نقد داستان شنل قرمزی در کارگاه ایادی

گرگی‌ که بدجنس نبود

این هفته ایادی مشت بر دهان‌خورده باز جلسه نقد و بررسی برگزار کرده است. آن هم درباره یکی دیگر از قصه‌هایی که همه آن را بلدیم؛ قصه شنل قرمزی. اگر اعصابتان طبق معمول از دست ایادی و نقدهایش خرد شد تقصیر ما نیست. پیشنهاد ما این است که آرام باشید و ایادی مشت بر دهان خورده را زیاد جدی نگیرید:
کد خبر: ۳۶۴۶۱۰

ایادی: خب دوستان عزیز این هفته می‌خواهیم یک داستان دیگر را نقد و بررسی کنیم. داستان شنل قرمزی و گرگ بدجنس.

مادربزرگ: ننه حالا این گرگه خیلی هم بدجنس نبودها!

ایادی: مادر جان اومده شما رو درسته خورده می‌گی خیلی هم بدجنس نبود.

گرگ: ای آقا خب درسته هم از توی شکم‌مون کشیدنش بیرون. این چه حرفیه می‌زنی؟

ایادی: به هر حال کار شما درست نبوده.

گرگ: خیلی هم درست بود. ناسلامتی گرگ بودم دیگه. باید یه جوری شیکمم رو سیر کنم دیگه. تازه بعدا انجمن صنفی گرگ‌ها هم منو انداختن بیرون.

ایادی: چرا؟

گرگ: گفتن چرا لقمه‌ات رو نجویدی؟ نمی‌گی دلت درد می‌گیره؟

ایادی: عجب!

شنل قرمزی: ای وای مامان بزرگ چرا کچل شدی؟

ایادی: این با کی بود؟

مادربزرگ: با تو دیگه ننه!

ایادی: ببخشید الان من چی‌چی‌ام شبیه مامان‌بزرگ شماست؟

شنل قرمزی: مامان بزرگ چرا صدات این جوری شده؟ انگار داری از توی قیف صحبت می‌کنی.

ایادی: نه... اشکال از گرگه نیست، کلا آی‌کیوی بچه پایینه!

مادربزرگ: نگو، دلت می‌یاد بچه‌ام؟

ایادی: والا چه عرض کنم؟

گرگ: بفرما، می‌بینی آقا ما با چه کسایی طرفیم؟

ایادی: بین خودمون بمونه، همون بهتر که خورده بشن.

مادربزرگ: ننه من گوشام سنگین هست ولی نه اونقدر که صدای پچ پچ شمارو نشنوم ها!

ایادی: راست می‌گم دیگه مادر جان! مگه دروغ می‌گم؟ آخه بچه‌ای که منو از شما تشخیص نده باید خورده بشه دیگه!

شنل قرمزی: مامان بزرگ این دختره چی می‌گه؟

ایادی: نخیر... خانه از پای بست ویران است.

گرگ: حالا هی شما بیاین سنگ بریزین توی شکم ما... ما می‌دونیم کی رو باید بخوریم کی رو نباید بخوریم. اصلا به خاطر بشریت بود که تصمیم گرفتیم اینارو بخوریم. گفتیم کسر شان نشه واسه آدمیزاد.

ایادی: حالا شما نمی‌خواد این وسط از آب گل آلود ماهی بگیری. بالاخره بچه است. ممکنه یک سری چیزها رو خوب تشخیص نده.

شنل قرمزی: مامان بزرگ من بالاخره فهمیدم این کیه!

مادر بزرگ: کیه ننه؟

شنل قرمزی: بابای آقا گرگه... .

ایادی: ای هواااار...

گرگ: این چی می‌گه؟ تو بابای منی؟ راست می‌گه؟

ایادی: بابا چیه حیوون حسابی. چه گرفتاری شدیم‌ها. مثلا قرار بود این داستان رو نقد کنیم خیر سرمون.

مادر بزرگ: وا! خب نقد کن ننه، مگه ما جلوت رو گرفتیم.

ایادی: مگه می‌ذارین؟ این که به ما می‌گه بابای آقا گرگه، اون یکی هم که هی مارو نگاه می‌کنه آب از لب و لوچه‌اش راه می‌افته من بیچاره تمرکز ندارم.

مادر بزرگ: نترس ننه. این گرگه اگه بخوردت هم درسته قورتت می‌ده به آقای شکارچی می‌گیم بیاد بیرونت بیاره.

ایادی: نخیر... این رشته سر دراز دارد.

شکارچی: کسی منو صدا کرد؟

ایادی: گل بود و به سبزه نیز آراسته شد.

شکارچی: این کیه دیگه شنل قرمزی؟

شنل قرمزی: این بابای آقا گرگه است.

شکارچی: جدی می‌گی، وایسا اینجا من برم تفنگمو بیارم.

ایادی: آقا بی‌خیال. شما چرا عقلت رو می‌دی دست این الف بچه؟ آخه من کجام شبیه این گرگه است؟

شکارچی: از قدیم گفتن حرف راست رو از بچه باید شنید. لابد تو هم مثل اون پسر دغل بازت خودت رو کردی شکل آدمیزاد. نه آقاجون ما گول این چیزا رو نمی‌خوریم. من خودم کف حیات وحشم. کافیه فقط یه نگاه به حیوونه بندازم سریع می‌فهمم آدمه یا حیوون.

ایادی: واقعا خسته نباشید.

مادر بزرگ: حالا مادر بذار شکارت کنه یه کم بخندیم. حوصله‌مون سر رفت خب!

ایادی: من دیگه دارم قاطی می‌کنم ها!

گرگ: بابا، بابا، حرص نخور. واسه قلبت بده. بذار من خودم درستش می‌کنم.

ایادی: می‌زنم دک و پوزت رو خرد می‌کنم ها! تو این وسط چی می‌گی؟

شنل قرمزی: مامان بزرگ، بابای آقا گرگه حرف بد زد. فلفل نمی‌ریزی توی دهنش؟

مادر بزرگ: چرا ننه یه دقیقه صبر کن فلفلم رو دربیارم... دهنت رو وا کن ببینم باباگرگه!

ایادی: در اینجا جا داره سر به بیابون بذارم... .

شکارچی: معلومه. جای گرگ‌ها توی بیابونه. باز بگو من بابای این نیستم.

ایادی: اوا! شما برگشتین... چه زود...
بودین حالا.

شکارچی: رفتم تفنگم رو بیارم. همین جا توی ماشین بود. آماده باش واسه مردن.

ایادی: آخه واسه چی؟ بابا من نه کسی رو خوردم نه خیال خوردن کسی رو دارم ... دارم چی می‌گم؟ بابا من ایادی‌ام. ایادی مشت بر دهان خورده بابای این یارو نیستم که... .

شنل قرمزی: مامان‌بزرگ... .

ایادی: تو یکی ساکت شو بچه! هر چی می‌کشم از دست تو می‌کشم.

شنل قرمزی: مامان بزرگ، بابای آقا گرگه منو دعوا کرد. پس چرا فلفل نمی‌ریزی؟

مادر بزرگ: الان می‌ریزم ننه، دهنت رو وا کن ببینم!

شکارچی: واسه مردن آماده باش.

گرگ: بابا... بابا... من طاقت دیدن این صحنه رو ندارم... .

ایادی: ای هواااااار...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها