در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پس زن باید همین جا میماند.
اما مرد گوشهای دیگر روی صندلی نشسته بود و با اخم نیمنگاهی به صفحات روزنامه میانداخت.
مرد و زن با هم هیچ حرفی نمیزدند و هر کدام مشغول کاری بودند.
حتما با هم دعوایشان شده بود.
مرد گاهی زیرچشمی به زن نگاهی میانداخت.
در آن باغ بزرگ و سرسبز، کلی آدم در رفتوآمد بودند. شاید میخواستند زن و مرد را با هم آشتی دهند یا شاید هم میخواستند آنها را از هم جدا کنند.
شانههایش را بالا انداخت.
نمیتوانست حدس بزند.
از قیافه آدمها که چیزی دستگیرش نمیشد؛ قیافه بعضی از آنها موذی بود و عدهای هم با قیافههای مظلوم و مهربان گوشهای ایستاده بودند.
شاید هم...
***
داشت لباسهای کارش را عوض میکرد.
غروب خورشید، خبر از رسیدن شب میداد.
نور پروژکتورها که روشن شد، صدای دست زدن آدمهای داخل باغ به گوشش رسید.
به بالا نگاهی انداخت.
زن و مرد با هم آشتی کرده بودند و داشتند به او لبخند میزدند.
فیلم، روی تابلو خوب تمام شده بود.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: