در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از 12 تفنگدار، یک نفرشان، هارون متولد ایالت هلمند افغانستان ولی بزرگ شده ایالت تگزاس امریکا بود . از این رو هارون با آن هیکل درشت و بازوهای کلفت و چهره درهمش، بیشتر یک آمریکایی دیده میشد تا افغان.
هارون که دوستانش او را «آرون» صدا میکردند، خیلی تودار و ساکت بود و تنها همدمش هدفونهایش بودند که 24 ساعت در گوشش برایش موسیقی پخش میکردند.
ماشین به سختی از گردنه بالا میرفت . جیمز که در صندلی روبهروی هارون نشسته بود، سکوت را شکست و گفت:
- ببینم آرون، چند تا شده؟
وقتی از هارون صدایی نشنید، با دست روی پا هایش زد و گفت:
- هی آرون! پرسیدم چند تا شده؟
هارون هدفونش را درآورد و پرسید:
- چی میگی؟ متوجه نیستم.
- میگم تا حالا چند تا رو ناکار کردی، میخوام بدونم چند چندیم؟
هارون پاچه شلوارش را بالا میزند و خطها را میشمارد. بعد از چند ثانیه میگوید:
- تا الان 33 تا.
بقیه سربازان در حالی که با تکان ماشین، به چپ و راست خم میشدند و بالا و پایین میرفتند و حالا به حرفهای آرون و جیمز گوش میدادند، دستهجمعی با حالت تعجب گفتند: اووووه... 33 تا!!
جیمز کمی صورتش را درهم کشید و زیر لب گفت:
- حرومزاده لعنتی، 33 تا!!!
- بعد خط های رو پایش را شمرد.
- ولی من فقط 14 تا.
هارون لبخند موفقیتآمیزی زد و گفت:
- 4 تا نوشیدنی طلب من.
بقیه سربازان هم خندیدند. ناگهان صدای یک گلوله خندهشان را قطع کرد. کامیون با کمی ویراژ کنار جاده ایستاد. هر 12 نفر دست به اسلحه شدند. سکوت وحشتناکی همه را گرفته بود، هنوز پاچه شلوار هارون و جیمز بالا بود و خطهای روی ساق پاهایشان که با بیرحمی تمام کشیده شده بود، دیده میشد.
یکی از سربازان از لای چادر کامیون به بیرون نگاه کرد، هیچ خبری نبود. یکی درگر از سربازان کلاهش را سر تفنگش گذاشت و از چادر کامیون بیرون گرفت ولی باز هم صدای تیراندازی نیامد. انگار مگس بال نمی زد. کلاهش را داخل آورد و سرش گذاشت و با اشاره به دیگران فهماند که هیچ خبری نیست. جیمز آهسته از کامیون پیاده شد و به سمت راننده رفت. یک تیر مستقیم به پیشانی راننده اصابت کرده بود.
راننده را از کامیون بیرون کشید و خودش پشت فرمان نشست که ناگهان دید از روبهرو 4 ماشین که رویشان مسلسل کار گذاشته شده بود، به سمت آنها میآیند. داد زد:
- غافلگیر شدیم، موضع بگیرید... .
ماشینها با فاصله از کامیون ایستادند و آن را زیر رگبار گرفتندجیمز سربرگرداند به سمت کوه ناگهان فریاد زد:
- بچهها یه عده دارند از کوه پایین میان، گیر افتادیم، آرپیجی، از کامیون فاصله بگیرید و...
هنوز حرفهای جیمز تمام نشده بود که کامیون منفجر شد و بجز هارون که پناه گرفته بود و یکی دو نفر دیگر، بقیه تکهتکه شدند.
هارونسرش گیج میرفت و گوشهایش سوت میکشید. بعد از چند ثانیه چشمهایش را که باز کرد پیرمردی را دید که با کلاشینکف بالای سرش ایستاده بود. خون توی رگهای هارون یخ زد، پیرمرد در حالیکه عمیقا به صورت هارون نگاه میکرد و او را نشانه رفته بود، در کشتن هارون دو دل نشان می داد .هارون چشمهایش را باز و بسته کرد و خوب دقیق شد.
- خودشه. ملاعثمان، معلم مکتبخانه ما. بله این ملاعثمانه.
هارون در حالی که صدایش میلرزید گفت:
- ملاعثمان، منم هارون، پسر عبدالرشید. تو معلم ما بودی، تو که منو نمیکشی، میکشی؟
پیرمرد لحظاتی به چهره زمخت و خونآلود هارون نگاه کرد و دستهایش را برد که او را بلند کند. ناگهان صدای رگبار شنیده شد، 4 نفر افغانی همراه ملاعثمان توسط جیمز کشته شده بودند.
جیمز در حالی که لوله تفنگش را روی سینه ملاعثمان گرفته بود،گفت: حالا شد 18 تا و بزودی(با اشاره به ملا عثمان ) میشه 19 تا.
هارون تو حال دیگری بود آهسته به حالت دو زانو در آمد و از پشت، جیمز را هدف قرار داد و گفت: حالا شد 34 تا.
کوهستان در سکوت خودش شناور بود و تنها صدای هارون و ملاعثمان شنیده می شد که « سرزمین من ... خسته خسته... سرزمین من ... » را می خواندند و از صخره ها بالا می رفتند.
نیما اکرامیفر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: