در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن روز وقتی علی به مغازه رسید، دید که در یکی از آن قفسها یک پرنده کوچک و خوش رنگ این طرف و آن طرف میپرد.
پسرک از دیدن پرنده خوشحال شد و چند بار انگشتش را به قفس زد و از خودش صدای پرنده در آورد. پرنده هم در جواب علی بال و پرش را تکانی داد و سر و صدایی کرد. علی خیلی خوشش آمد و با خودش گفت: «حتما پرنده هم دلش میخواد بامن دوست بشه.»
چند روزی گذشت و در این مدت علی مدام پیش پرنده میرفت تا این که یک بار وقتی برای دیدن پرنده رفته بود، دید که گوشهای از قفس نشسته و تکان نمیخورد، به نظر حالش خوب نبود، هر چقدر صدایش کرد و به قفس ضربه زد هیچ حرکتی نکرد. ناراحت و نگران به خانه آمد و تمام ماجرا را برای مادرش تعریف کرد و او با مهربانی دست علی را گرفت وگفت: خب پسرم معلومه که پرنده چرا ناراحته، برای این که توقفس زندونی شده!.
این حرف مادر، علی را به فکر فرو برد، دلش میخواست برای پرنده کاری بکند اما چطور نمیدانست؟
آنقدر فکر کرد تا به این نتیجه رسید که باید پرنده را بخرد وآزاد کند و تصمیم گرفت پول تو جیبیاش را خرج نکند تا با آن پرنده را بخرد!.
روز بعد از مدرسه که تعطیل شد، یکراست به آن مغازه رفت، اما وقتی آقای فروشنده قیمت پرنده را گفت علی حسابی تعجب کرد، چون پولش خیلی کم بود.
از مغازه بیرون آمد، کمی دلسرد شده بود اما چشمش که به پرنده افتاد کنار قفس نشست و گفت: «آزادت میکنم ، ناراحت نباش!» و بعد دوباره داخل مغازه برگشت و گفت: آقا میشه اون پرنده رو نگه دارید و نفروشید، چند روز دیگه میام میخرمش، الان پولم کمه!
صاحب مغازه با خنده گفت: باشه پسر جون.
علی تصمیم گرفته بود که چند روزی پولهایش را خرج نکند و هیچ خوراکی نخرد تا بتواند پرنده را آزاد کند.
بالاخره روزی را که منتظرش بود، رسید و پولش کامل شد. با ذوق و شوق فراوان به سمت پرنده فروشی رفت اما وقتی رسید متوجه شد که از پرنده خبری نیست! سریع رفت داخل مغازه و پرسید: آقا ببخشید این پرنده که من میخواستمش کجاس؟
ـ کدوم پرنده
ـ همونی که بهتون گفتم نفروشید میام میخرمش، یادتونه؟
ـ آهان؛ نفروختمش اوناها اونجاس.
علی نفس عمیقی کشید و گفت: میخوامش.
ـ باشه الان مییارمش؛ راستی با قفس یا بیقفس؟
ـ نگاهی به آقای فروشنده انداخت و گفت: بله!
ـ پسر حواست کجاس، میگم قفسشم میخوای؟
ـ نه قفس نمیخوام.
علی در حالی که پرنده را در میان دو دستش گرفته بود از مغازه بیرون آمد و چند قدمی از آنجا دور شد و کنار یک درخت ایستاد، نگاهی به پرنده انداخت و دستانش را بالا آورد، احساس کرد که پرنده هم او را نگاه میکند و میخندد!.
دستهایش را باز کرد و گفت: خداحافظ، مواظب خودت باش.
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: