گفت‌وگو با زنی که 3 سال را در زندان گذراند

همه آرزوهایم بر باد رفت

«همه رویاهایم به باد رفت.» این جمله‌ای است که زنی به اسم رویا ـ ن ، وقتی به زبان می‌آورد بغض‌اش می‌ترکد. او زنی 36 ساله است که 13 سال قبل از زندان آزاد شد و سعی کرد یک بار دیگر برای رسیدن به همه آرزوهایش تلاش کند ولی نتوانست به همه آنها برسد. با این وجود رویا در این سال‌ها زندگی سالمی داشته و توانسته امکاناتی را برای خودش مهیا کند.
کد خبر: ۳۶۹۳۱۴

قبل از این که درباره اتهامت و سال‌های زندان توضیح بدهی از ایام کودکی‌ات حرف بزن؟

من از وقتی یادم است کار می‌کردم. اوایل با پدرم کنار خیابان خوراکی می‌فروختیم ما همه چیز می‌فروختیم. بستگی به فصل داشت. تابستان‌ها بازار بلال داغ بود، زمستان‌ها لبو و باقلا پخته. موقع‌هایی که مدرسه می‌رفتم مجبور بودم همین که به خانه برگشتم لباس‌هایم را عوض کنم و همراه پدرم بروم. من مادر نداشتم. او فوت شده بود و 2 برادر بزرگم هم در خیابان دستفروشی می‌کردند. پدرم نمی‌خواست من در خانه تنها بمانم. او با این‌که فقیر بود خیلی به من محبت می‌کرد. او خیلی سختی کشید تا توانست خرج درس و مشق من را بدهد. می‌خواستم دیپلم بگیرم و به دانشگاه بروم ولی آشنایی‌ام با یک پسر همه چیز را به هم ریخت.

آن پسر که بود و چه نقشی در زندگی تو داشت؟

پسر صاحب مغازه‌ای بود که پدرم چرخ‌دستی‌اش را جلوی آن می‌گذاشت. او آنقدر حرف‌های عاشقانه به من زد که به پدرم گفتم می‌خواهم ازدواج کنم، اما آن پسر که اسمش را نمی‌گویم نتوانست پدرش را راضی کند. شاید هم از اول قصد ازدواج نداشت. به هر حال او من را چنان هوایی کرد که درس را رها کردم.

کی به زندان افتادی؟

20 سالم بود که به زندان افتادم. آن موقع برای خودم دستفروشی می‌کردم و با دختری آشنا شده بودم که مواد هم می‌فروخت .در واقع فروش روسری و شال پوششی برای قاچاق مواد مخدر بود. او مرا هم به این کار وارد کرد و باعث شد به زندان بیفتم.

اما قبل از زندان هم تو ترک تحصیل کرده و از آرزوهایت فاصله گرفته بودی.

نه من دوباره به مدرسه برگشتم و بسختی دیپلمم را گرفتم اما نتوانستم به دانشگاه بروم.

چند سال در زندان بودی؟

3 سال. همان سال اول پدرم با یک ماشین تصادف کرد و فوت شد. آن 3 سال برایم خیلی سخت گذشت، نمی‌خواهم درباره‌اش صحبت کنم.

پس به بعد از آزادی‌ات برویم.

سهمی از دیه پدرم به من رسیده بود ،چون آن اتفاق در ماه حرام رخ داده بود مبلغ دیه زیاد بود البته برای من. آن پول را خرج نکردم. به یک پانسیون رفتم و یک تخت اجاره کردم. بیشتر دختران آنجا دانشجو بودند و من از بودن کنارشان خیلی چیزها یاد گرفتم اما هر کاری کردم نتوانستم ذهنم را برای درس خواندن متمرکز کنم .دیگر زمان ادامه تحصیل من گذشته بود.

دنبال کار نگشتی؟

در همان پانسیون کار هم می‌کردم البته کارهای خرده‌ریزی که دانشجویان از من می‌خواستند. در نظافت آنجا هم به صاحبخانه کمک می‌کردم و او در عوض از من اجاره نمی‌گرفت. بالاخره یکی از آن دختران به اسم نیلوفر که با من دوست شده بود برایم کاری پیدا کرد. پدر او در همدان مانتوفروشی داشت و دنبال فروشنده خانم می‌گشت. وقتی این را شنیدم راهی همدان شدم. پدر نیلوفر خیلی به من محبت کرد. او خودش برایم خانه‌ای پیدا و اجاره کرد. البته پول پیش را خودم دادم.

چه مدت در همدان ماندی؟

4 سال. من همیشه دوست داشتم با مردی تحصیلکرده ازدواج و کاری کنم فرزندانم در زندگی هیچ کم و کسری نداشته باشند اما به خاطر سوءسابقه‌ای که داشتم فرصت ازدواج مناسب را هم از دست دادم .در همان همدان با پسری که او هم کارگر یک مغازه بود ازدواج کردم. بیشتر نگران آن بودم که سنم بالا برود به هر حال مجرد ماندن دختر زیاد خوب نیست و به چشم دیگری به آدم نگاه می‌کنند. برای فرار از این نگاه‌ها و نجات پیدا کردن از شر مزاحمان و با اصرار پدر نیلوفر بله را گفتم اما زندگی مشترک ما فقط یک سال طول کشید چون دخترخاله شوهرم از ایتالیا به ایران برگشت. آن دو از بچگی عاشق هم بودند و من مانع رسیدن‌شان به هم محسوب می‌شدم برای همین هم شوهرم طلاقم داد .من هم همدان را برای همیشه ترک کردم و دیگر حاضر نیستم به این شهر برگردم.

در تهران چه کردی؟

فروشندگی؛ کاری که هنوز هم می‌کنم. البته آن اوایل به خاطر رفتارهای بد صاحبکار ، یا به دلایل دیگر مرتب محل کارم را تغییر می‌دادم ولی الان 3 سال است که در یک مانتوفروشی بزرگ که چند شعبه هم دارد مانده‌ و توانسته‌ام جای پایم را محکم کنم.

دیگر ازدواج نکردی؟

نه ازدواج کردم و نه توانستم دانشگاه بروم و شغل کلاس بالایی پیدا کنم. من از همه چیزهایی که روزگاری به آنها فکر می‌کردم محروم شدم آن هم به خاطر یک اشتباه.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها