بیست

کد خبر: ۳۵۹۵۹۷

پری دلش می‌خواست نمره‌اش خوب بشود، چون مامان قول داده بود که اگر «20» بگیرد، آن اسب کوچولویی را که در مغازه اسباب‌بازی فروشی سر‌کوچه دیده بودند، برایش بخرد و دخترک تصمیم گرفته بود هر طور شده یک 20 خوشگل بگیرد.

صبح روز بعد از خواب که بیدار شد صبحانه‌اش را خورد و آماده شد تا به مدرسه برود، اما قبل از رفتن به مادرش گفت: مامان جون اگه 17یا18 بگیرم بازم برام اسب رو می‌خری!؟

مامان لبخندی زد و گفت: شما سعی کن نمره خوبی بگیری، نگران این چیزا نباش؛ حالا برو به امید خدا.

سرکلاس، خانم معلم از بچه‌ها خواست که دفترهایشان را روی میز بگذارند و بعد شروع به گفتن دیکته کرد، کلمه‌ها را یکی‌یکی می‌خواند و دختر کوچولوها می‌نوشتند، وقتی دیکته تمام شد مبصر کلاس دفترها را جمع کرد و روی میز خانم گذاشت. دل تو دل بچه‌ها نبود، همگی منتظر بودند تا نمره‌ها اعلام شود.

پری مدام با خودش می‌گفت اگر 20 نشوم، اگر نمره خوبی نگیرم، دیگر از اسب خبری نیست و...

خانم معلم به ترتیب دیکته‌ها را صحیح می‌کرد و بچه‌ها را صدا می‌زد و دفترشان را می‌داد. بعضی‌ها خندان و بعضی‌ها هم اخمو می‌رفتند و سر جایشان می‌نشستند. بالاخره نوبت پری شد و خانم اسمش را خواند، او آرام‌آرام جلو رفت و دفترش را گرفت، کمی می‌ترسید، اما وقتی نمره‌اش را دید خیلی خوشحال شد؛ 20گرفته بود.

مدرسه که تعطیل شد سریع خودش را به خانه رساند تا این خبر خوش را به مادرش بدهد. در راه فقط به این فکر می‌کرد که با مامان بروند و اسب را بخرند.

وقتی رسید، زنگ زد و بسرعت رفت داخل خانه و همانجا پشت در مادرش را صدا زد و دفترش را از کیف بیرون آورد و به او نشان داد و گفت: مامان ببین 20 گرفتم، زودی بیا بریم جایزمو بخر! قول دادی؛ یادت که هست؟

ـ بله عزیزم یادمه اما یه لحظه صبر کن باهات کار دارم.

ـ نه، نه صبر ندارم، بدو بریم.

ـ عجله نکن دخترم، با من بیا تو اون اتاق.

ـ مامان؛ چی کار داری؟

بعد مامان گفت که چشم‌هایش را ببندد و با او به اتاق برود ، آنجا که رسیدند مادرش گفت: حالا پری‌جون چشماتو باز کن.

چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد، اسب کوچولو روی میز بود، حسابی خوشحال شد و آن را برداشت و بغل کرد و گفت: مامان جون چه کار خوبی کردی، ازت ممنونم.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها