در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روجا چمنکار شاعر جوان و جنوبی یکی از همین نامهای آشناست که نخستین جرقهها و تشعشعهای شاعرانهاش در اواسط دهه 70 متجلی شد و با انتشار کتاب «رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری» که با همین کتاب هم نامزد دریافت چند جایزه شد نشان داد که او شعر را جدی گرفته است و حداقل همانند دوستان نزدیکش همچون لیلی گلهداران که تقریبا همزمان «یوسفی که لب نزدم» را منتشر کرد، شاعری مقطعی نخواهد بود.
چمنکار بعدها با انتشار کتاب «سنگهای نه ماهه» توسط نشر ثالث که در مقایسه با کتاب اول اگرچه آن عاطفه وحشی و رها را کمتر داشت، اما ذهن نظاممند، طبقهبندی شده، پخته و شاعرانهای را به نمایش در آورد که این باور را در ذهن بسیاری از منتقدان تثبیت کرد که او میخواهد یکی از جدیترین شاعران بانوی کشور در دهههای اخیر باشد.
گام جدی بعدی چمنکار انتشار کتاب «با خودم حرف میزنم» بود که این کتاب هم برای او با موفقیتهایی همراه بود و در نهایت او امسال و با همت نشر چشمه که به تازگی مدیرانش رویخوشی به شعر جوان امروز نشان دادهاند مجموعهای دیگر از سرودههایش را با نام «مردن به زبان مادری» منتشر کرد.
مجموعهای که به زعم نگارنده کمتر میتواند ادامه طبیعی شعرها و سرودههایی باشد که ما در گوشه حافظه شعریمان از چمنکار خواندهایم و میشناسیم.
اگر بخواهم شعرهای چمنکار را در این مجموعه بررسی کنم و به نوعی به این مجموعه ورودی داشته باشم فکر میکنم بهترین ورود همین نام مجموعه باشد که 3 عنصر جدی را درون خود پنهان کرده است که اتفاقا هم جنبههای مضمونی و محتوایی و هم پرداخت فرمی و زیبایی شناختی شاعر را در برمیگیرد و به عبارتی:
1 ـ مردن (با رویکرد به مضمون و انتشار نوعی یاس و بیهودگی )
2 ـ زبان (به عنوان مهمترین ابزار شاعر برای سرودن)
3 ـ مادری (با توجه به نگاه و تاکید شاعر برای اصالت بخشیدن به شعر و بومیگرایی)
روجا چمنکار شاعری است که همواره در این کتاب و شاید کلیت آثار منتشر شدهاش بر 2 چیز به خوبی آگاهی و وقوف دارد، نخست سهم زنانگی در همه ابعاد شعر از محتوا گرفته تا زبان و دیگری سرزمین مادریاش یعنی جنوب گرم و صمیمی است و هنگامی هم که از جنوب مینویسد تنها یک مرز و اقلیم جغرافیایی برای چمنکار نیست بلکه او در جنوب هویت و شخصیت خودش را در تمام ابعاد جستوجو میکند و گاه همین کنکاشها را در شعرش فریاد میزند.
اما بگذارید از بخش نخست یعنی نمودهای زنانگی در شعرش آغاز کنیم با یادآوری این نکته که بروز و حضور جنسیت در شعر چمنکار هرگز بر خلاف آنچه که در اکثر آثار ادبی و هنری در سالهای گذشته شاهد بودهایم به معنای جداسازی نیست یا به معنای برجستهسازی تفاوتهای جنسی هم نیست که مثلا شاعری در شعرش فریاد بزند: میخواهم/ مادگی کنم.... ( پگاه احمدی)
بلکه به باور من نوعی متفاوتنویسی است که ریشه آن هم در نگاه متفاوت یک زن در مقایسه با یک مرد به جهان و فلسفه هستی با همه دغدغههایش بازمیگردد اگرچه ریشههای فیزیولوژیک و تفاوتهای ماهوی جنسی در شکلگیری تفاوتها هرگز بیتاثیر نیست، اما به باور نگارنده در شعر چمنکار این تفاوتها در نوشتن بر اساس تجربههای زیستی شخصی است که او داشته و گاه در طول تاریخ ادبیات برای زنان بیان آن به صورت تابو بوده است و البته چمنکار هیچگاه هم از مرز حجابهای مرسوم جامعه در نوع بیان تعدی نمیکند:
به ناخنهای بلندم نگاه میکنم
و این که جای خراش
همیشه توی رگهایم بود آزارم میدهد
مثل مادری که به جوجههایش غذا میدهد
دردی به دهانم میگذاری
داغی به دلم.... (ص 10)
یا:
در یک قاب بسته اتفاق میافتد
با بوی سیر و سبزی و پیاز
و مخلفات اتفاق در آشپزخانه
چشم که میبندم
از انکار اولین کلمات میآیی
از انکار آب و آتش و درختان بلوط
و میوههای سوخته در پیراهنم
کمی آرد همه چیز را به هم میچسباند
در یک قاب بسته اتفاق میافتد
در بخار آب
فلفل و ادویه بر لبهام
تمرهندی
صدای خلخالها
نوک تیز چاقو بر بدن لیز ماهی
و غلغل دو سایه بر کابینتهای بیدوام
نور میرود
صدا میرود
چیزی نیست
اتصالی این لامپها همیشگی ست
چهار طبقه تک واحدی
طبقه چهارم
بدون پارکینگ و انباری
در یک قاب سیاه و سفید اتفاق میافتد
با شعله کم جا افتاده بودم
من فکر میکنم مهمترین ویژگی شعرهای چمنکار در همین تفاوت نگاهی است که او دارد یعنی نگاهی که تمرکزش بر روایت از درون است. او زن را و زنانگیاش را آن طور که فمینیستها یا سنتگرایان میخواهند روایت نمیکند و نگاهی بر اساس ایسمها ندارد یا نگاهی بر اساس آنچه که امروز تئوریهای جامعه شناختی درباره زن چه میگویند ندارد. او زن بودنش را آن طور که خودش تجربه کرده از درون بیان میکند و نه از بیرون و کلمات را با کمی تخیل به درون کابینت آشپزخانه و ته قابلمه ریخته است.
اما نکته دوم به روایت زبان مادری و سرزمین مادری او بازمیگردد:
از تهران که میگویم به دریا میرسم
از خودم از تو
از آسمان که میگویم به دریا میرسم
از دریا که فاصله میگیرم
که فراموش میکنم
که دوباره شروع میکنم
به دریا میرسم
کجای دریا نشتی دارد
که تمام رابطههای من عاشقانه میشوند
خیس میشوند و به دریا میرسند. (شعر نخست کتاب)
شعر چمنکار در این مجموعه به بوی دریا که برای او نماد سرزمین و زبان مادریاش محسوب میشود آغشته و پیوسته است و همانطور که خودش میگوید دریا در شعر و زندگی او نشت پیدا کرده است و نه ریخته و نه پاشیده شده است چراکه اگر این گونه بود بالاخره در جایی این پیوستگی به اصطلاح از شعر بیرون میزد.
سینا علی محمدی / گروه فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: