داستان زندگی مردی که زندگی‌اش را از صفر شروع کرد

صعود از پله‌های موفقیت

«کارم را از پادویی شروع کردم تا به اینجا رسیدم. از زندان که آزاد شدم هیچ چیز نداشتم حتی جای خواب اما حالا.... » .احمد ـ ج وقتی به یاد گذشته می‌افتد و داستان زندگی‌اش را بازگو می‌کند چنان تحت تاثیر قرار می‌گیرد که گاه به گاه قطره‌های اشک از گوشه چشمش جاری می‌شود.
کد خبر: ۳۶۳۳۰۰

او می‌گوید: 21 سالم بود که به زندان افتادم. درست یک هفته بعد از چهلم پدرم. مشروب خورده بودم و حال درستی نداشتم. قبلا هم دزدی می‌کردم ولی آن شب اصلا حواسم به دور و اطرافم نبود. داشتم رادیو پخش یک ماشین را باز می‌کردم که گیر افتادم، هم خودم هم دوستم. ما یک سال به زندان افتادیم و هر دو تصمیم گرفتیم بعد از آزادی دیگر سراغ خلاف نرویم.

شرط اول برای رسیدن به هدفی که دو جوان برای خودشان تعیین کرده بودند این بود که دیگر همدیگر را نبینند چون ممکن بود باز هم وسوسه شوند. احمد توضیح می‌دهد: شرایط من بعد از آزادی خیلی سخت‌تر از دوستم بود چون حتی جای خواب هم نداشتم.

خانه پدری‌ام افتاده بود دست برادر بزرگم و او مرا راه نمی‌داد البته، از مادرم مراقبت می‌کرد.

من چند روزی خیابان‌خوابی کردم البته همان زمان دنبال کار هم می‌گشتم، هر جا که می‌رفتم ضامن می‌خواستند که من نداشتم، عدم سوءپیشینه می‌خواستند که من سابقه داشتم و خلاصه این‌که کسی به یک آدم آسمان‌جل
کار نمی‌داد.

احمد به هیچ‌کس نمی‌گفت زندان بوده خجالت می‌کشید شاید هم فکر می‌کرد با این پنهانکاری می‌تواند شغلی پیدا کند.

‌او‌می‌گوید: بالاخره یک روز که پولم تمام تمام شده و گرسنه و خسته بودم به یک سمساری رفتم و گفتم دنبال کار می‌گردم.

صاحب مغازه مرد جا افتاده و مهربانی بود. او با حوصله داستان زندگی‌ام را گوش کرد.

همان موقع با وانت برایش بار آوردند، گفت: فعلا بارها را خالی کن تا ببینیم چه پیش می‌آید. این کار را انجام دادم و او مرا در ناهارش شریک کرد.

همان روز یک مشتری دو دست مبل خرید من با راننده وانت برای جا به جا کردن بار همراه شدم و از خریدار انعام گرفتم. آخر شب از پیرمرد که اسمش نادر بود خداحافظی کردم و رفتم تا گوشه‌ای را برای خوابیدن پیدا کنم.

روز بعد دوباره اول صبح به سمساری رفتم و دوباره کارهای روز قبلم را تکرار کردم، حقوقم انعامی بود که بعضی‌ها آن را هم نمی‌دادند. به هر حال پول حمام و غذایم در می‌آمد.

نادر بعد از یک هفته من را برای نقد کردن یک چک به بانک فرستاد.

این کار را که انجام دادم انگار توانستم اعتمادش را جلب کنم و از همان شب در مغازه می‌خوابیدم البته در به رویم قفل می‌شد.

احمد 2 سال در همان سمساری ماند تا این‌که با فوت پیرمرد مغازه به میوه فروشی تبدیل شد و او هم با پسران نادر به کارش ادامه داد، اما خیلی زود از آنها جدا شد و توانست سهمش را از ارثیه پدری بگیرد، خانه‌ای اجاره کند و در بازار میوه و تره‌بار مشغول به کار شود.

البته باز هم به عنوان کارگر 5 سال به قول خودش پادویی کرد تا این‌که توانست با پس‌اندازش و همان ارثیه پدری زیرپله‌ای را با یکی از دوستانش به صورت شریکی اجاره کند. احمد ادامه می‌دهد: سیگار، نوشابه و هله‌هوله
می‌فروختیم.

بعد از 2 سال خودم به تنهایی زیر‌پله‌ای را اجاره کردم و 5 سال طول کشید تا توانستم همانجا را بخرم.احمد با دختری ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد.

او می‌گوید: پدرزنم دستم را گرفت و کمکم کرد تا آن زیرپله را به مغازه‌ای کوچک تبدیل کردم و آن مغازه را هم مدتی بعد فروختم و بزرگ‌ترش را خریدم.

حالا خودم سمساری دارم و روزگارم رو به راه است. آرزو می کنم که هیچ گاه کسی از راه راست منحرف نشده تامتحمل تاوانی سخت شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها