پاییز

کد خبر: ۳۶۴۴۵۰

سینا که خیلی ناراحت شده بود، دوباره مقدار زیادی برگ جمع کرد و برگ‌ها را به درخت چسباند. در همین موقع بود که باران شدیدی گرفت و این بار باران تمام برگ‌ها را شست و روی زمین ریخت. سینا خیلی ناراحت شد. با لباس‌هایی خیس داخل خانه رفت و آنها را عوض کرد و پشت پنجره نشست و منتظر ماند تا باران بند بیاید. وقتی که باران بند آمد. سپهر رفت داخل حیاط و برگ‌ها را جمع کرد و دوباره با نخ به تنه درخت متصل کرد ولی بعد از مدتی با یک باد و باران برگ‌ها روی زمین ریختند. سینا خیلی دلخور شده بود و نمی‌دانست چطوری درخت را با برگ‌هایش نگه دارد.

مادر سینا کم و بیش متوجه قضیه شده بود. یک روز آمد پیش سینا و از پسر کوچولو سوال کرد که سینا جان چرا اینقدر نگرانی و به حیاط می‌روی و دوباره به خانه می‌آیی؟ جریان چیه پسرم؟

سینا گفت: مامان جون من می‌خواهم برگ‌های درخت داخل حیاط روی شاخه‌هایش بماند، اما مثل این که آنها نمی‌خواهند روی درخت بمانند.

مادر گفت: خب این یک امر طبیعی است، ما که نمی‌توانیم با آن مبارزه کنیم. پاییز، فصل ریزش برگ‌های کهنه درخت‌هاست. آنها می‌خواهند به خواب زمستانی بروند تو نباید آنها را اذیت کنی . سینا جان این کار تو دلیل خاصی داره؟

سینا گفت: من این کار را برای پدربزرگم انجام می‌دهم.

مادر گفت: چرا؟

سینا گفت: آخه پدربزرگ داشت به بابا می‌گفت من مثل درخت داخل حیاط هستم تا زمانی که برگ‌هایش روی شاخه‌هایش باشد من هم زنده‌ام و هر زمان برگ‌های آن بریزد عمر من هم به پایان می‌رسد. برای همین من می‌خواهم برگ‌ها را روی درخت بچسبانم تا بابابزرگ زنده بماند.

مادر خنده‌ای کرد و گفت: اولا پسرم گوش کردن به حرف‌های دیگران و بخصوص دو نفر بزرگ‌تر اصلا کار خوبی نیست. دوما عمر همه ما آدم‌ها دست خداست و ربطی به برگ درخت و چیزهای دیگر ندارد و حرف پدربزرگ یک مثال بوده و حالا سعی کن این قضیه را فراموش کنی و نگران هیچ چیزی نباشی.

سینا از مادرش عذرخواهی کرد و دیگر هیچ وقت به حرف دیگران گوش نکرد تا برداشت اشتباه نکند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها