بوی اول بارون

قرار این صفحه انتشار داستان کوتاه است از نویسندگان جوانی که کمتر شناخته شده‌اند. اگر نکاتی در مورد داستان‌ها بود در کادر کوچکی در پایین صفحه به آن نکات اشاره می‌شود. خوانندگان این صفحه نیز می‌توانند پس از چاپ این داستان‌ها نظرات خود را در مورد داستان هفته گذشته برایمان بفرستند. ضمن این‌که این صفحه می‌تواند جایی برای انتشار داستان‌های آنها نیز باشد. به دلیل محدودیت صفحه داستان‌هایی در اولویت چاپ قرار دارند که تعداد کلمات آنها بیش از 1200 کلمه نباشد. اولین داستان این صفحه از مجید استیری است که حالا چند سالی می‌شود که کمی جدی‌تر داستان را دنبال می‌کند.
کد خبر: ۳۶۹۰۸۲

رسیده‌ایم به فرازهای آخر زیارت عاشورا. من مدام از خودم می‌‌پرسم: «یعنی مامان بهش گفته؟» و بابا با همان صدای نسبتا بلند ادامه می‌دهد: «السلام علی‌الحسین و علی علی بن‌الحسین و علی...»

همیشه دوست داشتم بابا کمی‌‌ صدایش را پایین‌تر بیاورد و مثل هر روز بعد از نماز صبحش زیارت عاشورا بخواند. همان‌طور زمزمه‌وار. آدم دلش می‌‌خواهد از توی رختخواب به صدایش گوش بدهد و ندهد. صبح‌ها ویندوزم با صدای زیارت عاشورا خواندن بابا کم‌کم بالا می‌‌آید. خیلی حال می‌دهد وقتی صدایش می‌‌آید آدم زیر پتو از این پهلو به آن پهلو بشود و فکر کند: هنوز دیر نشده... اما یکهو می‌‌بینی صدایش کمی ‌‌گنگ شده و دارد می‌‌گوید: «الذین هم بذلو مهجم دون الحسین...». آن وقت است که باید یکهو از جایت بپری و وقتی به اتاقت می‌‌آید و چراغ را روشن می‌‌کند، قبل از این که بپرسد: «علی، بابا بیداری؟» بگویی: «بیدارم بابا.»

آدم‌هایی که از کنارمان می‌‌گذرند به ما نگاه می‌‌کنند و من نمی‌‌توانم به بابا بگویم آرام‌تر بخواند. انگار نه انگار که توی بهشت زهرا، سر مزار یک شهید و فقط برای 2 نفر دارد می‌‌خواند. گردنم درد گرفته، اما تا رسیدن به سجده سرم را بالا نمی‌‌آورم. زیارت عاشورا که تمام می‌شود سر از سجده برمی‌دارم و می‌بینم خانواده‌ای که کمی ‌‌آن طرف‌تر دور یک سنگ نشسته بودند ، رفته‌اند. یک دختر جوان بود، یک زن و یک پیرمرد. وقتی ما آمدیم آنها آنجا بودند. قبل از این که بنشینیم، دختر نگاهم کرد و کمی ‌‌جابه‌جا شد. من دست بابا را گرفتم و گفتم: «اینجاس.» کنار هم نشستیم و بابا دستش را روی سنگ کشید و در شیار قرمز رنگ فرو برد و حروف ی ز دال الف و نون را دنبال کرد. خم شد و سنگ را بوسید. مثل همیشه کف دستش را دو‌ سه‌بار روی سنگ زد و مثل همیشه گفت: «یزدان چطوری؟» بعد من دقیقا مثل همه عصر جمعه‌های دیگر با آب بطری سنگ را شستم و بابا سکوت طولانی‌اش را آغاز کرد.

این را هم نمی‌‌توانم به بابا بگویم که چقدر از این سکوتش می‌‌ترسم. این را اصلا به خودم هم نمی‌‌توانم بگویم. هرهفته به اینجا که می‌‌رسیم، منتظرم تا زودتر زیارت عاشورا را شروع کند. هر ثانیه‌اش یک سال می‌‌گذرد و انگار یک دیوار سنگی بین من و این آدمی‌‌که کنارم نشسته کشیده‌اند. انگار اصلا من وجود ندارم. انگار بی‌حرمتی بزرگی کرده‌ام که اینجا کنار این مرد نشسته‌ام، اما خوب می‌‌دانم که اگر این سکوت طولانی را تحمل کنم، موقع برگشتن، توی ماشین سر حرف‌ها باز می‌‌شود و از هرچه دلمان بخواهد می‌‌گوییم. خاطره‌های قشنگش را در همین فرصت برگشتن از بهشت‌زهرا شنیده‌ام. مثلا خاطره 2 ساعت کشتی گرفتن با یزدان، روی پشت بام یکی از ساختمان‌های دوکوهه‌ یا آن لاک‌پشتی که یکی از بچه‌ها مرده‌اش را پیدا کرده بود و لاکش شده بود جاسیگاری‌شان. احتمالا مامان یکی دو روز پیش حرف‌های من را به بابا گفته باشد. تا الان که بابا هیچ عکس‌العمل خاصی نشان نداده. اگر حرفی با من داشته باشد باید موقع برگشتن، توی ماشین بگوید. اگر چیزی نگوید خودم سر حرف را باز می‌‌کنم، اما چطور؟

یک بار که روبه‌رویم را نگاه کردم، دیدم پیرمرد قفل قفسه آلومینیومی ‌‌بالای سر سنگ را باز کرده و دارد قاب عکس جوانی را دستمال می‌‌کشد. چشمم در چشم دختر افتاد و سرم را پایین انداختم. نفس عمیقی کشیدم و با صدا بیرون دادم. سر بابا تکان کوچکی به طرف من خورد و زیارت عاشورا را شروع کرد. فکر کرد منظورم با او بود.

می‌‌گوید: «علی، حاج سعید رو بذار یه حالی بکنیم.»می‌‌گویم:«شرمنده‌ت، رم موبایلم رو فرمت کرده‌م.»

چینی به پیشانی‌اش می‌‌افتد و می‌‌پرسد: «یعنی چی؟» می‌‌گویم: «یعنی گوشیم ویروسی شده بود. مجبور شدم هر چی توش داشتم پاک کنم. حاج سعید هم پرید.» چین‌های پیشانیش محو می‌‌شوند و دوباره همان جا پیدا می‌‌شوند: «علی حال ما رو گرفتی با این گوشیت.»

خیسی روی سنگ دیگر خشک شده، اما یک قطره آب روی سنگ روبه‌روی ما می‌‌افتد درست جلوی تاریخ شهادت و 1364 را تبدیل می‌‌کند به 13640. بعد یک قطره دیگر و بعد همین طور پشت سر هم قطرات باران روی سنگ می‌‌افتند و سنگ را خال خال می‌‌کنند. می‌‌گویم: « بابا پاشو بریم.» دستش را روی سنگ می‌‌کشد و می‌‌گوید: «یه دقه بشین یه کم بوی اول بارون بشنفیم بعد بریم.»

چطور شروع کنم؟ مثلا بگویم: «ببین بابا. می‌‌خوام یه چیزی بهت بگم که قبلا به مامان گفته‌ام. فقط اجازه بده تا آخر حرفمو بگم بعد نظرت رو بهم بگو. یکی از همکلاسی‌هام هست که...» نه، همین طوری که نباید رفت سر اصل مطلب. می‌‌گویم: «بابا می‌‌دونی من چند سالمه؟ من متولد ‌64 ام. خب پس من دیگه اون علی سابق نیستم. پس طبیعیه که من مثل هر کس دیگه‌ای در این سن...» آه. این طوری هم نیست. مگر می‌‌خواهم درس بدهم. نمی‌‌دانم. به بابا نگاه می‌‌کنم که کف دستش را روی سنگ گذاشته. انگار که دست روی شانه رفیقش گذاشته.

همیشه اول باران گرفتن می‌‌رود توی حیاط و کنار باغچه می‌‌نشیند و بوی اول باران را با ولع می‌‌دهد توی سینه‌اش. این عادت را هیچ وقت ترک نمی‌‌کند. فقط آن وقتی که زانویش ضرب دید و مجبور شد گلبال را برای همیشه بگذارد کنار، این عادتش هم برای چند ماهی فراموشش شد. می‌‌گفتم: «بابا بارونه‌ها.» می‌‌گفت: «ا؟! یه چند دقه پنجره رو باز بذار.»

حالا خال‌های خیس، سطح سنگ را پوشانده‌اند و شیار قرمز رنگ حروف «یزدان عاکف» را پر کرده‌اند. می‌‌گویم: «بابا حسابی خیسمون کردی. پاشو بریم. من پس‌فردا امتحان دارم.» دستش را می‌‌گیرم و بلند می‌‌شویم.

آن عصر جمعه‌ای که آقای زبیری را اینجا دیدم هم باران می‌‌آمد. کوچک‌تر که بودم، بعضی جمعه‌ها با چند نفر دیگر از رفقای قدیم می‌‌آمدند سراغ بابا. من هم باهاشان می‌‌آمدم و کنار بابا می‌رفتیم سر مزار شهدایی که می‌‌شناختند. بعد کم‌کم تعدادشان کمتر شد و دیگر کسی جمعه‌ها سراغ بابا نیامد. تا این که یک‌بار وقتی داشتیم به مزار یزدان نزدیک می‌‌شدیم، آقای زبیری را دیدم که کنار سنگ ایستاده. ما را از دور دید.

می‌‌خواستم به بابا بگویم فلانی است‌‌ که دیدم رو برگرداند و با قدم‌های بلند از روی سنگ‌ها رد شد و رفت. چیزی نگفتم. با نگاهم دنبالش کردم که رفت و توی پژوی سیاه رنگی، کنار راننده نشست و با دستش اشاره کرد که زودتر راه بیفتد. وقتی ماشین داشت دور می‌‌شد سر چرخاند و نگاهم کرد و بعد نگاهش را دزدید و رفت.

توی ماشین بابا می‌‌گوید: «یه شب توی جزیره مجنون با یزدان داشتیم مهمات می‌‌بردیم طرف خط. یهو زد بارون گرفت. من پشت فرمون استیشن بودم. یزدان شیشه رو کشید پایین. گفت بذار بوی اول بارون بیاد تو. گفتم یزدان بیچاره شدیم الان می‌‌مونیم توی گل. هی همین جوری نفسای عمیق کشید و گفت بوی اول بارون رو نفس بکش. آخرش هم قبل از این که به خط برسیم چرخ ماشین موند توی یه چاله پر از گل.»

این یکی را تا حالا تعریف نکرده است. می‌‌پرسم: «جزیره مجنون کدوم عملیات بود؟»

می‌‌گوید: «خیبر. آره خلاصه. گیر کردیم اساسی. پیاده شدیم دو تایی سنگ گذاشتیم زیر چرخ ولی فایده نداشت. یزدان گفت کاری نمیشه کرد باید صبر کنیم ماشین پشت سری برسه هلش بده. نشستیم توی استیشن و یزدان یه چیزی تعریف کرد. گفت مادرش نامه داده که بیا تهران با داییت حرف زدم، بیا دختر داییت رو بگیر. گفت احتمالا مرخصی 15روز بعدی رو که برگردم خونه، عقد کنیم. همچین گل از گلش شکفته بود ولی سرخ شده بود. گفتم پس بگو عین خیالت هم نیس که توی گل موندیم. گفت از 15 سالگی عاشق دختر دایی‌اش بوده.»

ضربان قلبم بالا رفته. حالا وقتش است که حرفم را به بابا بزنم. می‌‌گویم: «پس خوشحال بود؟»

بابا با لبخند می‌‌گوید:«خوشحال.» می‌‌گویم: «خیلی خوشحال بود؟»

چین می‌‌افتد به پیشانی بابا و لبخند از صورتش محو می‌‌شود. آرام می‌‌گوید: «آره خیلی خوشحال بود.» رویش را برمی‌‌گرداند. من را که نمی‌‌بیند. حتما می‌‌خواهد من رویش را نبینم. احساس می‌‌کنم بابا دارد توی این بازی جر می‌‌زند. الان وقت سکوت کردن نیست. دارد فرصتم را از من می‌‌گیرد. ولی من چطور بگویم؟ از کجا شروع کنم؟

ماجرا را ادامه نمی‌‌دهد ولی بقیه‌اش را قبلا گفته. شب عملیات از هم جدایشان می‌‌کنند و بعد از عملیات نمی‌‌توانند همدیگر را پیدا کنند. بابا با اولین دسته برمی‌‌گردد عقب. توی اندیمشک هم سراغ یزدان عاکف را می‌‌گیرد ولی کسی خبری از او ندارد. با قطار می‌‌آید تهران و نصف شب می‌‌رسد راه‌آهن. از راه‌آهن تا محله‌شان می‌‌آید و جلوی مسجد به حجله‌های روشن نگاه می‌‌کند. آنجا عکس یزدان را روی یکی از حجله‌ها می‌‌بیند. همان‌ جا می‌‌نشیند و گریه می‌‌کند. همیشه وقتی به این ماجرا فکر می‌‌کنم با خودم می‌‌گویم کاش همان‌ جا توی عملیات خیبر چشم‌هایش را از دست داده بود. خیال تصویر پدر در حالی که نیمه شب در خیابان خلوت کنار حجله یزدان نشسته و گریه می‌‌کند برایم هولناک است. انگار هیچ آدمی ‌‌را نمی‌‌توانم تنهاتر از این تصور کنم. نه، نمی‌‌توانم حرفم را بگویم. به پدر نگاه می‌‌کنم. می‌‌خواهم همین لحظه فرمان ماشین را ول کنم و او را محکم در آغوش بگیرم. نمی‌‌خواهم حتی یک لحظه بیشتر سکوت کند. اما چطور می‌‌توانم؟ حالا باید چه بگویم؟

سرش را به طرف من می‌‌چرخاند و می‌‌گوید: «‌می‌‌دونی که چرا این خاطره رو تعریف کردم؟»

نگاهش می‌‌کنم: «نمی‌‌دونم.» می‌‌خندد: «اصلا نمی‌‌دونی؟!» سرفه می‌‌کنم و می‌‌گویم: «خب راستش یه کم می‌‌دونم.»

مجید استیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها