در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باز هم مثل همیشه کلمهها را روی هم میگذاری تا حرفهایت کهنه شود، تا دورهگردی پیدا شود آنها را به رایگان به او بدهی؛ کسی که تو را فقط میشنود تا از کلمه خالی شوی.
2 ـ ثانیهها به سرعت میتازند. دقیقهها مدام انباشته میشوند. تنها میتوانم چشمهایم را سوار بر ثانیهها کنم تا برایم ببینند.
چشمهایم برایم میبینند و من برایشان مینویسم تا دیدههایم را گم نکنم... میترسم سرعت ثانیهها نگاهم را در میان زمان و زمانه جا بگذارد و بینگاه شوم.ای کاش زبانم با من غریبه نبود و او هم مثل نگاه، مرا میفهمید.
بهاره عاطفی 20 ساله از اهواز
نه خورشید و نه ماهم آرزوست
زود قضاوت میکنی! داری بهانه میآوری. آسمان هم خورشید دارد، هم ماه! «میشود گفت، ماه نباشد؟ میشود گفت، خورشید نباشد؟» آسمان تنها میماند! عین من که تنها ماندم.
وقتی میروی بگو برمیگردی یا نه این چشمها همیشه منتظر نمیمانند! این گوشها همیشه شنوا نیستند! یک روز میشود که در تنهایی حل میشوم و آن وقت نه خورشید میخواهم و نه ماه!رضوانه سوری 21 ساله از کرج
پرسش بیپاسخ
3 روز از دومین ماه پائیز گذشت. حال پنجاهمین سالگرد بیتو بودن است.
کمکم از گرمای وجودم کم میشود و سرما به شبنشینی شبهای دراز پاییزیام پا باز میکند. کاش اینجا بودی و با آن میلهای بافتنیات برایم پلیوری میبافتی به رنگ بنفش. آخر از وقتی تو رفتی پاییز خیلی سرد میشود؛ سرد سرد؛ به سرمای روزهای بیتو بودن. کاش بازگردی و به سوالی که 50 سال تمام است آزارم میدهد پاسخگویی. بگویی که چرا وقتی من آمدم، تو بار سفر را بستی؟
محمد شهریار از مشکینشهر
مهمات!
یه روزی دلم غرق غصه بود. یه روزی دلم هوای تو رو داشت. یه روزی همه لحظات و ثانیههام شده بود تو. یه روزی اگه تو نمیخواستی، حتی عقربهها هم از جاشون تکون نمیخوردن. یه روزی منم تا تو نبودی نفس کشیدن رو فراموش میکردم، اما اونا همه یه روزی بود... حالا دیگه اون روز تموم شده. حالا منم با یه مشت خاطره که تمومش از یاد تو سرشاره.
حالا من موندهم و دلم، من موندهم و خودم؛ و این خودم از همه مهمتره؛ حداقل واسه خودم. من واسه خودم مهمم.
سیاوش منصور
حکایت در حکایت
حکایت من، حکایت کسی است که عاشق دریا بود، اما قایق نداشت؛ دلباخته سفر بود، همسفر نداشت. حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد، زخم داشت و ننالید، گریه کرد، اما اشک نریخت. مثل پرندهای که دلش هوای آسمان داشت و در بند صیاد گرفتار بود. حکایت من، حکایت چوپان بیگله و ساربان بیشتر است. حکایت کسی است که پر از فریاد بود، اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود...
حکایت من، حکایت دلی است که پر از امید و وفاست، اما حکایت تو، حکایت نامهربانیهاست که آمدی، دل بردی و عادت دادی و رفتی!
جعفر دردمندی از سلماس
اینا که خوبه! اگه حکایت اون باباهه رو بهت بگم، چی میگی؟! حکایت کسی که حساب بانکی دااااشت، ولی پیل و پَلِه؟ نداش که! ماشین دااااشت، آممممماااا، تو کارت سوختش... بگو 2 لیتر... 2 چیک... نه... آقا اصن یه چیک هم غنیمته! بنزین ندااااشت که! حالا دلباخته سفر هم شده بود واس ما! (بماااااند!) تاااازه... یه هفهشده تا همسفر هم سوار این ماشین بیبنزین کرده بود هی میگفت: کسی دست تو جیبش نکنه ناراحت میشم! همه مهمون حساب بانکی خودم!
طاقت
طاقت بیار ای دل من گرچه نمونده طاقتی / صبر و تحملت کجاست؟ چرا پر از شکایتی؟ / ای دل نمیذارم که باز، بشکنی توی لحظههام / ابر غمو هدیه بدی، به بخت سنگین چشام / امون بده فقط یه بار، منم رفیق گریههات / آتیش بزن به عشقشو، بذار بسوزه با صدات / با تنهائیت بازم بساز، نمک به زخم خود نپاش / یه روز میآد که بشنوی بگن پشیمونه چشاش / بشکن حصار حصرتو، عمق وجود و تازه کن / ریشه نفرتو بکن، از نو شروع تازه کن.
هادی از خرمشهر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: