در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خوابش نمیبرد و به این فکر میکرد که فردا چهباید بکند.
سپیدهدم بود که فکرهایش را جمع و جور کرد.
یا باید کاری برای خودش دست و پا میکرد یا این که به خانه عروس و دامادها میرفت.
حاضر بود هر کاری بکند جز راه دوم. نمیخواست سربار باشد. تصمیمش را گرفت و از خانه بیرون زد.
***
جلوی در رستوران از همیشه شلوغتر بود.
با آن که تمام ماشینها کج و معوج و بعضی ماشینها هم دوبله پارک کرده بودند تا بتوانند غذای خود را زودتر سفارش دهند، ولی باز به زور جا پیدا میشد. زن و شوهر جوان هم چند بار دور زدند و آن طرف خیابان روبهروی رستوران جای پارک پیدا کردند ودرباره غذایی که میخواستند سفارش دهند با هم حرف زدند.
مرد پیاده شد و به طرف رستوران رفت. زن از داخل ماشین به اطراف نگاهی کرد، ناگهان در شلوغی جمعیت نظرش به زن میانسالی که بیقرار به نظر میرسید جلب شد. زن مدام از این طرف خیابان به آن طرف میرفت و تند تند از لابهلای جمعیت رد میشد. زن میانسال نگاهی کنجکاوانه به مردم و غذایی که با ولع میخوردند میانداخت و باز هم بهاین طرف خیابان میآمد و هرازگاهی هم به درون ماشینها نگاهی میانداخت.
زن با خودش فکر کرد «به نظر باآبروتر از این حرفها مییاد که گدا باشه یا راهی برای گدایی پیدا کرده باشه».
زن کنجکاوتر شد.
با نگاه به کارهای زن میانسال خودش هم بیقرار شده بود.
او با تقلا و انگار اصلا ماشینی در خیابان درحالحرکت نبود، مدام از بین آنها رد میشد. در همین لحظه نگاهشان به هم گره خورد.
مثل این که زن میانسال بعد از مدتی جستجو بالاخره آدمی را که میخواست پیدا کرده بود.
وقتی شوهرش درون ماشین نشست و گفت که باید نزدیک به نیم ساعت منتظر باشند، زن میانسال هم به طرف ماشین آنها آمد.
با کلی خجالتزدگی و شرمندگی خودش را جابهجا کرد و با منمن از آنها خواست که ساندویچی برای او بخرند.
مرد به زنش نگاهی انداخت؛ دودل شده بود.
زن با نگاه جواب مثبت داد و از مرد خواست که برای زن میانسال ساندویچ یا هر چه میخواست تهیه کند.
زن میانسال انگار که آرام گرفته باشد، کنار ماشین آنها منتظر نشست.
***
بچهها چیزی برایش باقی نگذاشته بودند.
مهمتر از همه حرمت مادر و فرزندی بود که بهخاطر بالاتر بردن مدل ماشینهایشان یا عوض کردن خانههایشان براحتی زیر پا گذاشته بودند.
زن چند وقتی بود که از خانه بیرون زده بود. با این سن دیگر جایی کاری هم به او نمیدادند. همه اینها به خاطر عشق و ازخودگذشتگی بود.
***
مرد از رستوران زد بیرون.
زن، خوشحال نگاه کرد.
در عین حال خجالتزده هم بود.
وقتی مرد غذا را دستش داد فقط توانست با نگاهی سرشار از محبت از آنها تشکر کند. تندتند از میان جمعیت رد شد و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد.
دیگر برایش مهم نبود بقیه چه فکری میکنند.
او فقط گرسنه بود.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: