پُستخانه

کد خبر: ۳۶۱۲۰۲

وارش از شمال: گم شده‌ام در پی رؤیای غروبی آرام... کاش رفته بودم و حالا شانه‌هایم تاوان سنگینی قلبم را بر دوش نمی‌کشید... نمی‌دانم، شاید مثل همیشه تقصیر خودم باشد...

آتیش‌پاره: ...ما تا قبل از عید [نوروز] اشتراک داشتیم، روزنامه جام‌جم رو برامون می‌آوردن ولی بعد از عید... گفتند دیگه واسه شهرستان تفت (یزد)، روزنامه جام‌جم نمی‌آد چون که نمایندگی نداره. این بود که دیگه به جام‌جم دسترسی نداشتیم. تازه اون موقع هم کامپیوتر نداشتیم. من و مامان خیلی دمق بودیم... می‌شه کاری کرد که دوباره واسه شهرستان ما روزنامه جام‌جم بیاد؟

از مسئولان مربوط می‌پرسم، اگه شدنی بود، چه بسا یه مدت بعد شهرتون جام‌جم دار شد! ولی دمِ نقد: گمون نکنم. چون اون‌طور که تو ذهنم هست تا زمانی که کسی یا مرکزی، در شهرستانی یا استانی، درخواست نمایندگی نشریه‌ای رو نداده باشه، از مرکز، روزنامه یا نشریه‌ای ارسال نمی‌شه.

بدون نام: سلام خانوم یا آقای محترم. تا کی می‌خوای یه علامت سوال گنده تو ذهن بروبچ باشی؟ خب ما هم آدمیم. دوس داریم بدونیم به کی داریم نامه می‌دیم. اصلا این طرف چند سالشه؟ مهندسه؟ دکتره؟ بیکاره؟ بیسواده؟ گواهینامه داره، نداره؟ بچه؟ نوه؟ نتیجه؟ هنوز قاطی دایناسوراس یا نه؟... این دانشگاهی که یه سال براش تلاش کردم چند روز شروع شده، همه بهم گوشزد می‌کنن جوزده نشو، همچین خبری هم اون تو نیس ولی یه کمی جو مهندسی گرفته منو، به خاطر این یه موقع خواستی اسممو بچاپی بنویس خانوم مهندس بهرامی. چطوره؟

هیس! یه دایناسور داره از این طرف رد می‌شه! گفتم هییییسسس! ئِهههه! (اگه دایناسورا ببینن تو جنگلشون یه خانومه یا آقاهه هست که به جای شکار آهو، می‌ره شکار ماموت، یه فسیل کوچول موچولم ازش باقی نمی‌ذارن!)

فاطمه علی‌مددی 17 ساله از تهران: «زندگی رسم خوشایندی‌ست/.../ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود». این شعر زیبای سهراب سپهری رو یادآوری کردم تا یادمون نره که داریم زندگی می‌کنیم. پس خوش به حال اونایی که قشنگ این کارو می‌کنن.

سید محمد حسین ولمی از رشت: ...آدم چقدر باید صبر داشته باشه و دنبال یک صفحه یه روزنامه بگرده که اونم بدشانسی فقط هفته‌ای یک بار چاپ می‌شه! چه می‌شه کرد؟...

چسب زخم: ...خیلی سخت و زشت و ناجوره که یه نفر رو مجبور کنیم دوستمون داشته باشه! چون دقیقاً هیچ‌کس نمی‌تونه ما رو به زور مجبور کنه دوستش داشته باشیم... اما یه راه دیگه هست... ما می‌تونیم یه آدم دوست‌داشتنی تمام عیار باشیم! ما می‌تونیم آن‌قدر دوست‌داشتنی باشیم که دلیلی واسه دوست نداشتنمون وجود نداشته باشه.

بابا مهندس! نرم‌افزار! کامپیوتر! ...منم معتقدم خیلی سخت و زشت و ناجوره که آدم (بخصوص اگه اسمش رو هم بذاره پاسخگو!) ببینه یه نفر تو رشته مورد علاقه‌ش قبول شده ولی به جای تبریک، یه چسب زخم بچسبونه به لباش و همین‌طور سوت‌زنان از وسط پارک بگذره! (راستی... چه جوری یکی می‌تونه با چسب زخمی روی لبهاش، سوت بزنه؟ برنامه نرم‌افزاریش رو بنویس تا تجزیه و تحلیلش کنه، بل‌که بفهمیم چه جوری!)

ستاره دنباله‌دار: قرمز، نیلی، بنفش و ... رنگها را یک‌به‌یک شمردم و حیرانم که تو را با کدام رنگ می‌توان توصیف کرد. با کدامین حدیث عشق و کدامین سکوت ناگفته به روح دریایی‌ات می‌توان پیوست. با کدامین بال می‌توان با تو، در آسمان آرزو اوج گرفت...

شب جنگلبان: ...متن قرار و بیقرار نوشته «سیاوش منصور» به نظرم خیلی جدید و جالب بود و خیلی قشنگ زندگی رو تشبیه کرده بود... [با خوندنِ] متن «مهدیس پورابهری» با نام خانه خاطره‌ها [هم] جدا از زیباییش واقعاً از خود بی‌خود شدم. من [رو هم] مثل خیلیهای دیگه برد به خونه مادربزرگم؛ یه خونه با کلی خاطره‌های قشنگ. ازش به خاطر بردنمون به اون حال و هوا تشکر می‌کنم...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها