مامان با تعجب مهسا را نگاه کرد و با لبخند گفت: پس حالا خوب گوش کن تا برات بگم.
(یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.)
مدرسه ما به خانهمان خیلی نزدیک بود طوری که همیشه خودم میرفتم و برمیگشتم. موقع تعطیل شدن بیشتر وقتها چند تا دستفروش و دورهگرد نزدیک مدرسه میایستادند و خوراکی میفروختند؛ بستنی، لواشک، آلوچه و هرچی که بچهها دوست داشتند، اما مرد بستنی فروش سرش شلوغتر از بقیه بود. من خیلی دلم میخواست یک بستنی یخی خوشمزه از او بخرم اما مامانم اجازه نمیداد و میگفت که بستنیها بهداشتی و تمیز نیستند و ممکن است مریض بشوی، اما من خیلی بستنی دوست داشتم!.
یک روز بعد از مدرسه یکراست رفتم سراغ بستنی فروش!، مثل همیشه دور و برش شلوغ بود و بچهها بستنی میخریدند و او هم پولها را میگرفت و میانداخت توی سطل پلاستیکی که کنار دستش گذاشته بود.
به بچهها نگاه میکردم، آنهایی که بستنی میخریدند خیلی خوشحال بودند. دیگر تحمل نداشتم، به زور جلو رفتم و آنجا ایستادم در همین موقع آن مرد یک بستنی به طرف من گرفت؛ نفهمیدم که چطور شد بستنی را از او گرفتم و عقب آمدم.
نگاهی به بستنی یخی نارنجی انداختم؛ وای چه رنگی داشت!، بدون معطلی یک گاز زدم، چقدر خوشمزه و شیرین بود!.
به سمت خانه راه افتادم و از خوردن بستنی لذت میبردم که ناگهان یادم آمد پول بستنی را ندادم !
بسرعت برگشتم و در همان حال دست بردم توی جیبم تا پول در بیاورم اما پولی نبود، ایستادم و جیبهای دیگرم را گشتم؛ هیچ خبری نبود!
تازه متوجه شدم که زنگ تفریح از بوفه مدرسه خوراکی خریده بودم.
حالا دیگر نه میتوانستم پیش بستنی فروش بروم و نه به خانه، چون به حرف مادرم توجه نکرده بودم؛ نمیدانستم چه کار باید بکنم؟
با خودم گفتم «خدایا کمکم کن». به طرف خانه آمدم و با اینکه ناراحت بودم بستنی را هم میخوردم! یکدفعه فکری به نظرم آمد و تصمیم گرفتم پول بستنی را فردا که از مامانم پول تو جیبی گرفتم، بدهم.
تمام فکرم این بود که فردا زودتر بشود تا بتوانم پول آن مرد را بدهم و چیزی هم از ماجرا به مادرم نگفتم.
اما یک نگرانی دیگر هم داشتم که نکند وقتی پول را بردم و دادم از دست من ناراحت بشود یا اینکه موضوع را به خانم ناظم بگوید، خلاصه آن شب را با فکرهای عجیب و غریب خوابیدم و تمام حواسم به ماجرای بستنی بود!
روز بعد زنگ که خورد به طرف بستنی فروش رفتم، اطرافش شلوغ بود و به چهره بچهها توجهی نمیکرد؛ بستنی میداد و پول را میگرفت. آرام آرام جلو رفتم و از بین دوتا از بچهها دستم را دراز کردم و پول را در سطل انداختم؛ او متوجه من نشد و بسرعت از آنجا دور شدم. فقط خدا میداند که چقدر ترسیده بودم. به خودم قول دادم که دیگر چنین اشتباهی نکنم و البته فهمیدم اتفاقی که برایم افتاد، نتیجه گوش ندادن به حرف مادرم بود.
قصه که تمام شد، مهسا گفت: وای مامان چه کاری کرده بودی، حالا بگو ببینم بازم از اون بستنیها دوست داری؟. مامان نگاهی به مهسا کرد و هردو زدند زیر خنده!
رضا بداقی
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد