پاینده که دارای مدرک دکترای نظریه و نقد ادبی از انگلستان است، برای هر نظریه و بررسی آن در ایران داستان هایی متعدد را از نویسندگان کشورمان نقل کرده و بر هر یک نقدی جداگانه نوشته تا کتابش با نقدی عملی از آموزش صرف نظریات دور بماند. او با استفاده از «قرائت تنگاتنگ» به دور از تحلیل زندگی شخصی نویسندگان داستانها را به مثابه یک متن مجزا نقد کرده است.
جریان قوی داستان نویسی رئالیسم از اوایل دهه 1340 تا پایان 1350 در ایران رایج بوده است و پس از آن با جریانهای دیگر و تا امروز که با داستان کوتاه مدرن مواجهیم. با توجه به تخصص میان رشتهای شما، خصوصا در زمینه روانشناسی یونگ، چه اتفاقی در روان ما ایرانیها رخ داده است که این سیر را داشتهایم؟ به عبارت دیگر نیاز عمیق ما در دوران رئالیسم از چه عواملی نشات میگرفت و دوران داستان کوتاه مدرن از چه عواملی؟ و در نهایت این سیر با چه مشخصههای آشکار و پنهانی در جامعه و فکر ما ایرانیان صورت گرفته است؟
در دورهای که شما اشاره کردهاید، رئالیسم ابزار مناسب ادبی برای بازنمایی مبرمترین مسائل جامعه و کشور ما بود. فقر مفرط (بویژه در مناطق روستایی) و فاصله آشکار طبقاتی در شهرها، 2 ویژگی مهم جامعه ما در آن زمان بودند. رژیم پهلوی ادعا میکرد که به «دروازه تمدن طلایی» رسیدهایم و ایران به «ژاپن خاورمیانه» تبدیل شده است. این ادعاها در حالی مطرح میشد که بیش از 70 درصد مردم ما بیسواد بودند و بخش بزرگی از جمعیت کشور، بویژه در روستاها و شهرهای کوچک و دور از مرکز، از اولیهترین امکانات بهداشتی و رفاهی یا خدمات مدنی محروم بودند. برنامه اصلاحات ارضی باعث تضعیف زمینداران بزرگ و فئودالها شده بود، اما این برنامه به هیچ وجه منافع محرومان و زحمتکشان را در روستاها تامین نمیکرد. در واقع، برنامههای اقتصادی رژیم گذشته، بویژه در دوره پهلوی دوم، نیروی کار را از مناطق روستایی به سوی شهرها روانه کرده بود تا مراکز تازهتاسیس سرمایهداری در شهرها از منابع انسانی کافی برخوردار شوند. در چنین اوضاعی، داستاننویسان ما برای منعکس کردن واقعیتهایی که رژیم گذشته انکار میکرد، بهطور طبیعی به رئالیسم روی آوردند. به عبارت دیگر، رئالیسم به آنان اجازه میداد که فقر، محرومیت و رنج طبقات تحتانی یا اقشار محروم جامعه را به خوبی در آثارشان منعکس کنند. نمونهای از این بازنماییهای رئالیستی را در مجموعه داستان «عزاداران بیل» نوشته غلامحسین ساعدی میتوانید بخوانید که تصویر دقیقی از تلفیق فقر و خرافات در مناطق روستایی به دست میدهد. آلاحمد در داستانهای کوتاهش همین کار را با به دست دادن تصویری دقیق از زندگی اقشار متوسط و فرودست در شهرها انجام میدهد (مثلا در مجموعه «دید و بازدید»). رئالیسم همچنین به نویسندگان ما امکان داد تا آرمانگرایی و روحیه پیکارجویانه خود را به نمایش بگذارند که بهترین نمونههایش را در داستانهای کوتاه احمد محمود میتوانید بیابید (مثلا در مجموعه «زائری زیر باران»). البته این طرز از داستاننویسی آرامآرام جای خود را به مدرنیسم داد که به اعتقاد من هنوز هم اصلیترین جریان داستاننویسی در کشور ماست. این قبیل دگرگونیها را باید در چارچوب تحولات گستردهتر فرهنگی و اجتماعی بررسی کرد تا علت پویاییهای سبکی و مضمونی در ادبیات داستانی ما به درستی معلوم شود. طبیعتا من نمیتوانم در اینجا علل پیچیده و چندگانه ظهور مدرنیسم در ادبیات داستانی ایران را در چند سطر تبیین کنم، اما میتوانم اشاره کنم که با ظهور اندیشه مدرن از زمان انقلاب مشروطه به بعد، ادبیات ما هم سمتوسوی متفاوتی را در پیش گرفت تا تلقیهای جدیدی از جامعه را منعکس کند. پیدایش داستان کوتاه مدرن در امتداد همین حرکت به سوی استقرار مدرنیته در ایران قابل بررسی است.
چرا قهرمانگرایی حماسی به داستانهای رئالیسم رسیده است و به داستانهای مدرن خیر؟
پاسخ مقنع به این پرسش، با یک یا چند جمله میسر نیست. به گمانم پاسخ مناسب باید در حد یک فصل از یک کتاب باشد. با این حال، آنچه به اختصار میتوانم بگویم این است که رئالیستها به نشان دادن فاصله طبقاتی بین اغنیا و فقرا بسنده نمیکردند، بلکه با این کار، مخاطب را تلویحا به شورش بر ضدساختارهای اجتماعی موجد نابرابری فرا میخواندند. از این رو، روحی مبارزهجویانه بر آثار آنان حاکم بود، مبارزه برای رهایی محرومان و زحمتکشان و پایان دادن به دردها و آلامشان. پس رئالیسم ذاتا صبغهای اجتماعی دارد که زمینه مناسبی برای قهرمانگرایی فراهم میکند، اما تصویری که داستانهای مدرن از انسان به دست میدهند، تصویر فرد منزوی، مردمگریز و در خود فرورفتهای است که پیوندهای اجتماعی گسترده ندارد و ترجیح میدهد جدای از تودهها باشد و به دنیای درونی خودش توجه کند، نه به مسائلی همچون فقر که دامنگیر اقشار مختلف در جامعه است. پیداست که در چنین داستانهایی طبیعتا قهرمانگرایی که امری بیرونی است، جای خود را به ذهنیگرایی میدهد که امری کاملا درونی است. به همین دلیل، شخصیت اصلی بسیاری از داستانهای مدرن در واقع نوعی «ضدقهرمان» است که نمیخواهد ویژگیهای قهرمانان داستانهای رئالیستی را داشته باشد. البته این تحول (افول قهرمانگرایی رئالیستی) همچنین از مکاتب فلسفی مدرن مانند پدیدارشناسی ناشی میشود. رئالیستها معتقد بودند که واقعیت یگانه است و همه آن را به یک شکل میبینند یا درک میکنند. از این رو، وقتی داستانهای نویسندهای مانند علیاشرف درویشیان را میخوانیم (مثلا داستان خصیصهنمای «ندارد» را)، احساس میکنیم که تفسیری نهایی و قابل اتکا از واقعیتهای ناخوشایند و دردآور اجتماعی به ما ارائه شده است. فیلسوف پدیدارشناسی همچون هوسرل متقابلا اصرار میورزد که هر سوژهای واقعیت را مطابق با ذهنیت منحصربهفرد خود ادراک میکند و از این رو هیچ واقعیت یگانهای وجود ندارد، بلکه هر کسی دائما در حال ساختن تفسیری فردی از واقعیت در جهان پیرامونش است. به اعتقاد هوسرل، اشیاء وقتی ادراک شوند، حکم «پدیدار» را پیدا میکنند. پس ابژه موجودیت خود را مدیون سوژه است. این دیدگاه فلسفی حکم میکند که در ادبیات هم بر فرآیندهای ذهنی تاکید گذاشته شود و نه بر عینیات محسوس. این دقیقا همان احساسی است که با خواندن داستانهای نویسندگان مدرنیست ایرانی به خواننده القاء میشود. برای مثال، در داستانهای گلشیری ما غالبا صدای راوی تکافتادهای را میشنویم که رویدادها را در ذهن خودش مرور میکند و با این کار در واقع رنگی فردی یا قائمبهفرد به ادراکش از جهان پیرامون میدهد. راویان داستانهای نویسندهای همچون گلی ترقی بیشتر در حال تکگویی درونی هستند، گویی که هیچ مخاطبی در جهان واقع ندارند. ایضا هدایت در داستان «فردا» (که شاید بتوان گفت جزو اولین نمونههای داستان مدرن ایرانی است که در آن از سیلان ذهن و تکگویی استفاده شده است) افکار و خاطرات و تداعیهای ذهنی 3 شخصیت را به طور مجزا به خواننده ارائه میدهد. هیچ یک از این سه شخصیت شباهتی به قهرمانان داستانهای رئالیستی ندارد.
قرائت تنگاتنگ امروز تا چه اندازه در بین منتقدان ایرانی بهشکل درست خود رواج پیدا کرده است؟
متاسفانه این شیوه از تحلیل متون ادبی هنوز در محافل ادبی و حتی مراکز علمی و آکادمیک ما جا نیفتاده است. شاهد این مدعا این است که شما در اغلب جلسات به اصطلاح نقد که توسط مراکز و محافل فرهنگی برگزار میشود، میبینید که منتقد ابتدا زندگینامه نویسنده را ذکر میکند یا فهرستی از سایر آثار او به دست میدهد. این کار از نظر پیروان نحله موسوم به «نقد نو (New Criticism)»، حکم دور شدن از خود متن (یعنی یگانه منبع معنا) را دارد. به همین ترتیب، بسیاری از مطالبی که در روزنامهها و مجلات ما تحت عنوان «نقدی بر فلان رمان» یا «نقدی بر فلان مجموعه داستان» منتشر میشود، در واقع نقد نیست، بلکه در بهترین حالت «مرور و معرفی» یا «ریویو (review)» است. البته به هیچ کسی نمیتوان خرده گرفت که چرا درباره مجموعه داستان تازه منتشر شدهای، معرفی نوشته است، اما به هر حال این کار نقد نیست و نباید با آن اشتباه گرفته شود. در مطالبی که در مطبوعات ما با عنوان نقد نوشته میشود، غالبا با الگوی مألوفی روبهرو میشویم که طی آن، نویسنده مقاله از سایر آثار یک داستاننویس نام میبرد و نظرش را درباره «گیرا» بودن یا نبودن داستانهای منتشر شده در کتاب جدید آن داستاننویس بیان میکند. این قبیل مقالهنویسان گاه داستانهای این مجموعه جدید را با داستانهای قبلی نویسنده مقایسه میکنند و گاه هم از «پخته نبودن» اثر یا از «غنا و تنوع شخصیتها» سخن به میان میآورند. این قبیل گزارهها همگی کلی هستند و هیچ سنخیتی با «قرائت تنگاتنگ» ندارند، زیرا منتقدی که روش قرائت تنگاتنگ را در پیش میگیرد، درست برعکس، به جای اظهارنظرهای کلیگویانه به تحلیلهای متعین از خود متن میپردازد و هر تکگزارهای را با چندین شاهد از متن اثبات میکند. دقیقا برای دور شدن از الگوی مألوف، اما غیرعلمی نقد در کشور ماست که من در این کتاب از ذکر زندگینامه نویسندگانی که داستانهایشان را برای نقد برگزیدهام، اجتناب کردهام. آوردن شرححال نویسندگان به حجم کتاب اضافه میکرد، اما هیچ پرتو روشنگری درباره مضامین ادبیات داستانی ما (و بخصوص تحول یا تطور این مضامین در برهههای مختلف) نمیافکند. پیش از نوشتن این کتاب، کلیه کتابهایی را که درباره داستان کوتاه در کشور ما تالیف شده بودند خواندم. واقعا تعجبآور بود که اکثر این کتابها در واقع جنگ (یا مجموعه داستان) بودند. یعنی کسی برحسب سلیقه شخصی خودش، تعدادی داستان را انتخاب کرده و صرفا با افزودن یک مقدمه در ابتدای کتاب، آن داستانها را عینا و بیهیچ تحلیلی منتشر کرده بود. گاهی هم برخی از اشخاص، مطلبی (در حد یک یا 2صفحه) درباره داستانها گنجانده بودند، اما آن مطالب صرفا نظراتی اثبات نشده بودند. به عبارت دیگر، گزارههایی کلی بودند که هیچ دلیلی برای درست بودنشان اقامه نشده بود. مثلا این گزاره که «گرایش به استفاده از سمبل در آثار بهرام صادقی بسیار بارز است»، چنان کلیگویانه است که در واقع هیچ چیز به خواننده نمیگوید. البته ممکن است بهرام صادقی در این یا آن داستان یا حتی اکثر داستانهایش از سمبل استفاده کرده باشد، اما پژوهشگر واقعی ادبیات کسی است که کارکرد این سمبلها را در هر داستان خاص به دقت بررسی کند و نشان دهد که بهرام صادقی با استفاده از این صناعت ادبی چه سهمی در ادبیات نمادگرایانه ما داشته است یا پژوهشگر باید معلوم کند که سمبلیسم به چه علت و چگونه در ادبیات داستانی ما رواج پیدا کرد. وفور کتابهای جنگ و فاقد نقد و نیز کتابهایی که صرفا تاریخ ادبیات جدید ما را ثبت کردهاند، اما به هیچ وجه جریانها و سبکها و درونمایههای آن را موشکافانه بررسی نکردهاند، باعث شد که من در نوشتن این کتاب راه دیگری در پیش بگیرم. ازجمله الزاماتی که ناچار بودم برای این رویکرد جدید رعایت کنم، تحلیل مفصل خود متن داستانها (یا «قرائت تنگاتنگ») است.
با توجه به این که فرمالیستهای امریکایی در دهه 1930 قرائت تنگاتنگ را وارد عرصه ادبیات کردند، چقدر زمان لازم است تا این رویکرد در ایران نیز پذیرفته شود و رواج یابد؟
البته برای رسیدن به چنان وضع ایدهآلی نیاز به زمان داریم. از یاد نبریم که پیدایش رویکردهای جدید در نقد ادبی قرن بیستم، از قبیل فرمالیسم، حاصل تطور اندیشهها، آرا و نظریههای گوناگونی بوده است که سابقهای طولانی دارند و قدمتشان به زمان افلاطون و ارسطو (یعنی به حدود 300 سال پیش از میلاد مسیح(ع)) میرسد. البته مقصود من این نیست که ما هم باید همان میزان از زمان را طی کنیم تا به نقد ادبی امروز برسیم! منظور من این است که نقد ادبی مدرن، تاریخی طولانی از تطور را پشتسر دارد و فیالبداهه پدید نیامده است. همچنین باید به این نکته توجه کنیم که اصولا رواج نقد ادبی، مستلزم زمینه اجتماعی و فرهنگی متناسب با آن است. اگر روحیه گفتوگو، سنجش، جدل و نقد در آحاد جامعه چندان قوی نباشد یا اگر نهادهای مناسب برای پا گرفتن نقد و کلا اندیشه نقادانه در جامعه وجود نداشته باشند، آنگاه نقد ادبی هم نمیتواند خودبهخود و در خلأ رشد کند. این موضوعی است که من در کتاب خودم با عنوان «نقد ادبی و دموکراسی» به تفصیل درباره آن نوشتهام و استدلال کردهام و اینجا مجال باز کردنش را ندارم، اما براساس ادلهای که در آن کتاب ارائه کردهام، میتوانم بگویم که شاید خیلی هم نباید تعجب کنیم از این که با گذشت حدود 80 سال از زمان ظهور فرمالیسم، در کشور ما هنوز آثار ادبی را به عوامل برونمتنی از قبیل زندگینامه یا تاریخ فرو میکاهند.
برای رسیدن به این مرحله اصول و قواعد ذهن ما باید به کدام سو جهت پیدا کند؟ آیا نیاز است که حتی بعضی از باورهای غالب در جامعه ایرانی را نیز تغییر دهیم تا به آن دست یابیم؟
همچنان که در پاسخ به سوال قبلی اشاره کردم، نقد ادبی یک کنش فرهنگی است و هیچ کنش فرهنگیای نمیتواند خارج از زمینه اجتماعی ملازم با آن بررسی شود. شاید ما بسیاری از رویدادهای روزمره را هم با نگاهی غیرنقادانه ادراک میکنیم. شاید بیشتر تمایل داریم که با هر وضعی تطبیق پیدا کنیم. برای مثال، وقتی کالایی به رغم همه تدابیر نظارتی، گرانتر از قیمت مصوب به ما فروخته میشود، غالبا با گفتن این که «خب، گران شده است دیگر» به وضعیت جدید تن در میدهیم بیآن که از خود بپرسیم به راستی چرا مصرفکننده باید اینچنین تابع سودطلبی بیحد و حصر تولیدکننده باشد.
روحیه نقد از ما میطلبد که با چشمانی تیزبین جهان پیرامونمان را بکاویم. کاوش متون ادبی و یافتن معنای بیان ناشده و تلویحی آنها، صرفا در جامعهای میتواند به طور ثمرمند از راه نقد ادبی تدریس شود که آحاد آن جامعه عادت کرده باشند دنیای پیرامونشان را تیزبینانه بکاوند و به زندگی خودشان یا به ادراکهایشان از رویدادها و کلا جهان پیرامون از منظری نقادانه بنگرند. من اعتقاد دارم هر چقدر جامعه ما بیشتر پیشرفت بکند، نیاز به این نوع نگاه کاوشگر و پرسشگر و چالشگر هم بیشتر میشود. برای مثال، الان به نسبت 30 سال قبل، مردم ما انتظارات بیشتری در زمینه برخورداری از خدمات درمانی دارند. هم آگاهی مردم درباره سلامت و لزوم حفظ تندرستی بیشتر شده است و هم توقع آنان برای داشتن امکانات مناسب به منظور درمان و زندگی بیدرد. به همان میزان انتقاد از کمبودها در مراکز درمانی بیشتر شده است. البته هیچ تردیدی نیست که امروز امکانات بهداشتی و درمانی در کشور ما به مراتب بیش از آن چیزی است که 30 سال پیش بود، اما من موضوع دیگری را در نظر دارم. مقصودم این است که امروز نگاه انتقادی به کمبودهای بهداشت و درمان، ریشه در آگاهی آحاد مردم دارد. آگاهی زمینه نقد است. نقد ادبی هم جدای از این مقوله نیست. تدریس موفقیتآمیز نقد ادبی، یا فراگیری نقد ادبی و کاربرد درست آن در پژوهشها و مقالات و جلسات نقد، خودبهخود میسر نمیشود. ابتدا باید ذهنیت ما به سمت گفتوگو و تعاطی و چالش میل کند تا ما شوون مختلف زندگی را نقادانه بسنجیم. ادبیات حکم بازنمایی زندگی را دارد. کسی که یاد نگرفته باشد که زندگی واقعی را نقادانه بررسی کند، هرگز نمیتواند نقد ادبی را یاد بگیرد یا درس بدهد یا به کار ببرد.
به نظرتان انتشار این کتاب تا چه حد توانسته است به آن نوع ادراک نقادانه که مدنظر شماست کمک کند؟
البته هر نویسندهای کتاب خودش را مفید میداند، اما من از منظر دیگری به این کتاب نگاه میکنم و آن این که خواننده با خواندن این کتاب تشویق میشود تا تاریخ را هم نقادانه بفهمد. اکثر داستانهایی که در این دو جلد گنجاندهام، در مقطعی از تحولات تاریخی یا اجتماعی و فرهنگی در کشور ما نوشته شده است که ما اکنون پشت سر گذاشتهایم. برخی نیز البته متاخرترند و به امروز و زمانه خود ما مربوط میشوند (مانند داستان آقای هوشمندزاده و داستانهای خانمها طاهره علوی، مهرنوش مزارعی و فرزانه کرمپور). نگاه نقادانه به گذشته و بررسی اینکه چرا در آن مقاطع، این داستانها نوشته شدند، یا نگاه کاوشگرانه و پرسشگرانه درباره زمان حال و تحقیق درخصوص اینکه چرا این قبیل داستانها امروزه نوشته میشوند، حکم نوعی خودکاوی نقادانه را دارد. ادبیات بازنمایی فرهنگ و گفتمانهای غالب و مغلوب آن است. با خواندن این کتاب، خواننده درمییابد که چه مسائلی توجه داستاننویسان ما را در برهههای گوناگون به خود معطوف کرده بودند. در جلد دوم کتاب، از راه نقد 3 داستان متاخر به قلم 3 نویسنده زنی که نام بردم، نشان دادهام که مضامین هر سه داستان کاملا شبیه به هم است (در هر سه، شخصیت اصلی که یک زن است، از تشخیص چشمی همسر خود عاجز است). وفور داستانهایی که درونمایههای متشابه دارند، میتواند حاکی از مسائل اجتماعی یا معضلات فرهنگی خاصی باشد که حتما باید به آنها توجه کرد. بسیاری از این مسائل چندان پیدا یا محسوس نیستند، اما در ژرفترین لایههای روابط بینافردی در جامعه مصداق پیدا میکنند و تاثیر میگذارند و چهبسا بیتوجهی به آنها باعث وخامت بیش از پیششان بشود. در اینجا، ساختارگرایی (یکی دیگر از شیوههای نقد ادبی که متمایز از فرمالیسم است و در دهه 1950 نظریهپردازی شد) میتواند کمک شایانی به شناسایی این مضامین مشترک و تکرارشونده بکند. کشف این مضامین میتواند موضوع مناسبی برای تحقیقات بیشتر توسط جامعهشناسان و مردمشناسان و متخصصان مطالعات فرهنگی باشد. خلاصه با نوشتن این کتاب نمیخواستم که خواننده فقط برخی از بهترین داستانهای نوشتهشده در ادبیات معاصر را بخواند و بشناسد یا فقط نقد جالبی بر آنها بخواند. مقصود من بیشتر این بوده است که خواننده با جریانها و نیز تطور درونمایههای داستان کوتاه در ایران آشنا شود تا از راه این آشنایی، همچنین شناختی از تحولات فرهنگی در جامعه خودش به دست آورد. چنین شناختی یقینا ماهیتی نقادانه خواهد داشت، به این مفهوم که خواننده دیگر مصرفکننده منفعل چند داستان کوتاه نخواهد بود، بلکه در فرآیند خواندن این داستانها و نقدهایشان به کاوشگر فعال فرهنگ تبدیل خواهد شد.
پیش از تحقیقات و تحلیلهای جنابعالی آیا کسی با استفاده از نظریات افرادی چون بالدشویلر اصطلاح «غنایی» را برای ساختار داستان کوتاه به کار برده و این بحث را به گستردگی تحقیقات شما بسط داده است؟
این نخستین بار است که نظریه داستان کوتاه غنایی در کشور ما با این تفصیل و با بررسی مشروح داستانهای نمونه غنایی از ادبیات معاصر خودمان مطرح میشود. تا آنجا که من میدانم، حتی نام بالدشویلر هم که در زمره اصلیترین نظریهپردازان این نوع از داستان است، در کشور ما برده نشده بود. البته در یکی دو کتاب، اصطلاح «داستان غنایی» به کار رفته بود، اما اینکه این نوع داستان دقیقا چه ویژگیهای دارد و با کدام ملاکها میتوان داستانی را غنایی محسوب کرد، بحثی است که نخستین بار در جلد دوم کتاب «داستان کوتاه در ایران» مطرح شد. مایلم توجهتان را به این نکته مهم جلب کنم که صرف ذکر این یا آن اصطلاح هیچ کمکی به فهم ادبیات داستانی نمیکند. یعنی حتی اگر کسی قبلا در حد یکی دو صفحه به داستانهای غنایی پرداخته باشد یا از نظریهپردازی همچون بالدشویلر نام برده باشد، آن کار چندان کمکی به پیشبرد مطالعات ادبی در کشور ما نمیکند. امروز ما احتیاج به کتابها و منابعی داریم که به جای معرفی کلی و دایرهالمعارفی این مفاهیم، آنها را بهطور مبسوط و با شرح و بسط نظریههای اساسی معرفی کنند. همچنین لازم است که داستانها را به تفصیل و با توجه به جزئیات متن تحلیل کنیم. این کار یعنی دور شدن از کلیگویی و حرکت از نظریه به سمت نقد عملی. به همین منظور، کلیه داستانهایی که من در کتابم گنجاندهام، با نقدهای مفصل همراه هستند و طول این نقدها اغلب از طول خود داستان بیشتر است. برای مثال، متن داستان «ایستگاه» (از خانم علوی) 3 صفحه است، اما نقد من بر این داستان 11 صفحه شده است. متن داستان «نقشبندان» (از گلشیری) حدود 12 صفحه است، اما نقد آن 17 صفحه است یا داستان «سه قطره خون» 12 صفحه است، اما نقد من بر این داستان تقریبا 19 صفحه شده است. میتوانم مثالهای متعدد دیگری بزنم، اما شاید نیازی به این کار نباشد. نکته این است که در این کتاب، روش متفاوتی برای فهم ادبیات داستانی ما در پیش گرفته شده است. معرفی 3 نظریه درباره داستانهای مدرن در جلد دوم این کتاب (ازجمله نظریه داستان کوتاه غنایی)، تلاشی است برای اینکه نسل بعدی پژوهشگران و منتقدان ادبی در کشور ما نوشتههایشان را با استناد به نظریه و به طور مدلل بنویسند. باید به سمتی برویم که برای مثال پایاننامهها و رسالههای دانشگاهی بر پایهای حقیقتا علمی نوشته شوند. من پایاننامهای را دیدهام که درباره داستانهای بیژن نجدی است، اما در آن اشارهای به نظریه داستان کوتاه غنایی نشده است و داستانهای این شاعر و داستاننویس صاحبسبک و غنایینویس ایرانی از منظر این نظریه بررسی نشدهاند. اساسا در آن پایاننامه به هیچ نظریهای درباره داستان کوتاه اشاره نشده است. به روال بسیاری از مقالههای نازل، در آن پایاننامه هم تعداد بسیار زیادی نقلقول به چشم میخورد که معلوم نیست غیر از اضافه کردن به حجم پایاننامه، چه کارکرد دیگری دارند. امیدوارم نقد 16 صفحهای من بر داستان «سهشنبه خیس» از این نویسنده که به عنوان نمونهای از داستانهای غنایی ایرانی بررسیاش کردهام، راهنمای دانشجویان دیگری باشد که در آینده میخواهند درباره این نویسنده تز بنویسند.
جای تاسف دارد که ما از سیر نظریههای نقد ادبی جهان دور هستیم. وارد کردن این نظریات در ادبیات بر عهده چه کسانی است؟ آیا اساتید و منتقدان ادبی باید این نظریهها را بیابند، ترجمه و با ادبیات ایران بررسی کنند یا مترجمان کشورمان باید اصل نظریهها را ترجمه کنند و به مثابه ماده خامی در اختیار منتقدان ما قرار دهند تا آنها بتوانند با فراغ بال بیشتری به کشف جریانهای ادبی در ایران بپردازند؟
بیتردید استادانی که در رشته تحصیلشان نقد ادبی خوانده باشند میتوانند به انتقال این دانش کمک کنند و هم مترجمانی که ورودی به این حوزه دارند. همچنین تاسیس رشته نظریه و نقد ادبی (که من برنامه مفصل آن را در 130 صفحه تدوین کردم و بیش از 2 سال پیش تحویل دادم)، میتواند گام موثری در تربیت منتقدان ادبی حرفهای باشد. همه این اقدامات البته زمانی مفید به فایده خواهد بود که همزمان زمینه مناسبی هم در پذیرش و ترویج نقد در فرهنگ عمومی فراهم آید. به اعتقاد من، حتی دانشآموزان در 2 سال آخر تحصیلات متوسطه باید درسی با عنوان «مناظره و نقد» داشته باشند تا بیاموزند اندیشهها و آراء گوناگون را چگونه میتوان سنجید و ارزیابی کرد.
براساس گفته شما نوشتن داستان شاعرانه جزو تواناییهای ذاتی یا کهن الگویی ایرانی است و سنتهای شعری ما که در ناخوداگاه جمعی ادیبان ایرانی جای گرفته امروز در آثار داستانی ایرانیان نیز ادامه پیدا کرده است. با توجه به گرایش خواه ناخواه جامعه به سوی مدرنیته، شما روند تاثیرگذاری این کهن الگوهای ایرانی را در نوشتههای داستان نویسان آینده چگونه تحلیل و پیش بینی میکنید. آیا مدرنیته آنها را کمرنگ میکند و از استواریشان خواهد کاست؟ یا تنها مدرنتیه از طریق آشتی با سنت ایرانی و اسلامی رنگی نو به آثار ادبی ما خواهد داد؟
آنطور که از پرسشتان برمیآید، شما تضادی بین مدرنیته و ناخودآگاه جمعی میبینید. اینکه چرا شما قائل به این تضاد هستید، برای من روشن نیست. فقط میتوانم توضیح بدهم که «ناخودآگاه جمعی» مفهومی در اندیشه یونگ است و برای اشاره به باورهای عمومی بشر یا یک ملت یا قوم یا نژاد به کار میرود. وقتی صحبت از «ناخودآگاه جمعی ایرانیان» میکنیم، به دانستهها، تجربیات و تصاویر ذهنیای نظر داریم که حکم خاطرات نژادی ما ایرانیان را دارند و از زمانهای بسیار دور سرچشمه گرفتهاند و عادتها و گرایشها و سلیقههای امروزمان را توضیح میدهند. این خاطرات ازلی و دیرین همان قدر در اسطورهها و آیینهای جمعی ما تبلور پیدا میکنند که در هنر و ادبیات ما. یکی از بحثهای اصلی من در جلد دوم کتابم این است که شعر بیش از هزار سال در ادبیات ما تفوق داشته است و همین موضوع باعث شده که ما توانایی یا استعداد یا گرایش خاصی در ناخودآگاه جمعیمان به نگارش و حتی تفکر شاعرانه داشته باشیم. از این رو، داستان کوتاه شاعرانه که یکی از اصلیترین شکلهای داستان مدرن است، به خوبی در ادبیات معاصر ما رشد کرده. تعداد چشمگیری از نویسندگان داستان کوتاه در کشور ما، داستان شاعرانه مینویسند. مقصودم از «داستان کوتاه شاعرانه» داستانهایی نیست که صرفا زبانشان به شعر میل میکند یا صنایع بدیع و لفظی که عمدتا در شعر کاربرد دارند در آنها به وفور دیده میشوند. منظورم بیشتر این است که این داستانها در ساختار و طرز بیان مضامینشان از اصول و روشهایی پیروی میکند که به شعر (بویژه شعر غنایی) مربوط میشود. ورود به دوره مدرن نه فقط گرایش ناخودآگاه ما به شاعرانهنویسی را تضعیف نکرده، بلکه با ایجاد ژانرهای نو (بویژه داستان کوتاه) آن را تقویت و روزآمد هم کرده است. برخی از اشخاص پیدایش ادبیات معاصر را تهدیدی بر ضداصالت یا غنای ادبیات کهن ما محسوب میکنند، اما من برعکس اعتقاد دارم ظهور داستان کوتاه (که ژانری غیرایرانی است) به ما ایرانیان امکان داده است تا دیرینهترین تواناییهایمان را در قالبهایی نو و امروزین به منصه ظهور برسانیم. ادبیات داستانی هیچ تعارضی با ادبیات کلاسیک ما ندارد، بلکه به ما امکان میدهد تا جهان امروز را با ابزار مناسب آن بفهمیم و در عین حال سنتهای ادبی خودمان را هم تداوم ببخشیم.
آیا قصد دارید سیر داستان کوتاه ایران را از ابعاد دیگری نیز در مجلدهای آینده بررسی کنید؟ مثلا از ادبیات جنگ در این دو جلد صحبتی نشده است.
تعجب میکنم که میگویید از ادبیات جنگ در این دو جلد صحبتی نشده است! داستان حسن بنیعامری با عنوان «تَشخَند» در جلد اول مشخصا یک داستان جنگ (درباره جنگ ایران و عراق) است و عنوان نقد من بر این داستان هم «بازنمایی رئالیستی جنگ» است. همچنین در جلد دوم، داستان «اسکلتهای بلورآجین» از محمد کلباسی به جنگ ایران و عراق مربوط میشود، اما جنگ همچنین موضوعی است که من یک جلد کامل از این کتاب را به آن اختصاص دادهام. در واقع این کتاب، 5 جلدی است. جلد سوم کتاب «داستان کوتاه در ایران» درباره داستانهای پسامدرن است و با همین عنوان (داستانهای پسامدرن ایرانی) به زودی منتشر خواهد شد. نگارش این مجلد تقریبا به پایان رسیده است و ظرف یکی، دو ماه آینده تحویل ناشر خواهد شد تا مراحل آمادهسازی برای چاپ را طی کند.
جلد چهارم با عنوان «داستانهای جنگ» به داستانهای نوشته شده درباره جنگ ایران و عراق اختصاص دارد و جلد پنجم نیز به حوزه دیگری از موضوعات مربوط به داستان کوتاه در ایران اختصاص دارد که ترجیح میدهم توضیح بیشتر درباره آن را به آینده موکول کنم. پژوهشهای ضروری برای جلدهای چهارم و پنجم را قبلا انجام دادهام و حتی بخشهایی از آنها را هم نوشتهام. تالیف این کتاب در 5 جلد، مستلزم چندین سال تحقیق بود. خدا را شکر میکنم که دو جلد از آن اخیرا عرضه شده است و جلد سوم هم به یاری خداوند به زودی ارائه خواهد شد.
این کتاب را به این منظور نوشتم تا هر کدام از مجلدها بخشی از مباحث مربوط به داستان کوتاه را روشن کند، اما بخصوص امیدوارم جلد چهارم که به داستانهای جنگ اختصاص دارد، همچنین ادای سهمی باشد برای گرامیداشت خاطره شهدای جنگ تحمیلی.
آثار و موفقیتهای یک منتقد و نظریه پرداز ادبی
«دکتر حسین پاینده» متولد سال 41 در تهران است. در سال 68 از دانشگاه علامه طباطبایی لیسانس ادبیات انگلیسی گرفت و در سال 70 مدرک کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی را از دانشگاه تهران اخذ کرد.
پاینده از همان سال به عنوان عضو هیات علمی به استخدام دانشگاه علامه طباطبایی درآمد و پس از آن در سال 75 برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت. او در سال 80 پس از اخذ دکترای نظریه و نقد ادبی با درجه عالی به کشور بازگشت و در حال حاضر در دانشگاه علامه طباطبایی به تدریس مشغول است. برخی از تالیفات ارزشمند پاینده از این قرار است؛ مقالات متعدد در نقد ادبی، «درآمدی بر ادبیات 1 و 2»، «نقد ادبی و مطالعات فرهنگی». از ترجمههای او نیز میتوان به «زبانشناسی و نقد ادبی ـ مجموعه مقالات زبانشناسان و منتقدان ادبی» (ترجمه مشترک)، «نظریه رمان مجموعه مقالات دیوید لاج، ایان وات، دیچز...»، «بکت و تئاتر معناباختگی» و «جیمز رابرتز» اشاره کرد.
این استاد دانشگاه همچنین جوایز و نشانهای متعددی را دریافت کرده است که از آن میان میتوان به جایزه از سومین جشنواره مطبوعات سال 74 در ترجمه، بهترین مقاله دانشگاه Sussex سال 76، پژوهشگر نمونه دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبائی سال 82، تقدیر از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برای مقاله در حوزه مطالعات فرهنگی سال 83، جایزه کتاب فصل جمهوری اسلامی ایران تابستان 86 و جایزه پژوهشگر نمونه دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی در همان سال اشاره کرد.
حورا نژادصداقت
جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم