بستنی

کد خبر: ۳۶۲۸۹۱

مامان با تعجب مهسا را نگاه کرد و با لبخند گفت: پس حالا خوب گوش کن تا برات بگم.

(یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.)

مدرسه ما به خانه‌مان خیلی نزدیک بود طوری که همیشه خودم می‌رفتم و برمی‌گشتم. موقع تعطیل شدن بیشتر وقت‌ها چند تا دستفروش و دوره‌گرد نزدیک مدرسه می‌ایستادند و خوراکی می‌فروختند؛ بستنی، لواشک، آلوچه و هرچی که بچه‌ها دوست داشتند، اما مرد بستنی فروش سرش شلوغ‌تر از بقیه بود. من خیلی دلم می‌خواست یک بستنی یخی خوشمزه از او بخرم اما مامانم اجازه نمی‌داد و می‌گفت که بستنی‌ها بهداشتی و تمیز نیستند و ممکن است مریض بشوی، اما من خیلی بستنی دوست داشتم!.

یک روز بعد از مدرسه یکراست رفتم سراغ بستنی فروش!، مثل همیشه دور و برش شلوغ بود و بچه‌ها بستنی می‌خریدند و او هم پول‌ها را می‌گرفت و می‌انداخت توی سطل پلاستیکی که کنار دستش گذاشته بود.

به بچه‌ها نگاه می‌کردم، آنهایی که بستنی می‌خریدند خیلی خوشحال بودند. دیگر تحمل نداشتم، به زور جلو رفتم و آنجا ایستادم در همین موقع آن مرد یک بستنی به طرف من گرفت؛ نفهمیدم که چطور شد بستنی را از او گرفتم و عقب آمدم.

نگاهی به بستنی یخی نارنجی انداختم؛ وای چه رنگی داشت!، بدون معطلی یک گاز زدم، چقدر خوشمزه و شیرین بود!.

به سمت خانه راه افتادم و از خوردن بستنی لذت می‌بردم که ناگهان یادم آمد پول بستنی را ندادم !

بسرعت برگشتم و در همان حال دست بردم توی جیبم تا پول در بیاورم اما پولی نبود، ایستادم و جیب‌های دیگرم را گشتم؛ هیچ خبری نبود!

تازه متوجه شدم که زنگ تفریح از بوفه مدرسه خوراکی خریده بودم.

حالا دیگر نه می‌توانستم پیش بستنی فروش بروم و نه به خانه، چون به حرف مادرم توجه نکرده بودم؛ نمی‌دانستم چه کار باید بکنم؟

با خودم گفتم «خدایا کمکم کن». به طرف خانه آمدم و با این‌که ناراحت بودم بستنی را هم می‌خوردم! یکدفعه فکری به نظرم آمد و تصمیم گرفتم پول بستنی را فردا که از مامانم پول تو جیبی گرفتم، بدهم.

تمام فکرم این بود که فردا زودتر بشود تا بتوانم پول آن مرد را بدهم و چیزی هم از ماجرا به مادرم نگفتم.

اما یک نگرانی دیگر هم داشتم که نکند وقتی پول را بردم و دادم از دست من ناراحت بشود یا این‌که موضوع را به خانم ناظم بگوید، خلاصه آن شب را با فکر‌های عجیب و غریب خوابیدم و تمام حواسم به ماجرای بستنی بود!‌

روز بعد زنگ که خورد به طرف بستنی فروش رفتم، اطرافش شلوغ بود و به چهره بچه‌ها توجهی نمی‌کرد؛ بستنی می‌داد و پول را می‌گرفت. آرام آرام جلو رفتم و از بین دوتا از بچه‌ها دستم را دراز کردم و پول را در سطل انداختم؛ او متوجه من نشد و بسرعت از آنجا دور شدم. فقط خدا می‌داند که چقدر ترسیده بودم. به خودم قول دادم که دیگر چنین اشتباهی نکنم و البته فهمیدم اتفاقی که برایم افتاد، نتیجه گوش ندادن به حرف مادرم بود.

قصه که تمام شد، مهسا گفت: وای مامان چه کاری کرده بودی، حالا بگو ببینم بازم از اون بستنی‌ها دوست داری؟. مامان نگاهی به مهسا کرد و هردو زدند زیر خنده!‌

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها