وقتی قربانی ، قربانی می‌گیرد!

ازدواج‌های اجباری همیشه یکی از مهم‌ترین دلایلی است که ازدواج را با شکست روبه‌رو کرده و گاهی نفرت را آنقدر بالا می‌برد که فرد دست به قتل می‌زند. یکی از پرونده‌هایی که من در مدت تصدی پست نمایندگی دادستان آن را مورد رسیدگی قرار دادم و کیفرخواست صادر کردم، پرونده قتل مردی کهنسال با زنی جوان بود.
کد خبر: ۳۶۴۸۶۱

آن‌طور که زن جوان در ابتدا گفته بود با اجبار پدرش به عقد این مرد در آمده بود و علاقه‌ای به او نداشت.

این زن شوهرش را کشته و سپس جسد او را آتش زده بود. او از همان ابتدای بازداشت همه آنچه را که اتفاق افتاده بود، موبه مو توضیح داده و گفته بود که چرا و چطور شوهرش را کشته است. اما بعد از قتل شوهرش پشیمان شده و تصمیم گرفته بود او را نجات دهد که البته بی‌فایده بود.

این زن می‌گفت: ازدواج اولم با اصرار پدرم بود. من مردی را که پدرم برایم انتخاب کرده بود دوست نداشتم. مدتی بعد از ازدواجم متوجه شدم که شوهرم اعتیاد دارد ولی باید تحمل می‌کردم چون باردار بودم. بچه که به دنیا آمد دیگر نتوانستم تحمل کنم، از شوهرم جدا شدم و به خانه پدرم رفتم.

پدرم مزرعه داشت آنجا کار می‌کردم تا سربار پدرم نباشم. دخترم که کمی بزرگ شد پدرم به من گفت باید ازدواج کنی من تا آخر عمر نمی‌توانم خرجی تو را بدهم.

با این‌که کار می‌کردم و حقوقی هم از پدرم نمی‌خواستم، باز هم حاضر نبود مرا تحمل کند.

گفتم صبر کن تا شوهرم را خودم انتخاب کنم. می‌گفت تو دروغ می‌گویی می‌خواهی هرچه بیشتر اینجا بمانی، یک زن مطلقه را چه کسی قبول می‌کند.

به هر حال نتوانستم حریف پدرم شوم و یک شب دیدم مردی که از پدرم پیرتر بود به خواستگاریم آمده و پدرم هم جواب مثبت داده است. آنها حتی توافق کرده بودند که پدرم در قبال گرفتن قطعه زمینی مرا به عقد آن مرد در آورد و من به همراه دخترم به خانه آن مرد در تهران آمدیم، او مرد خوبی بود.

زن جوان هرگز از آن مرد به بدی یاد نمی‌کرد و می‌گفت که او نباید این‌گونه می‌مرد: هرچه می‌خواستم برایم می‌خرید با دخترم خیلی خوب رفتار می‌کرد و هیچ‌وقت با او بداخلاقی نمی‌کرد اما هرچه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم او را دوست داشته باشم.

از این‌که در خانه او بودم بدم می‌آمد. دخترم احساس راحتی می‌کرد ولی من پر از خشم بودم. آخر هر هفته فرزندان شوهرم می‌آمدند و من باید از آنها پذیرایی می‌کردم.

آنها هم با من رفتار بدی نداشتند اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم با این ازدواج کنار بیایم.

هربار به خانه پدرم می‌رفتم دوست نداشتم برگردم و دلم می‌خواست آنجا بمانم. پدرم وادارم می‌کرد برگردم. من در واقع پرستار آن مرد بودم و نه همسرش.

به هر حال نتوانستم با این موضوع کنار بیایم و یک روز وقتی خوابیده بود اور ا در خواب خفه کردم و بعد خانه را آتش زدم، البته بلافاصله پشیمان شدم. سعی کردم نجاتش دهم، نتوانستم.

با خود گفتم فرار می‌کنم و خودم را نجات می‌دهم. این کار را کردم باز نتوانستم، دچار عذاب وجدان شدم و در نهایت خودم را تسلیم پلیس کردم.

این زن جزئیات را توضیح داده و هربار که مورد بازجویی قرار می‌گرفت گریه می‌کرد. این نشان می‌داد که زن جوان دچار عذاب وجدان است و چون فرد بی‌گناهی را کشته ناراحت است. کیفر خواست علیه این زن صادر شد و او در دادگاه محاکمه شد.

هرچند این پرونده بسته شد اما به لحاظ جرم‌شناسی اگر این پرونده را مورد بررسی قرار دهیم زن جوان دوبار قربانی ازدواج اجباری شده است و در نهایت خود قربانی گرفته است.

در بسیاری از موارد همسرکشی، وقتی تحقیقات صورت گرفته مشخص شده ازدواج اجباری عامل اصلی آن بوده است. زن جوان شوهر جوان می‌خواهد تا با او زندگی کند و درک مشترکی از زندگی داشته باشند.

متاسفانه رفتار پدر دختر طوری بود که دخترش را موجودی بی‌ارزش دانسته و او را قربانی کرده است. زن جوان نیز در یک اقدام جنون‌آمیز شوهرش را قربانی کرد و سرنوشت دخترش را نیز تحت‌تاثیر قرار داد.

صفر خاکی - دادیار دادسرای جنایی تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها