در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
25 ساله بودی که به زندان افتادی پس نمیتوان گفت خطایی که انجام دادی نادانسته بود. جرمت چه بود و چرا کاری کردی که به زندان بیفتی؟
من نگهبان یک تولیدی بودم. دو سه نفر از کارمندان با هم نقشه کشیده بودند از انبار سرقت کنند ولی برای خارج کردن اجناس باید از نگهبانی رد میشدند. آنها مرا اغفال و با خودشان همراه کردند و آخر هم بیشتر تقصیرها گردن من افتاد. من آن زمان مشکل مالی داشتم و میخواستم ازدواج کنم ولی پولم کافی نبود. پیش خودم فکر کردم چند بار با آنها همکاری میکنم و بعد که به اندازه نیازم پول به دست آوردم دیگر دست از این کار میکشم.
گیر افتادی و روانه زندان شدی، چند وقت در حبس ماندی و زندان برایت به چه قیمتی تمام شد؟
خیلی گران. 3 سال زندان بودم. در این مدت همه چیزم را از دست دادم، اعتبار، آبرو و حیثیتم را نابود کردم، خانواده نامزدم ازدواج ما را به هم زدند و پدر و مادرم مرا مایه ننگشان دانستند. سال اولی را که در حبس بودم در برابر همه جبهه گرفتم، من به خاطر تشکیل خانواده این کار را انجام داده بودم و پیش خودم فکر میکردم خانوادهام حق ندارند تا این حد مرا سرزنش کنند چون اگر پدرم به من کمک مالی میکرد هرگز گرفتار چنین سرنوشتی نمیشدم اما از سال دوم زندان سربهراهتر شدم. کمی به گذشتهام فکر کردم و دیدم خودم اشتباه کردهام و خودم هم باید تاوانش را پس بدهم. در همان زندان بود که ادامه تحصیل دادم. من سال آخر دبیرستان را نخوانده بودم، در زندان دیپلم گرفتم به امید اینکه بعد از آزادی شغل بهتری پیدا کنم.
امیدت چقدر واقعی بود؟
وقتی سابقهدار شوی دیگر هیچکس به تو اعتماد نمیکند .هزار قسم هم بخوری که تاوان جرمت را داده و حالا پاک شدهای کسی حرفت را باور نمیکند. همه به چشم یک دزد به تو نگاه میکنند به همین خاطر هم هست که خیلیها بعد از آزادی میبینند چارهای ندارند جز اینکه دوباره سراغ خلاف بروند.
خانوادهات چه برخوردی با تو داشتند؟
سرد اما به هر حال بودنشان برایم روحیهبخش بود. من از همان فردای روز آزادی دنبال کار گشتم. دیدم دیپلمم آنقدر هم که فکر میکنم به دردم نمیخورد. راضی به هر شغلی بودم حتی کارگری ساده ولی هر جا که میرفتم جواب رد میشنیدم تا اینکه توانستم پیش یک گچکار دستم را بند کنم.
این حرفه را بلد بودی؟
تا حدودی. بقیهاش را هم در طول کار یاد گرفتم. صاحبکارم مرد خوبی است. هنوز هم هر از گاهی میبینمش. 2 سال پیش او ماندم تا اینکه به قول او خودم اوستا شدم. از آن به بعد کارهایی را که خودش نمیرسید و وقت نداشت انجام بدهد به من میسپرد. من هم برادر کوچکم را که درسش را تمام کرده و تازه از سربازی برگشته بود به عنوان شاگرد پیش خودم بردم.
و ازدواج؟
من تازه پارسال ازدواج کردم. خیلی دیر بود ولی خدا را شکر راضی هستم. در تمام این 15 سالی که از آزادیام میگذرد همه هوش و حواسم به کار بوده برای همین هم خیلی موفق شدهام.
موفقیت از نگاه تو یعنی چه؟
دست برادرم را بند کردم، خودم محتاج دیگران نیستم، خرج پدرم را که حالا علیل شده میدهم، در یکی از شهرهای حاشیه تهران که ساخت و ساز زیاد است اعتباری به دست آوردهام و نان حلال خوردهام. باز هم بگویم؟ همه اینها از نظر من موفقیت است.
الان چه کار میکنی؟
کمی کمردرد دارم و دیگر مثل سابق نمیتوانم کارهای سنگین انجام بدهم اما برادرم و باجناقش کمکم میکنند. در این یک سالی که ازدواج کردهام همه تلاشم این بوده کمی سر خودم را خلوتتر کنم تا بیشتر به زندگی مشترکمان برسم. حالا هم از خدا فقط یک فرزند میخواهم و امیدوارم برایش پدر خوبی باشم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: