فریاد می‌زد و با دست سمت بالای خیابان را نشان می‌داد.

مرا که دید با دستش اشاره کرد. پایم رفت روی ترمز؛ ماشین ایستاد.

مرد چاق با عجله و نفس‌نفس زنان گفت: «می‌شه منو تا این بالا ببری؟ ته همین کوچه اولی» و بدون این که منتظر جواب من شود، در را باز کرد و سوار شد.

مثل این که عجله‌اش مسری باشد، گذاشتم توی دنده یک و سریع گاز دادم و همزمان پرسیدم: «چی شده‌...؟»

گفت: «یه خانم به هوای خرید کردن اومده بود تو مغازه، یه مرتبه متوجه شدم داره یه چیزی می‌ذاره تو کیفش تا به خودم بیام از مغازه زد بیرون؛ دنبالش کردم و دیدم پیچید تو همین کوچه اولی؛ اگه بجنبی می‌تونم بگیرمش.»

صدای قیژ قیژ لاستیک‌ها روی آسفالت بلند شد. با سرعت پیچیدم تو کوچه، خدا رو شکر که کسی جلوم نبود. یک لحظه صورت زن جوان را دیدم؛ تقریبا 35 ساله بود؛ تند می‌دوید و چند نفر به دنبالش می‌دویدند.

زن با سرعت خودش را رساند به سر کوچه که به خیابان پشتی راه داشت. همان موقع یک تاکسی از راه رسید، زن اشاره کرد، تاکسی ایستاد و سوار شد و رفت. چون انتهای کوچه با چند میله بسته شده بود، دیگر نمی‌توانستم دنبالش بروم. ترمز کردم. مرد چاق که هنوز نفس نفس می‌زد، محکم کوبید روی داشبورد و گفت: «بخشکی ای شانس. در رفت لا مروت...»

صورت مرد چاق از عصبانیت سرخ شده بود و دست‌هایش می‌لرزید. دور زدم‌ تا برسیم به مغازه که یک سوپر مارکت یا همان خواربار فروشی خودمان بود، از مرد پرسیدم: «حالا چی دزدیده بود؟»

صدای مرد در فضای اتاق ماشین پیچید؛ همزمان در هم باز شد و مرد چاق به طرف مغازه‌اش رفت؛ در محکم بسته شد. دستش را دیدم که تکان می‌داد؛ اما صدایش را نمی‌شنیدم. فکر کنم همان‌طور که می‌رفت زیر لب بد و بیراه هم می‌گفت.

حرکت کردم و این بار آرام گاز دادم. حالا من نفس نفس می‌زدم؛ نفس نفس می‌زدم و چشمم سیاهی می‌رفت. زیاد نرفتم؛ جایی برای پارک پیدا و ماشین را خاموش کردم. مثل این که سلسله اعصابم از کار افتاده باشد، روی صندلی خشکم زده بود؛ چشمانم به روبه‌رو خیره بود و از زبان تا ته حلقم خشک شده بود. تنها چیزی که می‌دیدم صورت گوشت‌آلود سرخ و عصبانی مرد چاق و چهره ترسان و بی‌رنگ زنی بود که می‌دوید. پاسخ مرد چاق هم در ذهنم می‌چرخید؛ باورش نمی‌کردم اما مرد گفته بود و من شنیده بودم:

«دو تا سی‌دی کارتون دزدیده... دو تا سی‌دی آقا... حیف که در رفت... وگرنه من می‌دونستم و اون...»

همه انرژی باقیمانده در وجودم را جمع کردم؛ ماشین را روشن کردم و آرام به سوی خانه راندم. دلگیری عصر روز تعطیل دیگر جایی برای ماندن در حال و هوایم نداشت؛ حالا انگار کوهی از غم را در دلم ریخته باشند، جلویم را هم خوب نمی‌دیدم؛ مثل این که باران بیاید و بخواهم برف پاک کن را بزنم، اشک‌هایم را از چشمانم پاک کردم. با احتیاط یک روز بارانی راندم تا به خانه رسیدم. ماشین را خاموش کردم. پاهایم بی‌حس بودند؛ آرام پیاده شدم؛ آهسته آهسته گام برمی‌داشتم. به سوی خانه‌ می‌رفتم و با خودم می‌گفتم: «این قاچ‌های زندگی هم بعضی وقت‌ها چقدر گس هستند و چقدر تلخ! بغض، راه فکرم را بست.» خطر کردن برای سرقت دو سی دی کارتن؟ آخر چرا؟

کورش اسعدبیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها