یک تصمیم

کد خبر: ۳۶۶۰۲۵

و از مجید هم خواست که وقتی زنگ خورد توی کلاس بماند تا کمی با هم صحبت کنند.

بچه‌ها که رفتند آقای معلم کنار مجید نشست و با مهربانی گفت: خب، آقا مجید نمی‌خوای درس بخونی؟ آخه چرا؟ اگه مشکلی داری بگو شاید بتونم کمکت کنم. مجید همین‌طور که سرش پایین بود، آرام گفت: نه آقا مشکلی ندارم، فقط... .

ـ‌ فقط چی؟ بگو.

ـ‌ آخه آقا می‌دونید من ریاضی رو نمی‌تونم یاد بگیرم.

ـ‌ یعنی چی که نمی‌تونی؟

ـ‌ آقا من چیزی از اون متوجه نمی‌شم حتی اگه بخونم!

ـ‌ پسرجان چرا این حرف رو می‌زنی، مگه تا حالا نشستی بخونی؟

ـ‌ نه نخوندم، اما می‌دونم که از ریاضی سر درنمی‌یارم.

ـ‌ ببین مجید جان، بیا و به حرف من گوش کن و یه بار مرد و مردونه بشین و ریاضی رو بخون اگه موفق نشدی و نتونستی چیزی بفهمی اون وقت حق با شماست.

ـ‌ آخه آقا... .

ـ‌ دیگه آخه نداره، برو با توکل به خدا از همین امروز شروع کن تا امتحان بعدی چند روزی وقت داری، خوب بخون و هر اشکالی داشتی از خودم بپرس تا کمکت کنم.

مجید به حرف‌های آقامعلم خیلی فکر کرد و متوجه درستی آنها شد، دلگرم شد و تصمیم گرفت درس خواندن واقعی را شروع کند.

هر روز که از مدرسه به خانه می‌آمد کمی استراحت می‌کرد و مشغول درس خواندن می‌شد. بازی کردن را کنار گذاشت و حتی تلویزیون هم خیلی کم نگاه می‌کرد و با برنامه حسابی درس می‌خواند.

بالاخره روز امتحان رسید و او ورقه‌اش را نوشت و تحویل داد، از کار خودش راضی بود، اما هنوز کمی نگرانی داشت. آقای معلم یکی یکی ورقه‌ها را تصحیح می‌کرد و نمره بچه‌ها را می‌خواند: به ورقه مجید که رسید نگاهی به اوکرد و گفت: مجید، بیا اینجا.

پسرک کنار آقای معلم رفت وایستاد، دل تو دلش نبود، منتظر شد تا نمره‌اش را بخواند.

ـ‌ آفرین پسرم، چه نمره خوبی گرفتی، حالا دیدی اگه بخوای می‌شه.

مجید نمره‌اش را که دید خیلی خوشحال شد و از آقای معلم به خاطر راهنمایی‌هایش تشکر کرد.

او حالا فهمیده بود که با کوشش و توکل برخدای بزرگ می‌شود در سخت‌ترین کارها موفق شد.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها