اینجاکسی به مرگ فکر نمی کند!

جاده قدیم قم نرسیده به بهشت زهرا راسته سنگفروش ها اینجا، «کار» از صبح زود شروع می شود. دیر که کنی ، دیگر ساعت 8 باید کرکره مغازه ات بالا باشد! ولی حالا، ظهر است. ظهر پنجشنبه و سنگفروش ها در گروههای 3-4 نفره
کد خبر: ۳۶۹۵۴
جمع شده اند دور هم.
ظهر، تنها زمان استراحت است. سنگفروشها، فصل کم کاری و بیکاری ندارند. بالاخره همیشه دلیلی برای مردن هست... مرده هم که بی سنگ قبر نمی شود.
اینجا، مغازه های تاریک و دراز سنگفروشی ، پراند از سنگ قبر. سنگ قبرهایی که به ردیف کنار هم ایستاده اند؛ در دو سوی دیوار!
برعکس بهشت زهرا که سنگها خوابیده اند روی زمین و کوچکتر به نظر می رسند. اینجا مقابل سنگها که می ایستی ، فکر می کنی چقدر بزرگند و سنگین!
هول برت می دارد که آدم زیر این سنگها حس بدی دارد حتما! اینجا، خیلی زود اسمهای روی سنگها نگاهت را می دزدند: زن ، مرد، پیر، جوان ، بچه... بعضی تاریخ تولدها به سن تو قد نمی دهند. بعضی ها، اما خیلی کوچکند!
عین سنگ قبرهایشان که یک متر هم نمی شود.
«امروز سرمان شلوغ است... چند تا کار عقب افتاده داریم!»
این را مردی می گوید که یک تسبیح بزرگ را لای انگشتانش می چرخاند و بعد با سر به شاگردش اشاره می کند.
یعنی «نه! مصاحبه نکن!» و ما حواله می شویم به مغازه های بعدی. قیمتها را که می پرسیم ، همین طور خیره می مانیم از تعجب!
«سنگ شبق داریم که حدود یک میلیون تومان است. مرمر هم داریم ؛ تویسرکان که 200 تا 500 هزار تومن هستند. کریستال و گرانیت هم داریم که ارزانترند.
« تا حالا کسی «شبق» هم به شما سفارش داده؛»
این را من می پرسم ؛ از پسر جوانی که چند دقیقه پیش ، سنگهای مغازه را عین اجناس لوکس مغازه های بالای شهر به زن و مردی که سفارش سنگ داشتند، نشان می داد.
برای جواب دادن ، احتیاج به فکر کردن ندارد؛ مشتری یک میلیونی کسی نیست که از یاد برود. خیلی سریع می گوید: «نه! سنگ شبق قیمتش زیاد است. حداقل در این مدتی که من اینجا بودم ، کسی طالبش نشده.»

یعنی چند وقته که اینجایی؛
حدود 2 ماه!

چی شد که اومدی اینجا کار کنی؛
خیلی اتفاقی... دنبال کار می گشتم که یکی از آشناها، من رو معرفی کرد اینجا؛ البته من کارم رو خیلی دوست دارم ؛ چون به نظرم سنگ قبر، فقط سنگ قبر نیست.
وقتی که روی اون خط می نویسی و حکاکی و چهره نگاری می کنی ، تبدیل می شه به یک کار هنری!

چیزی هم هست که اذیتت کنه؛
نه... ما دیگه عادت کردیم ، به مشتری هایی که داریم. خب آدمهایی که سراغ ما میان ، «عزیز» از دست دادند و ناراحت هستن.
سعی می کنیم باهاشون کنار بیاییم. سختی کار ما، شاید همین جابه جا کردن سنگها باشه!»

چقدر طول می کشه که یک سنگ قبر آماده بشه؛
حدود 5-6ساعت حاضر کردن یه سنگ معمولی زمان می بره... ولی در کل ، هر چقدر کار، ظرافت هنری بیشتری داشته باشه ، وقت بیشتری هم می بره.

توی این 2 ماه ، روی چند تا سنگ کار کردی؛ حسابش رو داری؛
دقیق نمی دونم ، ولی حدودا 50-60 تایی می شه!

دوست داشتی سنگ کدوم یکی از آدمهای مشهوری که تا حالا مردند رو می ساختی؛
یک نفر می گوید: سجاد! بگو... (نام یک هنرپیشه را می گوید!) سجاد می خندد و می گوید: چند وقت پیش ، یکی از همکارهای ما، سنگی رو برای یه خیر مدرسه ساز درست می کرد. خیلی دوست داشتم من هم سنگ قبر همچین آدمی رو می ساختم.

اصلا بچه که بودی ، دوست داشتی چی کاره بشی؛!
عاشق مهندسی بودم... مهندسی راه و ساختمان!

پدر و مادرت مخالفت نکردند اومدی اینجا؛
مادرم مخالف بود؛ چون مثل همه مادرها، دوست داشت درسم رو ادامه بدم.

چقدر درس خوندی؛
تا اول دبیرستان! دفترچه ای که چند دقیقه پیش ، سجاد به مشتری ها نشان می داد، هنوز روی میز است.
سجاد می گوید: مشتری که بیاد، اگر خودش شعری داشته باشه که هیچ ، همون رو براش کار می کنیم.
اگر هم نه ، این دفتر رو بهش می دیم تا یکی از شعرها رو انتخاب کنه.

فکر می کنی چرا آدمها دوست دارن وقتی هم که مردن ، روی سنگشون یه بیت شعر باشه؛
نمی دونم... بعضی ها خودشون یه شعری رو دوست دارند، سفارش می کنند که این رو روی سنگ قبرشون بنویسم. بعضی وقتها هم اطرافیان مرده ، به این فکر می افتند.

تا حالا شده یک نفر بیاد و برای خودش سنگ سفارش بده؛
نه! چون خیلی کم پیش می یاد که یکی پیش از مرگش ، به فکر مردن بیفته. «سید» که هم سنش از سجاد بیشتر است و هم سابقه اش ، می گوید: ولی ما مشتری هایی داشتیم که اسم ، مشخصات ، تاریخ تولد و حتی شعر روی سنگشون رو هم سفارش دادند و فقط تاریخ فوت مونده که جاش رو خالی گذاشتیم که حدود 2-3 سالی هم هست که سنگشون پیش ما امانته!

می پرسم: سجاد! تو تا حالا به سنگ قبر خودت فکر کردی؛ این که می تونه چه شکلی داشته باشه؛
اول جا می خورد: «نه!... نمی دونم...» بعد مکث می کند و می گوید: ولی دوست دارم بهترین جنس رو داشته باشه!
مرد سنگفروش مغازه کناری هم می گوید: اینجا کسی به مردن فکر نمی کنه! با این که هر روز، سنگ قبر می سازیم ؛ ولی اصلا یاد مرگ نمی افتیم. انگار که فقط قراره برای دیگرون سنگ بسازیم!
سجاد از 8 صبح تا 6 عصر روی سنگ قبرها، نقش زندگی می زند. او فقط 17 سال دارد.

مینا مولایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها