ببخشید آقای راننده...

مصطفی میرزایی پیهانی متولد سال 1364 است یعنی حالا او 25 ساله است که این داستان را برای ما فرستاده ، میرزایی علاقه اش به داستان نویسی را از خواندن مجلات ادبی آغاز کرده بود و مدتی در فضای مجازی وبلاگستان، داستان نویسی را تمرین کرده است. اما حالا قرار است به صورت جدی تری به داستان بپردازد.
کد خبر: ۳۷۰۴۷۶

***

خودش را به در می‌چسباند. بچه دهانش را باز کرده و زبان کبودرنگش را بیرون آورده. انگار که تنها ماشین روی زمین را سوار شده باشد، مدام سر و ته جاده را نگاه می‌کند. جاده به نظرش بی‌انتها می‌آید.

ـ اولین باره که اسمشو می‌شنوم. نه که اعتقاد نداشته باشم... بعضی‌هاشون کلاهبردارن. ولی خب، میونشونم آدم هست که نفسش شفاست... دهاته کوچیکیه. پرس‌و‌جو می‌کنیم پیداش می‌کنیم.

زیرچشمی به آینه نگاه می‌کند. به پیشانی بلند مرد و ابروهای کم پشت و قرمزش. خودش را روی صندلی سر می‌دهد پایین.

راننده هم نگاهی به آینه می‌اندازد. حرفش را می‌خورد.

ـ برادر این شیشه از این بالا برها نداره ؟ بادش سرده می‌ترسم بچه بچاد...

سرعت ماشین کم می‌شود. راننده دست دراز می‌کند و شیشه بالابر روی در سمت شاگرد را در می‌آورد و به زن می‌دهد.

ـ برای شوهرت می‌ری یا...؟

دستگیره را به راننده می‌دهد.

ـ دستت درد نکنه... نه... برا این بچه می‌رم. ناخوش احواله. از اون روزی که به دنیا اومده مریضه. هر چند ساعتی یه بار کف می‌کنه.

ـ به دکتر نشونش دادین ؟

ـ بردم... خیر سرِ باباش، بلند شده برا بچه 40 روزه، چرک خشک کن و شربت نوشته. شوهرم نذاشت براش بزنم.

راننده سری تکان می‌دهد و خودش را عقب می‌کشد.
نیم نگاهی به پشت سرش می‌اندازد و دوباره به جاده خیره می‌شود.

ـ خوب کاری کرده. آخه می‌خواستی بگی نفهم، بچه رو چه به قرص و آمپول ؟ بدبختی اینجاست که خدا تومن هم پول می‌گیرن.

خودش را روی صندلی جابه جا می‌کند و با دستمال کاغذی، خیسی پیشانی‌اش را خشک می‌کند.

ـ باباش بفهمه روزگارمون سیاهه... به اون چیزی که بی‌اعتقاده، دعا و شفاست.خواهرشوهرمو گذاشتم در خونه و اومدم. بدبخت رو آورده کمک حالم.

ـ درد هم داره... گریه می‌کنه؟

به صورت رنگ پریده بچه خیره می‌شود.

ـ صورتش میشه عین زغال و خرناس می‌کشه. دهنش می‌شه کف زرد...

ـ الله‌اکبر... توکلت به خدا باشه.چشمش زدن خواهرم.درست می شه...

بچه را روی پاهایش می‌گذارد و آرام تکان می‌دهد. حواسش را در و دیوار خانه پرت کرده.

چشمش به عکس‌ها و تسبیح‌های ریز و درشت و رنگارنگ آویزان روی دیوار و سقف تیر چوبی خانه خشک شده است. به موهای حنا گرفته پیرزن که بافته شده و روی شانه‌هایش افتاده و به چهارچوب در پشت سر پیرزن، جایی که راننده دست‌هایش را پشتش قفل کرده و مدام فاصله بین دیوارهای حیاط را می‌رود و می‌آید، نگاه می کند. پیرزن سرش را توی کتاب پاره و کوچکی می‌برد. چیزی مثل دعا یا ورد یا شبیه آن را زمزمه می‌کند. به سر و گردنش چرخی می‌دهد و فوت می‌کند توی صورت زن.

پیرزن انگار که حرفی زده باشد، می‌پرسد:

ـ فهمیدی؟

پاهایش را تکان نمی‌دهد. بچه را بغل می‌کند و سر و گردنش را جلو می‌برد.

پیرزن کاغذی لای کتاب می‌گذارد و کتاب را می‌بندد. دست توی کاسه سفالی سبز رنگی می‌کند و دندان مصنوعی‌اش را در می‌آورد. دندان را لبه کاسه می‌زند و توی دهانش می‌گذارد.

ـ می‌گم دعایی شده... مگه بچه اولت نیست؟

ـ آره...

ـ خو همین... چِله افتاده بهش. معلوم نیست چله کیه. دختربچه است.14 یا 15 ساله. خودت باید بدونی که کیه. خواهری، فامیلی، همسایه‌ای که دختر بچه داشته باشه نداری که داده باشیش بغلش کنه یا باهاتون خوابیده باشه؟

زن پلک می‌زند و آب دهنش را قورت می‌دهد.

ـ خوابیده، خوابیده... خواهرشوهرم...

پیرزن ابروهایش را بالا می‌برد و روی پیشانی‌اش چین می‌اندازد. لب غنچه می‌کند و سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد.

ـ قشنگ معلوم بود... دختر بچه هم هست. بچه که بوده براش دعا نوشتن، افتاده به بچه تو. برات باطلش می‌کنم. ببینم بچه‌ات استفراغی، خونی، کف زردی، چیزی بالا نمیاره؟

ـ میاره خاتون... سیاهی چشاش می‌ره و کف زرد می‌کنه تا از حال بره.

پیرزن نفس عمیقی می‌کشد و دستش را مشت کرده کف زمین ستون می‌کند و بلند می‌شود. صندوق حلبی و چرک گرفته‌ای را باز می‌کند. برمی‌گردد.

ـ چندتایی دعا و باطل‌السحر می‌خواد. هی دونه، دونه میای می‌گیری، می‌بری. یواش یواش بدنش میاد به تکون. دست و پاش می‌لرزه.، غش می‌کنه.

اشک توی چشم‌هایش جمع می‌شود و بغض گلویش را می‌گیرد.

ـ تو رو جان جدت خاتون...چند روزه که اومده به تکون. این دست و پاش عین بید می‌لرزه و کف بالا میاره. به خدا بی‌خبر شوهرم اومدم. بفهمه...

گریه امانش نمی‌دهد.

ـ اشک نریز ببینم... همون سستی مردت این بلا رو سرتون آورده.اگه راست میگه و خیلی مرده، پای خواهرشو از خونتون ببره. ببینم... با شوهرت روی یه بالش سر میزاری؟

زن سرش را بالا می‌دهد.

ـ خوابم کجا بود... تا صبح بالا سرشم... ببینم کی خفه مفه بشه...

ـ بسه.. کم آبغوره بگیر ببینم... خوب گوش بگیر به من. این پارچه، ابریشمه. می‌بری ریش ریشش می‌کنی. سواش می‌کنی به هفت جا. هر جا رو یه رنگ می‌زنی،یعنی هفت رنگ جورواجور. هرشو (شب) یکی از نخای رنگی رو می‌ذاری زیر بالش مردت. به نوبت. یادت بمانه که شنبه چه رنگی رو گذاشتی. یکشنبه چه رنگی رو گذاشتی، جمعه چه رنگی رو... هفته بعدیش هم همون روز همون رنگ رو می‌ذاری.

نخ مشکی رنگی را از زیر تشکش بیرون می‌آورد و دور تکه کاغذ تا شده‌ای می‌پیچد. کاغذ را پرت می‌کند روی پای زن.

ـ بازش نکنی... می‌ندازیش تو لگن آب، می‌ذاریش بالای سر در اتاق یا در حیاط. آب لگن رو می‌پاشی به دیوار همسایت.  2 هفته دیگه بیا او بقیه رو بگیر... او دختر بچه رو هم دک کن بره.

کاغذ را توی دستش مشت می‌کند. بلند می‌شود از جیب مانتوش کیف پارچه‌ای سبز رنگی را بیرون می‌آورد.

ـ خاتون... پول اون بقیه رو هم می‌دم.الانه بده ببرم. به‌خدا شوهرم یه آدم بد دل خار و زاریه که نگو... پی ببره...

ـ نمی‌شه... الان نمی‌شه داد. اثر نمی‌کنن... او بقیه رو خودتم که نیای،کسی رو بفرستی بهش میدم. هان... این یارو راننده رو بگو، حالیش کن، چیزی بزار کف دستش، بیاد بگیره، برات بیاره.

پول را روی کرسی جلوی پیرزن می‌گذارد.پیرزن پول را نشمرده توی شال دور کمرش می‌گذارد و از اتاق بیرون می‌رود. زن بچه را بغل می‌کند به چهار چوب در نگاه می‌کند. جایی که از راننده خبری نبود.

***

ـ ببخشید آقای راننده...

ـ ...

ـ رفتیم خدمت دوستاتون. می‌خواستیم بریم به این آدرس. گفتن شما می‌برید.

ـ منظورشون این بوده که نوبت منه. حالا آدرسِ کجا هست ؟ ببینم آدرس رو...

ـ خیلی راهه؟

ـ والا چه عرض کنم منم مثل شما اولین باره دارم می‌رم. مسافر اون طرف‌ها زیاد بردم. خیلی نباید بزرگ باشه پرس‌‌‌وجو می‌کنیم. حالا چه خبری بوده که مسیرتون افتاده به آدرس و این بابا؟

ـ خیر بودنش که خیر نیست... داماد کوچیکم چند وقتیه عمرشو داده به شما.

این دختر جوون مارو گذاشته با 2 تا صغیر و کلی طلبکار... یه مقدار داره که باهاش بشه دهن طلبکارها رو بست ولی خب اون یه کم رو هم خانواده شوهرش کشیدن بالا.

دست بچه‌ها رو گذاشتن توی دست این طفل معصوم و از خونه انداختنش بیرون. حالا می‌ریم پیش این تا بلکم درِ فرجی برامون بزاره باز...

ـ توکلت به خدا باشه. من خودم خیلی بی‌اعتقاد نیستم. می‌دونید که بعضی‌هاشون کلاهبردارن ولی داخل‌شون هم آدم هست که نفسش شفاست. درست می‌شه... پیداش می‌کنیم.

مصطفی میرزایی پیهانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها