در دام اعتیاد

آنچه از کودکی‌ام به یاد دارم، لباس سیاهی بود که مادربزرگ تنم کرد و گفت مادرت به دیدار خدا رفته، فرشته‌ها او را برده‌اند. فرشته 16 ساله گفته‌هایش را این طور آغاز می‌کند.
کد خبر: ۳۶۱۶۰۹

او که به جرم فرار از خانه و مصرف مواد در کانون اصلاح و تربیت است، زندگی پرافت و خیزش را این‌گونه تعریف می‌کند: «مادرم که رفت، زندگی برایم خیلی سخت شد. مدتی با مادربزرگ زندگی می‌کردم و کسی به من نمی‌گفت که چرا مادرم مرد. بعدها از مردم شنیدم که مادرم خودکشی کرده است.

چند سال بعد زمانی که مدرسه ابتدایی می‌رفتم، مادربزرگم هم فوت کرد. پدرم چند سالی بود که ازدواج کرده بود؛ اما من با مادربزرگم بودم و بعد از مرگ او به خانه پدرم رفتم تا با آنها زندگی کنم.

نمی‌توانستم با نامادری‌ام زندگی کنم. او 2 فرزند داشت و از من می‌خواست که آنها را بزرگ کنم. با سن کمی که داشتم، مثل یک خدمتکار برای نامادری‌ام کار می‌کردم. به من می‌گفت مفتخور هستی و باید کار کنی تا غذا بخوری.

کم‌کم آزارهایش شروع شد؛ کتکم می‌زد، تنم را می‌سوزاند و موهایم را می‌کشید. چند بار خواستم به پدرم بگویم؛ اما چه فایده! پدرم معتاد بود و تریاک می‌کشید و بداخلاقی می‌کرد. اگر اعتراض می‌کردم، او هم مرا کتک می‌زد.

هیچ پشتیبانی نداشتم. پدرم به نامادری‌ام هم رحم نمی‌کرد. او را هم کتک می‌زد و نامادری‌ام تلافی‌اش را سر من درمی‌‌آورد.

دوران ابتدایی را که پشت سر گذاشتم و به راهنمایی رفتم، دوستان جدیدی پیدا کردم؛ دوستانی که می‌توانستم با آنها درددل کنم؛ از سختی‌هایم بگویم و برایشان گریه کنم. تازه فهمیده بودم که مادرم چرا خودکشی کرده بود. او از دست پدرم خسته شده بود، چون مرد غیرقابل تحملی بود. من دوستش نداشتم.

هر روز که به مدرسه می‌رفتم، با تنی زخمی و دردناک روی نیمکت می‌نشستم. تنها کسی که کمکم می‌کرد و پای درددلم می‌نشست، یکی از دوستانم به نام نگار بود. من و نگار خیلی با هم صمیمی شده بودیم و من همه مشکلاتم را به او می‌گفتم. بعد از مدرسه با هم به پارکی می‌رفتیم و من از رفتار پدر و ناپدری‌ام می‌گفتم و او هم سعی می‌کرد تسکینم دهد.

یک روز در پارک مرا با پسری آشنا کرد؛ پسری که می‌گفت از دوستان برادرش است و با هم صمیمی هستند. کم‌کم رابطه من با آن پسر بیشتر شد.

او همیشه برای من خوب پول خرج می‌کرد و من که کسی را نداشتم تا تکیه‌گاهم باشد، بشدت به آن پسر علاقه‌مند شدم. یک روز وقتی پدرم مرا کتک زد، از خانه فرار کردم و با آن پسر تماس گرفتم و به من گفت که می‌توانم به خانه‌اش بروم. خیلی خوشحال شدم و فکر می‌کردم سرپناهی پیدا کرده‌ام و دیگر لازم نیست ناراحت باشم. مدتی با آن پسر زندگی کردم.

در این مدت از من می‌خواست که کارهای خانه را انجام دهم و هرآنچه می‌خواهد، برایش آماده کنم.»

فرشته می‌گوید از این کار ناراحت نبود: «کارهای خانه را می‌کردم و او با من مهربان بود؛ اما موضوع به اینجا ختم نشد.

پسر جوان سیگار می‌کشید و مرا هم سیگاری کرد. بعد از مدتی سیگاری به من می‌داد که بوی همیشگی را نداشت و بعد هم کم‌کم...

این طور بود که معتاد شدم. وارد باندی شدم که اصلا نمی‌دانستم اعضای این باند چه کسانی هستند و چه می‌کنند.

به خودم که آمدم، یک معتاد تمام‌عیار شده بودم. پسر جوان مرا وادار می‌کرد برایش مواد بفروشم و می‌گفت باید خودم هزینه زندگی‌ام را تامین کنم.

من برایش مواد می‌فروختم و هزینه زندگی‌ام را این طور تامین می‌کردم.

راضی بودم، چون حداقل کتک نمی‌خوردم. زندگی‌ام تغییر کرد.

دیگر آن دختر بی‌سروصدای تنها نبودم. برای خودم کسی شده بودم و یاد گرفته بودم که چطور زندگی کنم و خودم را تامین کنم.

اعتیادم آنقدر زیاد شده بود که دیگر نمی‌توانستم لحظه‌ای بدون مواد زندگی کنم و ‌چاره‌ای نداشتم.»

او در مورد نحوه دستگیری‌اش می‌گوید: «پسری که با او زندگی می‌کردم، از سوی دوستانش لو رفت و زمانی که برای دستگیری او آمدند، من را هم بازداشت کردند.

زمانی که به کانون آورده شدم، تصمیم گرفتم اعتیادم را ترک کنم و با کمک مددکاران موفق شدم این کار را بکنم.»

فرشته از آینده‌اش نگران است: «نمی‌دانم اگر از کانون بیرون بروم، چه سرنوشتی در انتظارم است.»

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها