در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
و از مجید هم خواست که وقتی زنگ خورد توی کلاس بماند تا کمی با هم صحبت کنند.
بچهها که رفتند آقای معلم کنار مجید نشست و با مهربانی گفت: خب، آقا مجید نمیخوای درس بخونی؟ آخه چرا؟ اگه مشکلی داری بگو شاید بتونم کمکت کنم. مجید همینطور که سرش پایین بود، آرام گفت: نه آقا مشکلی ندارم، فقط... .
ـ فقط چی؟ بگو.
ـ آخه آقا میدونید من ریاضی رو نمیتونم یاد بگیرم.
ـ یعنی چی که نمیتونی؟
ـ آقا من چیزی از اون متوجه نمیشم حتی اگه بخونم!
ـ پسرجان چرا این حرف رو میزنی، مگه تا حالا نشستی بخونی؟
ـ نه نخوندم، اما میدونم که از ریاضی سر درنمییارم.
ـ ببین مجید جان، بیا و به حرف من گوش کن و یه بار مرد و مردونه بشین و ریاضی رو بخون اگه موفق نشدی و نتونستی چیزی بفهمی اون وقت حق با شماست.
ـ آخه آقا... .
ـ دیگه آخه نداره، برو با توکل به خدا از همین امروز شروع کن تا امتحان بعدی چند روزی وقت داری، خوب بخون و هر اشکالی داشتی از خودم بپرس تا کمکت کنم.
مجید به حرفهای آقامعلم خیلی فکر کرد و متوجه درستی آنها شد، دلگرم شد و تصمیم گرفت درس خواندن واقعی را شروع کند.
هر روز که از مدرسه به خانه میآمد کمی استراحت میکرد و مشغول درس خواندن میشد. بازی کردن را کنار گذاشت و حتی تلویزیون هم خیلی کم نگاه میکرد و با برنامه حسابی درس میخواند.
بالاخره روز امتحان رسید و او ورقهاش را نوشت و تحویل داد، از کار خودش راضی بود، اما هنوز کمی نگرانی داشت. آقای معلم یکی یکی ورقهها را تصحیح میکرد و نمره بچهها را میخواند: به ورقه مجید که رسید نگاهی به اوکرد و گفت: مجید، بیا اینجا.
پسرک کنار آقای معلم رفت وایستاد، دل تو دلش نبود، منتظر شد تا نمرهاش را بخواند.
ـ آفرین پسرم، چه نمره خوبی گرفتی، حالا دیدی اگه بخوای میشه.
مجید نمرهاش را که دید خیلی خوشحال شد و از آقای معلم به خاطر راهنماییهایش تشکر کرد.
او حالا فهمیده بود که با کوشش و توکل برخدای بزرگ میشود در سختترین کارها موفق شد.
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: