در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایادی: هووووه ببین کی اینجاست؟
آشیل: کی اینجاست؟
ایادی: تو اینجایی دیگه، بابا مثلا تحویلت گرفتم.
آشیل: آهان.. از اون لحاظ... قربونت برم. شنیده بودم خیلی آدم باحالی هستی ولی ندیده بودم. ای ول..
ایادی: در اون که شکی نیست. همه میگن من خیلی باحالم. ولی تو هم خیلی باحالی.
آشیل: نه به باحالی شما…
ایادی: خیلی خب دیگه، بسه بابا... حالم بد شد از بس همدیگه رو الکی تحویل گرفتیم.
اشیل: خب حالا بپرس سوالات رو
ایادی: آهان خب باشه. ببینم تو خجالت نمیکشی از روی دست اسفندیار ما نگاه کردی واسه خودت افسانه درست کردی؟
آشیل: اسفندیار کیه؟
ایادی: اه؟ حالا اسفندیار کیه؟ خودت رو نزن به اون راه. فکر کردی ما چی هستیم داداش؟
آشیل: آخه من و اون چه ربطی داریم به هم واقعا؟
ایادی: چی شد؟ نمیشناختیاش که.
آشیل: نه حالا که گفتی یادم اومد. حالا واقعا بگو ما چه ربطی به هم داریم؟
ایادی: بابا تو عجب اعتماد به نفسی داری. خجالت بکش. هر دو رویین تن نیستید که هستید، هر دو تون یه نقطه ضعف ندارین که دارین. هر دوتون آخر سر نمیمیرید به خاطر این نقطه ضعف که میمیرید ؟ بازم بگم؟
آشیل: حالا مشکل تو چیه؟
ایادی: مشکل من اینه که میگم قصه تو رو از روی قصه اسفندیار نوشتند. یعنی اون هومر اومده از روی دست استادمون فردوسی برداشته قصه تو رو نوشته.
آشیل: اولا که این جوری نیست. دوما خب باشه، چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که هر دوی ما آدمهای بیچارهای هستیم.
ایادی: چرا؟
آشیل: خب آخه زور نداره؟ کلی زحمت بکش روئین تن شو بعد یک تیکه جا بمونه که رویینه نشده. بعد طرف بیاد درست بزنه همون جا رو بپکونه. خب زور داره دیگه.
ایادی: آره واقعا آدم خیلی دلش براتون میسوزه.
آشیل: حالا واسه من که پاشنه پامه، اون اسفندیار بیچاره رو بگو که چشم هاش اونجوری میشه. خیلی دردناکه واقعا. دل آدم کباب میشه.
ایادی: آره دردش هم خیلی بیشتره.
آشیل: اصلا ما اسطورهها خیلی بدبختیم آقا. مثلا قراره هیچیمون نشه، مثلا قراره ابدی باشیم بعد یکی میاد یه نقطه ضعف برامون میسازه در حد المپیک. خب آقا جان از اول این جوری نکن. بذار ما هم مثل بقیه زندگیمون رو بکنیم. چی میشه؟
ایادی: ای بابا... میفهمم چی میگی. نه که منم خودم شخصا یه چیزی در حد اسطورهام... واسه همین میفهمم دقیقا چی میگی.
آشیل: تو ؟ تو اسطوره چی هستی؟
ایادی: من اسطوره تخیلم دیگه. اینجا همه بهم میگن بابا تخیل! از این لحاظ احساس میکنم اسطورهام.
آشیل: با نارسیس که نسبتی نداری؟ پسرخالهای، دختر عمویی چیزی نیستی؟
ایادی: نارسیس؟ نه... کی میگه؟ منظورت چیه حالا؟
آشیل: هیچی... همین جوری. نه که اونم خیلی معتقد بود همه چی تمومه و ایناست گفتم شاید تو هم با اون فامیلی چیزی هستی.
ایادی: میزنم پاشنه ماشنهات رو داغون میکنم ها. سر به سر من نذار.
آشیل: شرمنده آقا جون بنده زدم پام رو کامل قطع کردم که اصلا پاشنه نداشته باشم.
ایادی: ای بابا کو؟ ... راست میگه. پات قطع شده واقعا... بی خیال..
آشیل: اگر عقلم میرسید همون موقع باید این کار رو میکردم. اگر قطع کرده بودم تا همین الان حی و حاضر زنده بودم.
ایادی: بی خیااااال. واقعا زدی پات رو قطع کردی. بابا این اسطورهها عجب آدمهایی هستند.
آشیل: ها ها ها... حالا بگو ببینم میخواستی چیکار کنی؟ میخواستی بزنی پاشنه پام رو داغون کنی؟
ایادی: ای بابا آقا ما یه چیزی گفتیم شما چرا قاتی میکنی؟
آشیل: نه جدا میخوام بدونم میخوای چیکار کنی؟
ایادی: ببین داداش ما اومدیم دو کلمه باهات مصاحبه کنیم بریم. ول کن دیگه...
آشیل: جواب سوال منو بده.
ایادی: بابا من برم با مار بووآ مصاحبه کنم وضعم بهتره. اصلا باید به این سردبیر بگم حقوق من رو ببره بالا. همه مصاحبههام خطر جانی دارن... چه گرفتاری شدیم ها... آقا شما کجای میای؟... بشین سر جات بابا...
آشیل: بلند شو مثل دو تا اسطوره با هم مبارزه کنیم.
ایادی: اسطوره کیه بابا... من پشهای بیش نیستم الان میپرم میرم. ول کن آقا جون مادرت...
آشیل: آی نفسکش...
ایادی: ای هوااااااااااااااار...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: