ناگهان تنها شدم

جرمش کیف قاپی است و مدتی است که در کانون اصلاح و تربیت به سر می‌برد. چهره کودکانه‌اش معصومیتی خاص به او داده است. با این حال روانشناسان کانون بر این باورند که او روحیه‌ای بسیار خشن دارد. رامین 15 ساله از هوش متوسطی برخوردار است و توانسته با بسیاری از بچه‌های کانون رابطه‌ای دوستانه برقرار کند.
کد خبر: ۳۶۳۲۸۱

رامین درباره گذشته‌اش می‌گوید: از وقتی به یاد دارم پدرم مرا کتک می‌زد، او همیشه در نشئگی و خماری مرا تنبیه می‌کرد و آزارم می‌داد. مادرم هم نمی‌توانست کاری بکند.

هر وقت مادرم اعتراض می‌کرد پدرم بیشتر مرا می‌زد، به همین خاطر هم او سعی می‌کرد زیاد در این خصوص دخالت نکند.

من هیچ راه چاره‌ای نداشتم و باید آن اوضاع را تحمل می‌کردم.

هیچ‌وقت مهر پدرم را احساس نکردم و هیچ‌وقت هم دوستش نداشتم.

او فقط مرا اذیت نمی‌کرد بلکه مادرم را هم آزار می‌داد.

دلیل این رفتارهای پدر رامین را می‌توان در اعتیاد او یافت. پسرک سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: مواد شده بود همه زندگی پدرم. من و مادرم از دست او خسته شده بودیم اما مادرم می‌گفت چاره‌ای بجز تحمل نداریم. او کسی را نداشت که از ما حمایت کند و همیشه تنها بودیم. 11 ساله بودم که یک روز وقتی از مدرسه به خانه برگشتم دیدم جلوی در خانه ما شلوغ است، متوجه شدم اتفاقی افتاده امیدوار بودم کسی که مرده پدرم باشد. در آن روزها مصرف موادش زیاد شده بود و مادرم می‌گفت بالاخره یک روز سکته می‌کند و می‌میرد و من فکر می‌کردم آن روز فرا رسیده است.

رامین در آن روز تلخ جسد مادرش را آویزان دید، کسی که تنها مونس و امیدش برای زندگی بود. رامین با به یاد آوردن خاطرات خودکشی مادرش به گریه می‌افتد و ادامه می‌دهد: وقتی دیدمش باورم نشد، فکر نمی‌کردم او واقعا این کار را کرده باشد.

باورم نمی‌شد مادرم مرا تنها بگذارد و برود. او همیشه به من امیدواری می‌داد و می‌گفت ما بالاخره از این وضعیت راحت می‌شویم، اما حالا مرا در کوران زندگی تنها گذاشته بود.

پسرک ادامه می‌دهد: مادرم را بردند و دفن کردند. من آن روز خیلی گریه کردم. برای از دست دادن مادرم خیلی ناراحت بودم اما از دستش عصبانی هم بودم، چرا او باید با من چنین رفتاری می‌کرد. آن روز‌های تلخ گذشت و من کم‌کم به زندگی برگشتم.

کسی نبود برای ما غذا درست کند، پدرم که در حال مواد کشیدن بود و من هم در خانه همسایه بزرگ می‌شدم و زن همسایه از سر دلسوزی به من غذا می‌داد.

دیگر مدرسه نمی‌رفتم. کسی هم نبود که بخواهم به خاطرش درس بخوانم و پیشرفت کنم.

2 سال بعد از مرگ مادرم در یک تعمیرگاه مشغول به کار شدم.

با پسری که شاگرد آنجا بود دوست شدم و او بعد از مدتی تبدیل شد به مهم‌ترین دوست من و با هم در تعمیرگاه می‌ماندیم.

رامین می‌گوید: مدتی بعد از این دوستی کم‌کم با هم موتورهایی که برای تعمیر می‌آمد را بر‌می‌داشتیم و در شهر می‌چرخیدیم، این‌طور بود که من موتورسواری یاد گرفتم.

تا 14 سالگی در آن مکانیکی کار می‌کردم ،کاری هم با پدرم نداشتم تا این‌که یک روز دوستم با ذوق و خوشحالی آمد و به من گفت که موتور خریده است.انگار همه ثروت دنیا را به من داده بودند.

هر شب در خیابان‌های تهران می‌چرخیدیم و ویراژ می‌دادیم و کیف می‌کردیم. من هرگز در زندگی‌ام تا این حد شاد نبودم.

یک روز از آن روزها تصمیم گرفتم به پدرم سر بزنم، او همان‌طور بود، معتاد و بداخلاق. دوباره با هم دعوا کردیم و من از خانه بیرون زدم.

کم‌کم کیف‌قاپی‌های ما شروع شد.

با موتور دوستم بیرون می‌رفتیم، اول برای تفریح و سرگرمی و بعد برای کسب درآمد کیف‌قاپی می‌کردیم.

کیف‌ها را که سرقت می‌کردیم ‌‌پولش را برمی‌داشتیم و مدارک را به صندوق پست می‌انداختیم. بعد هم می‌رفتیم و برای خودمان خرید می‌کردیم. بیشترش را بستنی و پفک می‌خریدیم و گاهی هم برای خودمان لباس می‌خریدیم.

بعد از چند کیف‌قاپی که انجام دادیم توسط پلیس دستگیر شدیم. در آن روزها اصلا فکر نمی‌کردم که بازداشت شویم و فکر می‌کردم دنیا دیگر با من است و همه چیز بر وفق مرادم خواهد بود.

از کارهایم پشیمانم، دلم می‌خواهد دوباره بیرون بروم و سوار بر موتور شوم و باد صورتم را نوازش دهد.

رامین هنوز نمی‌داند که چه حکمی در انتظارش است، اما می‌گوید کانون به او آموخته باید به حقوق دیگران احترام بگذارد:‌اینجا کارها تقسیم شده است و من باید برای دیگران احترام قائل باشم. هر چیزی حد و مرزی دارد.

این چیزی است که من هرگز در زندگی‌ام نیاموخته بودم،‌ اما حالا یاد گرفتم.

ای کاش بتوانم آزاد شوم و هرآنچه در کانون یاد گرفته‌ام در زندگی‌ام اجرا کنم، فکر می‌کنم این‌طور دیگر سرو کارم با کانون و زندان نباشد.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها