سفر بهانه نمی‌خواهد

سفر بهانه نمی‌خواهد. باید دل به جاده زد و رفت. خود جاده اصل سفر است. نه که مقدمه و ابتدایش باشد که اول و آخرش همین جاده است. مقصد سفر، همین جاده است. گاهی نباید دنبال شهری گشت و آبادی و روستایی را نشانه گرفت و راهی آنجا شد، گاهی فقط باید راهی شد.
کد خبر: ۳۶۱۱۴۱

مثلا گاهی بی‌خودی آدم هوای جاهایی را می‌کند که هزار بار رفته است. یا مثلا گاهی بی‌خودی هوس خواندن کتاب‌هایی را می‌کند که هزار بار خوانده است. کلمه به کلمه، لغت به لغت، بیت به بیت شعرها و داستان هایش را از حفظ می‌داند، اما باز هم هوای خواندنش را دارد.

بی‌خودی هوس می‌کند دوباره بزند بیرون تا ترانه‌ای از خواننده‌ای، آهنگی از  نوازنده‌ای را بشنود که سال‌هاست دارد گوش می‌کند و اصلا خسته نشده است.

اصلا آدم گاهی «بی‌خودی» کارهایی می‌کند که هیچ‌گاه «با خودی»‌اش مزه نمی‌دهد. مثلا شبانه هوس می‌کند فردایش  را روی مرداب انزلی توی قایقی بخوابد و به سر و صداهای عجیب و غریب مرداب دل بسپارد. یا شبانه راهی کویر شود و شب را روی رمل‌های داغ کویر راه برود، دراز بکشد و به آسمان دیوانه پرستاره نگاه کند.

زخمه‌های کمانچه‌ای را گوش کند که حتما نوازنده‌اش زیر همان آسمان پر ستاره کویر نشسته و نواخته است. یا هوس کند بعدازظهر پاییزی‌اش را توی دشت‌های دماوند باشد؛ چشم بدوزد به آن دیو سپید پای در بند. یا بی‌هوا بزند به کوه، سکوت وهم‌انگیز شبانه کوه هوش از سر آدم می‌برد. آدم را بی‌خودی دچار می‌کند.

یا اصلا کوله‌بارش را ببندد و اولین اتوبوسی را که از شهر و اقامتگاهش در حرکت است، سوار شود و و دلش هر جا که خواست برود. چند ساعت بعدش چشم چشم کند توی جاده‌ای که قرار است او را جایی برساند که دلش می‌خواسته است بی‌خودی آنجا باشد. سفر بهانه نمی‌خواهد. باید دل به جاده زد و رفت.

میثم اسماعیلی‌
گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها