خانه بروبچه‌ها

الگوی موفقیت

کد خبر: ۳۶۶۰۱۹

بهشون می‌گن: طرفدار [اون تیم]... توی همون لحظه دلم به حال بازیکنهای توی اتوبوس سوخت... [چون] مسلماً هیچ وقت نمی‌تونن مثل من بی‌هوا توی خیابون قدم بزنن و چیزی بیشتر از اونی که توی ظاهر اتفاق می‌افته رو تماشا کنن. بیشتر دلم به حال آدمهایی سوخت که یک تیم، یک نفر، رو کرده بودن اسطوره زندگیشون... شناختن‌آدمهای موفق برای اینه که تجربه‌هاشون را به دست بیاری... حتی می‌تونه به عنوان یه هدف باشه برای ما که ازش جلو بزنیم. آدمهای موفق باید به عنوان یه فرصت برای بهتر شدن شخصیت فردی به حساب بیان نه این‌که شخصی اون‌قدر خودش رو محدود به اونها کنه که فرصت رشد شخصیت خودش رو از دست بده...

(اولاً من دندون سیم نکشیدم! 4 تا دندون عقل کشیدم! ...این‌قدر به قانون کپی‌رایت و این‌که اگر چیزی از جایی برداری دستت رو می‌شه اطمینان دارم [و] این‌قدر برای نیمچه شهرتم ارزش قائل هستم که همچین کاری نکنم... این موضوع برام اتفاق تازه‌ای نیست... یادمه یک بار برای مجله... ایمیل زدم و گفتم این شعری که توی شماره قبلتون چاپ شده تلفیقی از دو شعر من هست که در فلان تاریخ توی فلان شماره فلان روزنامه درست پشت سر هم چاپ شده... فکر نمی‌کنم کسی که به نویسندگی به صورت حرفه‌ای نگاه می‌کنه اون‌قدر نادان باشه که ندونه آوردن حتی یک مصرع از شعرهای دیگری باعث زیر سوال رفتن تمام مصرعهایی می‌شه که متعلق به خودش هست.

این‌که من نوشته‌ای رو برای صفحه بروبچ می‌فرستم [هم] دلیل نمی‌شه [که] همین چند وقت پیش نوشتمش و قبلش توی قرنطینه بوده یا این‌که قبلاً برای کسی اس‌ام‌اس نزده باشمش و توی مسابقه‌ای شرکت نداده باشمش یا توی همایشی نخونده باشم. حتی شاید دور از چشم پاسخگو جان توی آرشیو وبلاگم باشه! ...پاسخگو جان، بی‌خیال این دندونای ما شو! به جاش چار تا نخ و کاموا بفرست ببندیم به این شعرا و نوشته‌هامون که همین چند روز پیشم یکی شعر خودمون رو فرستاد برامون، گفت: برای تو سرودم!)

سمانه مالمیر از قم

 ای بابا! گفتم این دفعه فضای صفحه رو بیشتر به چاپ مطالب بروبچ اختصاص بدم (که بیشتر از این یکی دو ماه ناااااقاااابل منتظر نمونن)هاااا... مگه می‌ذارین! چی‌چی رو «بی‌خیال این دندونای ما شو»؟! دِ! اونم دندون عقل! دِ! آخه آاااادم عااااقل! سیم می‌کشیدی که بهتر بود! حالا اون دندون عقلا رو کشیدی، اومدی توضیح بدی، زدی خرابترش کردی! دِ! چی‌چی رو دور از چش ما شعرای آرشیو وبلاگت رو می‌فرستی؟ د! این‌همه هی قانونای صفحه زیر این پستخونه تکرار می‌شه (گفتم: دِ؟ یا نگفتم؟! حواس نمی‌ذارین که!) هی من می‌گم بابام جان، مسئولان می‌گن یا صفحه بروبچ، یا وبلاگ و اس‌ام‌اس و همایش و چم‌دونم... قرنطینه خودتون! (آهان یادم اومد: دِ!) حالا من جواب این مسئولان رو چی بدم؟ هاااان؟ نه؟ بگو دیگه؟ ...دِ! دِ! دِ! چی‌کار می‌کنی بابا جون، بده من این نخ و کاموا رو! اومده ابرو درست کنه! بابا چش و چال ما رو لنگه به لنگه کردی رفت! خلاص! دِ! (فردا یکی بگه: پاسخگو! نوشته منو چاپ نکردی، گفتی تو وبلاگت رو اینترنت هست، ولی برا سمانه پارتی‌بازی می‌کنی؟ چی بگم؟ هوووومممم؟ بگم من چشامو سیم کشیده‌م؟ نه، بگو دِ!) دِ!

بچه‌های بزرگ‌ بزرگان کوچک

کودک از پله‌ها بالا آمد و وارد اتاق شد. به آغوش پر از مهر پدربزرگ و مادربزرگش پرید. لحظاتی نگذشته بود که به یاد حرف پدر و مادرش افتاد: او دیگر حق نداشت...!

حکایت این پدر و مادر به طفلان بظاهر بزرگی می‌ماند که تحملشان بسی سخت‌تر از یک کودک است.

مرضیه چهاردولی از تویسرکان

مشکل خودته!

-الو، سلام

-سلام، شما؟

-خواهر جان! منم داداشت!

-چه عجب به یاد ما افتادی!

-این حرفا چیه؟ من همیشه به یاد تو و دختر کوچولوت هستم.

-دختر کوچولو؟! دختر من الآن دانشجوئه!

-جدی می‌گی؟ چه زود بزرگ شد!

-حالا چی شده که یادی از ما کردی؟

-راستش یه کم پول قرض می‌خواستم...

(دنیا بزرگه اما نه اون‌قدر که نزدیکترین و عزیزترین‌هات رو توش گم کنی و وقتی نیاز به کمک داشتی بری دنبالشون بگردی. کسی رو تنها نذار‌ یا اگه تنها گذاشتی، موقع تنهایی خودت هم سراغشون نیا)

زهرا چاوشی از اهواز

 یعنی جمله آخرش رو باید قاب گرفت، داد‌ دست کسانی که مشکلات دیگران رو می‌بینن، ولی می‌گن: مشکل خودشونه! اون‌وخ، فردا که به مشکل می‌خورن، بیا و ببین چییییی میییییی‌گن و چه مییییی‌کنن! (حالا اونا که پاسخگو رو تنها می‌ذارن هم هیچ!)

ای امان از عاشقی!

بغض تو گلوم ریشه کرده بود. رفتم توی مزرعة آفتابگردون... نشستم و به گلها، به خورشید، به آسمون آبی نگاه کردم... با خودم گفتم: تا کی آفتابگردون باید دنبال خورشید باشه؛ خورشید هم همیشه وقتِ تاریکی... تنهاش بذاره و بره و آفتابگردون هم از دوریش، از بی‌وفایی و بی‌رحمیش، کمر دلش خم شه از غصه، از تنهاییش‌ و وقتی هم که خورشید دوباره اومد سراغش، با دل مهربون و پاکش، با فراموش کردن این‌که چه بلایی سرش آورده، با شوق دیدنش، بودنش، سر بلند کنه و از شوقش، خم شدن کمرِ دلش رو فراموش کنه و بازم خورشید با بی‌رحمی... بازیش بده و دنبال خودش بکشوندش و دوباره روز از نو...

کوثر اوجانی 18 ساله از بابلسر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها