در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یونس نمیدانست با درآمدش چه کند به همین دلیل از مسیر اصلی زندگی منحرف شد. او توضیح میدهد: قبل از اینکه سر کار بروم گاهی تفریحی با بچهها حشیش میکشیدم و بعد از اینکه دستم در جیب خودم رفت و استقلال مالی پیدا کردم، مصرف مواد برایم همیشگی شد و اسمش را گذاشته بودم خوشگذرانی و تفریح و اصلا متوجه نبودم دارم چه به روز خودم میآورم. دوستم که صاحبکارم هم بود وقتی اولین بار فهمید که گرفتار چه افیونی شدهام، مرا اخراج کرد، اما زیاد برایم اهمیتی نداشت و خیلی زود با وسوسه بقیه دوستان راه تامین پول موادم را یاد گرفتم و با 2 نفر دیگر شروع کردم به سرقت موتورسیکلت.
یونس آن روزها با خانوادهاش بشدت دچار اختلاف شده بود. او دلیل به وجود آمدن چنین مشکلاتی را اینطور توضیح میدهد: شبها یا دیر به خانه میرفتم یا اصلا نمیرفتم. پدرم خیلی سنتی بود و آن زمان فکر میکردم افکارش قدیمی است و جوانان این دوره و زمانه را درک نمیکند، کار به جایی رسید که بهطور کامل با آنها قطع رابطه کردم و یک ماه آخر را در خانه مجردی یکی از دوستانم میماندم تا این که دستگیر شدم.
یکی از اعضای باندی که یونس گرفتار آن شده، سابقهدار بود. او این بار قبل از بقیه دستگیر شد و 2 همدستش را معرفی کرد. بازداشتگاه و زندان برای یونس خوفآور بود. او از آن روزها خاطرات تلخی دارد که خیلی خلاصه و سربسته تعریف میکند: وقتی مرا گرفتند مثل آدمهای هپروتی شده بودم، باورم نمیشد سروکارم به زندان افتاده است و نمیدانستم چطور باید رفتار کنم و چه مجازاتی در انتظارم است. یک هفته اول را به پدرم حرفی نزدم تا این که بالاخره او خودش از طریق دوستان ماجرا را فهمید و در دادسرا او را دیدم. به محض این که با هم رودررو شدیم یک کشیده محکم به من زد که هنوز بعد از این همه سال وقتی یادم میآید، جایش درد میگیرد. به هر حال چارهای نبود و به حکم قاضی باید یک سالونیم در زندان میماندم. روزهای اول خیلی سخت بود، زندانیان دیگر رفتار بدی داشتند. من تخت نداشتم و باید به اصطلاح کف خوابی میکردم، این را میشد تحمل کرد ولی توهینها و تحقیرها را نه. یکی دوبار با همبندیهایم دعوا کردم و حسابی کتک خوردم تا این که مردی پیدا شد و راه و چاه زندان ماندن را به من یاد داد تا بقیه دوران محکومیتم، کمتر زجر بکشم.
تنهایی و احساس طرد شدن از خانه و خانواده یکی دیگر از مسائلی بود که یونس را تحتفشار میگذاشت. او میدانست بعد از آزادی هیچ جایگاهی نزد والدین و تنها خواهرش ندارد. زندانی سابق بقیه داستان زندگیاش را اینطور بازگو میکند: در همان زندان پدرم به ملاقاتم آمد. او رضایت شاکیان را گرفته و ردمال را انجام داده بود. وقتی حبسم تمام شد برخلاف انتظار خیلی به من کمک کرد. بعدها فهمیدم با یک روانشناس مشورت کرده و از او راهنمایی خواسته است. پدرم مرا به خانه برد و سعی کرد اصلاحم کند، روزهای اول اجازه نداشتم تنهایی بیرون بروم و فقط بعدازظهرها خودش با من به پارک محلمان میآمد تا قدم بزنیم و یک بار هم مرا برای آزمایش ترک اعتیاد برد. وقتی خیالش راحت شد گفت حالا وقت آن است که سر کار بروم چون فلافل درستکردن را بلد بودم در یک مغازه در حوالی خیابان جیحون کار پیدا کردم و پدرم یکی از دوستانش را به عنوان ضامن من معرفی کرد. از آن به بعد دیگر سرم به کار بود و اصلا نفهمیدم آن دوسال چطور گذشت.
پدر یونس که در یک کارخانه لبنیاتی کار میکرد، بازنشسته شد و با پولی که گرفت و پسانداز پسرش، یک مغازه اجاره کرد. یونس میگوید: فلافلفروشیمان را با هم اداره میکردیم و البته پدرم بیشتر فقط برای این که سرگرم باشد به مغازه میآمد. به هر حال 2 سال دیگر هم گذشت تا اینکه مادرم نظرم را درباره ازدواج پرسید و وقتی موافقت مرا گرفت، برایم به خواستگاری رفت.
یونس بعد از ازدواج بیشتر از قبل کار میکرد تا این که توانست با وام و کمک خانواده خود و همسرش یک زیرپله بخرد و آنجا را هم فلافل فروشی کند. او هنوز آن مغازه را دارد و هر شب به سفارش دخترش که 4 ساله شده 2 عدد فلافل برایش میبرد. یونس میخندد و میگوید: از من مالیات میگیرد و جیره روزانه دارد بههرحال بچه است دیگر. مریم همه عشق و امید من است و امیدوارم بتوانم خوشبختش کنم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: