پستخانه

کد خبر: ۳۶۲۸۸۶

تمنای اشک، 19 ساله از اراک: دیروز وقتی روزنامه گرفتم [و] اسممو دیدم، مثل کلاس اولی‌ها شروع به بالا [و] پایین پریدن کردم. باورم نمی‌شد اسممو زدی تو تلگرافخانه. حتی وقتی جواب کنکورم رو گرفتم اینقدر خوشحال نشدم که الان اسم مستعارم رو تو صفحه بروبچه‌ها دیدم. منتظر متنهای قویترم باش.

هستم! ببینم چی می‌فرستی‌هااااا (البته، اگه قوی نباشه، پارتی‌بازی نمی‌کنماااا. گفته باشم.)

بدون نام: من بارانی‌ام، تو بیا و رنگین‌کمانی از امید توی چشمام بساز؛ هر چند این امید واهی زودگذر باشد. من خسته‌ام، تو شیشه‌ای‌ترین شب را برایم بساز تا فردا را ببینم، هرچند با گذر یک شهاب می‌شکند. من بی‌رمقم تو بیا خورشید را پیش‌رویم بگذار تا سایه‌ها را پشت سر بگذرام...

پریسا رحیم‌زاده از سقز: زندگی تکرار با هم بودن‌هاست. زندگی شیرینی و تلخی لحظه‌هاست. زندگی آمد - نیامدن‌هاست. زندگی باشد ـ نباشدهاست. زندگی بودن ـ نبودن‌هاست...

زهرا . ن: ... این سند پستخونه [رو] هم شش‌دانگ زدید به اسم من دیگه؟ فکر می‌کردم این شعر آخری رو چاپ می‌کنید وسط صفحه... (چند روز پیش یه نفر داشت درباره انسان‌های نئاندرتال و غار و این‌جور چیزها صحبت می‌کرد، من ناخودآگاه یاد شما افتادم...)

آخ‌آخ! حواسم نبود که فعلا سه‌دانگش بیشتر به نامت نیس! شیش‌دانگش رو وقتی به اسمت می‌کنم که ببینم مدام داری شعرای کج و معوج می‌فرستی! از خرابی کامپیوتر هم نگو که دلم کبابه (آاااخخخخ اونم چه کبابی! دِ آقا این چه وضعشه؟ ریحوناتون که پلاسیده‌س! بَ...هِ...ع!! نون سنگکتونم که بیات شده! اصلا بی‌خیال... این دلِ کباب رو می‌ذارم بیرون، همین فردا می‌رم یه نوِش رو می‌خرم!)... ولی خودمونیم، من خودم، هر وقت یاد گذشته‌های خودم می‌افتم، کلی افسرده می‌شم! فِک کن! یه جایی باشی که تا چش کار می‌کنه، گُله به گُله، وسط کشتزار سیب‌زمینی، یه گَله گوسفند ببینی و ای... تک‌ و توک آدمایی که وسطشون کنار درخت نشستن‌ و دارن غم درونشون رو تو نای نیلبک فریاد می‌زنن و اگه یه بزی بین گله سرش رو این طرف یا اون طرف بچرخونه و به جای بع بگه نع! دایناسورا بریزن سرش و به طرفه‌العینی یه لقمه چربش کنن! چه روزگاری! یادش اصلا واسه من به خیر نیست! ولی خب، اینا واسه وقتی بود که نمی‌دونستم غارنشینا چطور نئاندرتال شدن و نئاندرتال‌ها چطور هموساپیینس. وقتی وقت گذاشتم و ( تو جوونی هام البته. الان که پامم لبِ گوره !)تحقیق کردم که ببینم انسان، چطور انسان شد، دیدم ای داد بیداد! منم یه هابیتی‌ام که اگه همون‌طور پیش برم، چشم به هم بزنم خودم و همنسلام منقرض شدیم و آدم نشده و آدم ندیده رفتیم پی کارمون! اینجا بود که مثل بعضی از بچه‌های غارمحله، تصمیم گرفتم گوسفندای ذهنمو بفروشم و جاش کامپیوتر بخرم. آخه به نظرم، آدم دلش برای خرابی کامپیوتری کباب بشه، بهتر از اینه که هارد کامپیوتری از حال و روز آدم آب یا کباب بشه و اون آدمه هیچی جز یه برداشت محصول سیب‌زمینی و یه چند تا گوسفند شل و پل و چند تا طوطی تو قفس ذهن و زبونش نداشته باشه!

شکیبا 18 ساله: دوباره دل، بعد از این سال‌های اخیر که لجباز شده بود و باهام به مدرسه نمی‌اومد، آماده شده تا راهی بشه؛ روپوشی از شوق و شور تنش کرده، کتاب و دفترش رو با مهر دوستی، اسم‌نویسی کرده، کیفش رو پر از عشق کرده تا به استقبال «مِهر» بره؛ مثل گذشته، به سوی آینده... (همین‌طور که داره حاضر می‌شه، زیر لب زمزمه می‌کنه: اول مهرهای دانشگاه اما، فرق داره با اول مهرهای روزای خوب دور مدرسه)‌

رو سیاهی چرا مادر؟ همین‌ که پاسی و این یه جِز غِله صفحه رو فراموش نکردی، کلی پیش ما روسفیدی! رو سیاه منم که یه ذره جا نیست تا حداقل گاهی یه یادی کنم از اون بروبچی که مشتری این صفحه بودن یا هنوزم هستن؛ از اون قدیم قدیما تا همین اواخر (که اگه بخوام اسم یکیشون رو بیارم و جایی برای ذکر اسم اون یکی نباشه، می‌ترسم برنجند و اگه بخوام اسم همه‌شون رو ذکر کنم، یک صفحه و 2 صفحه کفاف نمی‌ده! مجبورم تو ذهن خودم امیدوار باشم که اونام هر بار که این صفحه رو می‌خونن بدونن به یادشونم. این‌جوری اگه حوصله داشتن، یه خرده خودشون رو به این ور اون ور تاب می‌دن و زیر لب زمزمه می‌کنن: آاااخ گفتی، ماااادر... ماااادر... ماااادر! بعد به خوبی و خوشی می‌خندن و قصه ما به سر می‌رسه و کلاغه هم تا دوشنبه بعد به خونه‌ش نمی‌رسه!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها