خانه‌ همسایه

نجات زندگی خواهرم

کد خبر: ۳۶۶۰۱۶

*‌**‌

یک روز تعطیل در پیش بود. روز تعطیلی که همه افراد خانواده منتظر آن بودند تا باز هم ساعاتی را کنار هم سپری کنند. از روزها قبل، همه برای آن روز تصمیم گرفته و برنامه‌ریزی کرده بودند. قرار بود به همه خیلی خوش بگذرد. الی و جک هم برای تفریح و بازی مهیا می‌شدند. تمام لوازم و وسایل مورد نیاز را برای آن روز آماده کرده بودند و در مورد اتفاقات شیرینی که در انتظارشان بود با هم صحبت می‌کردند.

آن شب بعد از کلی بحث و مشورت قرار شد روز تعطیل، همه خانواده به ویلای خارج از شهر بروند. در سکوت و طبیعت زیبای آنجا می‌شد استراحت کرد و از همه چیز لذت برد.

بالاخره روز موعود فرا رسید. روزی که همه منتظرش بودند.

اما آن روز، خیلی هم آرام و لذتبخش سپری نشد.

الی شنا کردن بلد بود. آن روز هم می‌خواست به پدرش نشان دهد که چقدر خوب شنا می‌کند.

ـ «من می‌تونم تمام طول استخررو زیر آب شنا کنم. دوست دارید ببینید پدر؟»

الی هنرنمایی می‌کرد. می‌خواست پدرش از شنا کردن او و مهارتی که در نفس گرفتن دارد، لذت ببرد و به او افتخار کند، اما این‌طور نشد. به جای آن، گراهام، پدر الی در آن روز، شاهد بدترین صحنه زندگی‌اش بود.گراهام کنار استخر ایستاده بود. لبخندی بر لب داشت و دختر کوچکش را نگاه می‌کرد که از داخل استخر برای او دست تکان می‌داد. دقایقی گذشت.

«اصلا نفهمیدم چی شد».

گراهام ناگهان الی را دید که بیهوش در آغوش جک افتاده بود. جک با این‌که پسر بچه‌ای با جثه‌ای کوچک و نحیف بود، تلاش می‌کرد الی را به لبه استخر بکشاند. الی هم مثل یک مرده‌ روی آب شناور بود؛ نفسش در نمی‌آمد.

گراهام وحشت‌زده شده بود.

ـ «الی را روی سنگ‌های لبه استخر خواباندم، اما او نفس نمی‌کشید. هر کاری بلد بودم و می‌توانستم انجام دادم. سعی کردم آب را از ریه‌های او خارج کنم، اما فایده‌ای نداشت. الی بیهوش و بی‌حال روی سنگ‌های کنار استخر خوابیده بود».

جک و گراهام هر دو ترسیده بودند. شاید با خود فکر می‌کردند الی را از دست داده‌اند. وقتی گراهام به خودش آمد، با اورژانس تماس گرفت تا هر چه سریع‌تر کمک بفرستند. تلفن را که قطع کرد، نگاهی به چهره الی انداخت و دوباره ترس وجودش را فراگرفت.

خوشبختانه آمبولانس به‌موقع رسید و پرستاران موفق شدند الی را به زندگی برگردانند. پزشکان توضیح دادند الی در اثر قرار گرفتن طولانی‌مدت زیر نور آفتاب و به دلیل کمبود اکسیژن زیر آب بیهوش شده بود. آنها جک را دلیل اصلی نجات الی می‌دانستند.

«اگر این کوچولو، متوجه خواهرش نشده بود، الان از دست ما هم کاری ساخته نبود».

آن روز جک کوچولو جان خواهرش را نجات داد.

گراهام می‌گوید: «اگر آن روز جک آنجا نبود و اگر جک این گونه درست و مستقل تربیت نشده بود، الی الان در جمع ما نبود. حالا مدت‌ها از آن روز می‌گذرد، اما همه به یاد داریم که جک چگونه با شجاعت جان خواهرش را نجات داد. جک با این که تنها 7 سالش بود، بزرگترین قهرمان زندگی الی شد».

شاید فکر کنید این فقط یک داستان است؛ از آن دست داستان‌ها که واقعیت ندارند، اما به واقع جک 7 ساله آن روز این کار را کرد و الی را از مرگ حتمی نجات داد.

کاری که فقط از یک شخصیت محکم ساخته است.

زهره شعاع / Closeronline.co.uk

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها