دوستان زیادی از ما درخواست کرده بودند خاطرات اول مهرمان را بنویسیم. اول این که ما هم بدمان نمیآید، اما از آنجا که از پیشنهاد دهندهاش بدمان میآید، خاطرهمان را نمیگوییم! اگر کس دیگری پیشنهاد کرده بود میگفتیم... اما نه میگوییم. میترسیم بماند سر دلمان. ما شخصا خیلی بچه شجاعی بودیم و نهتنها گریه نکردیم و مامانمان را نخواستیم بلکه به او میگفتیم چرا زودتر نمیرود خانه؟ فیالواقع هنوز هم به این مساله افتخار میکنیم. البته این را هم بگوییم که هیچ شور و شوق خاصی احساس نمیکردیم و کلا برایمان فرقی نمیکرد که مدرسه برویم یا نرویم. البته اعتراف میکنیم وقتی از دبیرستان فارغالتحصیل شدیم هیچ اعصاب درست و حسابی نداشتیم و کلی غم و غصهمان شد ولی روی هم رفته خیلی هم راضی نیستیم که دوباره آن روزها برگردد. به هر حال هر دورهای خاطرات خاص خودش را دارد. این بود خاطره روز اول مهرماه ما.
زهره شیرعلیپور ممنون که در مشهد یاد ما بودی. دست شما درد نکند. مهندس پویا ما یک عمر حرص و جوش ترافیک را خوردیم آخرش هم به هیچ جا نرسیدیم. تو چنین مکن فرزندم.
بابا ادیسون تو دیگه کی هستی. حالا میبینی حواس ما پرت است برمیداری دو تا ایمیل برایمان میفرستی، ما هم جواب میدهیم. عیب ندارد شما خوش باش، ما هم به خوشی شما خوشیم. چه خوب که تو هم دانشگاه قبول شدهای. حالا میخواهی بروی یا نه و حوصلهاش را داری که یک سال دیگر درس بخوانی؟
مصطفی خالی، شما هیچ نگران نباش. نسل سوم قرار است تغییراتی کند اساسی. فقط کمی صبر میخواهد که انشاءالله شما آن را داری.
آقا جواد از رشت من آن کسی که شما گفتی نیستم. آن دوستی هم که اسمش را بردی همانی نیست که شما میشناسی، روی هم رفته هیچ کس، هیچ کسی را نمیشناسد. این جوری بهتر هم هست. امیدوارم تمام بچههای کامپیوتر امسال کارشناسی ارشد قبول شوند. این هم از این.
بهبه گلنوش خانم 13 ساله چی از این بهتر؟ چقدر هیجانانگیز! یعنی شما هم از کافه خوشت میآید؟ اگر این جوری باشد که ما خیلی خوشحالیم، چون اصولا این نسل جدید هر چیزی را پسند نمیکند. بسی مشعوف هستیم.
بابا علی زارع اینقدر نترس. ارتودنسی خیلی هم وحشتناک نیست به گمانم. البته هر کاری که قرار است روی دندان انجام شود، کار دردناکی هست ولی نه آنقدر که شب و روزت یکی شود. آرام باش فرزندم. آرام باش... نازی... نازی... .
تارا میلانی ما چرا نباید به ایمیل تو جواب ندهیم؟ لابد اسمی چیزی نداشته یا واقعا نرسیده. به هر حال به جمع مشتریهای کافه خوش آمدی دخترم. موفق باشی.
ساقی خانم، چه خوب که در دانشگاه شهید بهشتی قبول شدی. نگران نباش. حتما با فضای جدید آشنا میشوی و بعد وقتی خواستی دکترا را یک جای دیگر بخوانی، دلت برای اینجا تنگ میشود.
دماوند جان ما که اصلا نه حسودی کردیم نه هیچی، کلی هم برایمان همه چیز علیالسویه بود. مگر آدم به دیگران (وقتی میروند شمال و کلی خوش میگذرانند) حسودی میکند؟ ها؟ چی؟ آب بخوریم؟ برای چی؟ نه... ما که قرمز نشدیم اصلا عین خیالمان هم نیست... .
ریحانه از قم ما که مدام در این کافه آمار کتاب میدهیم. آن پیشنهاد خواندنی هفته هم برای همین چیزهاست. حالا شما عصبانی نشو دوباره بگو چه کتابهایی میخوانی تا ما بگوییم چه بخوانی. خودمان هم نفهمیدیم چی گفتیم.
ساقی خانم، زیاد حرص و جوش مدرسه را نخور.من هم به هیچ عنوان شکل رضا رفیع و این حرفها نیستم. حالا شما زیاد خودت را ناراحت نکن. باز هم برایمان بنویس.
امید جان واقعیتش این است که ما این ایمیلها را اول در برنامه Word پیاده میکنیم و بعد جواب میدهیم. پس طبیعی است که اسم کسی در این میان بپرد. من که نفهمیدم ندیدن اسمت در متن چه ربطی به بیعلاقگی و این حرفها دارد. مثلا میتوانستیم اصلا جواب ندهیم چون ایمیل به زعم ما اسم نداشت. به هر حال میخواهم بگویم علاقه ما را در خواندن نامههای بچهها زیر سوال نبر. متشکرم.
مهدی خان ما که نفهمیدیم بالاخره تو از دست چی اینقدر شاکی شدهای اما بهتر است اینقدر بابت این چیزها حرص نخوری. بابا چشم باز میکنی میبینی آنقدر سوژه برای حرص خوردن وجود دارد که تو نمیدانی حرص کدامش را بخوری.الان که دیگر اینقدر حرص خوردن ندارد پسرجان.
خب، ما رفتیم. نمیدانیم چرا حالمان خوش نیست و سرمان گیج میرود. یعنی باز سرما خوردهایم؟ یعنی هنوز زمستان نشده ما سرما خوردیم؟ بدون این که یک قطره باران روی سرمان چکیده باشد؟ اگر سرماخورده باشیم خودمان را میکشیم. چون خیلی زور دارد.
حالا بهتر است ناله نکنیم و برویم دنبال کار و زندگیمان. پس تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم