در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«پدر آن دیگری» هم از همین دست کتابهاست؛ داستان زندگی همین شهاب که روز جشن تولد 20 سالگی، خاطرات بچگیاش را به یاد میآورد و مرور میکند.
حسین آقا به آرامی گفت:
- مریم خانم خودتونو ناراحت نکنید.حالا چرا اینقدر عصبانی میشید؟ خوب بعضی بچهها کمهوشتر از بچههای دیگهاند، یه بچه مثل آرش با اون هوش و استعداده، یکی هم کم هوش میشه مثل این.
ـ نه خیر این هیچم کم هوش نیست، شماها دارید اسم روش میذارید.
فتانه با تمسخر گفت:
ـ وا، چرا نمیخوای واقعیتو قبول کنی؟ بچهای که تا این سن حرف نمیزنه، خوب عقبافتادهس دیگه.
ـ نه خیر حرف زدنش هیچ ربطی به عقب موندگی نداره. دکترش هم گفته، بعضی بچهها دیر زبون باز میکنند. هیچ مشکل هوشی هم ندارند.
شهاب پسری است که از بچگی او را خنگ میدانستند، چون حرف نمیزد اما هیچکس نفهمید زنی که در غیاب مادر و در دوران خردسالی از شهاب مراقبت میکرد به زبانی غیر از زبان مادری او حرف میزده و شهاب گیج شده بود که به چه زبانی حرف بزند و چون به نتیجهای نرسیده بود، زبان باز نکرده بود.
«تنها فایدهای که دنیا آمدن شادی داشت این بود که مادر تا چند سال به اداره نرفت و پای اکرم خانم از خانه ما بریده شد. تا قبل از آمدن شادی هر صبح همه لباس میپوشیدند و میرفتند و مرا که گریه میکردم پیش اکرم خانم میگذاشتند. جوری رفتار میکردند که گویی بزودی برمیگردند، ولی نمیدانستند که آن روزها چقدر برای من طولانی بود. هر روز فکر میکردم آنها برای همیشه رفتهاند و مرا به اکرم خانم بخشیدهاند و تا وقتی یکییکی برمیگشتند، قلبم جوری ورم میکرد که به اندازه تمام خانه میشد.
مادر، اکرم خانم را دوست داشت. میگفت زن خوبیه، شاید هم بود. به مادر کمک میکرد. مدام خانه را جارو میزد و روزی چنددفعه مرا میشست. بیچاره وسواس تمیزی داشت و بیچارهتر من که همیشه باید مثل عروسک توی ویترین برق میزدم. هیچچیز در مورد بازی نمیدانست. من یا باید غذا میخوردم یا میخوابیدم یا توی تختم که میلههای بلند داشت، مینشستم...
او همیشه آوازهای غمگین میخواند. گاهی که سرحال بود با من حرف میزد، اما به زبانی که فقط خودش بلد بود. اسم اشیا را که تازه داشتم میشناختم، جور دیگری میگفت و من گیج میشدم.»
خسرو پسرعموی شهاب، اولین کسی بود که نام خنگ بر او گذاشت. ابتدا، شهاب باور نمیکرد که خنگ بودن چیز بدی است، حتی فکر میکرد که خنگی صفت خوبی است. اطرافیان هم آنقدر در مورد خنگی شهاب حرف زدند که شهاب باور کرد خنگ است.
تا این که روزی به واقعیت این صفت پی برد؛ از آن روز اوضاع بدتر شد و همه او را به خاطر کارهایش، دیوانه نیز نامیدند.
«تازه معنی واقعی خنگ بودن را درک میکردم. پس در تمام این مدت تحقیر میشدم و نمیفهمیدم. با اندوه، خشمی عمیق را که بتدریج در درونم گسترده میشد احساس کردم. از آن پس از این کلمه چنان متنفر شدم که با شنیدن آن سرم داغ میشد، خودم سرخ شدن صورتم را میدیدم، در درونم چیزی به جوش میآمد، بیاختیار حمله میکردم و چون اغلب توانایی مقابله با گوینده را نداشتم، چیزی را خراب میکردم، میشکستم و خرد میکردم. دیگر دست خودم نبود باید به هر شکلی این احساس تلخ را از وجودم بیرون میریختم و گرنه میمردم.»
آن روزها جز مادر که مهربان است و شهاب را دوست دارد و پناهگاهش محسوب میشود، هیچ یک از اعضای خانواده او را درک نمیکنند؛ او را که بسیار عاطفی است؛ پسرکی که درخت خانهشان را دوست داشت چون این درخت در فصل بهار که آنها از سفر جنوب برمیگشتند شکوفه میداد و شهاب بر این باور بود که درخت به خاطر آمدن آنها گل میدهد.
حتی پدر هم او را درک نمیکند؛ او آرش (برادر بزرگ شهاب) را دوست دارد که فقط به خواست پدر درس میخواند و بیشتر مواقع خسته است و کسل.
«فقط آرش حق داشت وقت خواب و استراحت پدرش را بگیرد. در مورد درسهایش از او سوال میکرد.هر چه سوال سختتر بود، پدرش بیشتر خوشحال میشد. آن وقت با غرور به مادر نگاه میکرد و میگفت:
ـ ماشاءالله، میبینی بچهام چقدر باهوشه.
بعضی وقتها هم با کنایه به من اشاره میکرد و میگفت:
ـ یادته آرش وقتی به سن این بود چقدر شعر بلد بود؟
من منظورش را میفهمیدم، با این حرفها به خنگی وبی زبانی من اشاره میکرد و به مادر سرکوفت میزد. آنها مدام در مورد حرف زدن یا نزدن من صحبت میکردند و گاهی با اصرار میخواستند وادار به حرف زدنم کنند. من از این همه توجه نسبت به ناتوانیام بیش از پیش وحشت میکردم. حالم بد میشد. قلبم تند میزد. دلم میخواست فرار کنم و در یک اتاق تاریک پنهان شوم. گوشهای میرفتم و کز میکردم. اما همه توی سرم حرف میزدند.»
پرینوش صنیعی با دقتی مثال زدنی، روابط میان خانوادهها و آنچه را در خانه شهاب میگذرد از نگاه او به تصویر میکشد؛ فشارهای روحی، حسادتها، طعنهزدنها، دلایل کینههای نابجا، دیدن مسائل از نگاهی اغلب خودخواهانه و.... نشر روزبهان چاپ هشتم این کتاب خواندنی را در 289 صفحه تقدیم کتابخوانها کرده است.
امید که شما هم با خواندن آن به نکاتی از ظرایف روابط خانوادگی بیشتر پی ببرید.
قابل توجه ناشران محترم
ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روانشناسی کودک، رمانهای خانوادگی و ... کتابهای تازهای به بازار روانه کردهاند میتوانند 2 نسخه از کتابهای خود را برای معرفی به نشانی تهران- بلوار میرداماد- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری، قسمت « پرواز با کتاب» ارسال کنند.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: