پُستخانه

کد خبر: ۳۵۹۵۹۱

 [با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیس‌هااااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی می‌شه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یه‌چی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟!! 7-تا رسیدن و چیدن نامه‌ها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچه‌م رو گازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینا، چیییییی؟... نه‌اااااریییییم‌هااااا!!

بدون نام: دلم گرفته بود، هیشکی رو جز شما پیدا نکردم [تا] باهاش حرف بزنم. نمی‌خوام تو صفحه‌تون یادم کنید اما حداقل باهام همدردی کنید...

این گوشی رو که افتاده رو زمین... همین جلو پات... می‌بینی؟... خب کفشت رو از روش برداااار... آاااهاااا... گوش منه دیگه! ورش دار و هر چی خواستی باهاش درد دل کن. فقط یادت باشه، حرفات که تموم شد، سماور احساساتت رو خاموش کنی، بیخود قل‌قل نکنه! (ضمناً من 30 بهمن متولد شده‌م نه نمی‌دونم چندِ مهر!)

بهاره عاطفی، 20 ساله از اهواز: ...همه چیز آماده است تا از تو بنویسم ولی می‌ترسم. می‌ترسم تو را آن‌گونه که هستی نگویم. تنها به نامت و دو خط تیره در کناره‌هایش اکتفا می‌کنم تا خود گویای همه چیز باشی...

قانون سوم رو نخوندی؟ می‌گه باید انتخاب کنی: وبلاگ خودت یا اینجا؟

بدون نام: پُرم از درد. پرم از رنج. پرم از اندوه. پرم از غم و شاید خستگی. نه، نه، خسته نیستم. انرژی دارم. انقدر که بتونم کوه رنج رو بلند کنم از شونه‌های مجنونم. انقدر که زمین و زمان رو زیر و رو کنم. انقدر که نذارم هم‌پروازم رو تو قفس کنن. انقدر که داغون کنم جاده‌ای رو که واسه جدایی ما ساخته شده. نه، اشکام از نتونستن نیست؛ با این اشکا دریا می‌سازم. با این اشکا زمین و زمان رو به هم می‌ریزم، سیل به پا می‌کنم. آتیش جدایی رو خاموش می‌کنم...

رضوان از کنگاور: ...بی‌تو آب‌ها در سرگردانی و شب‌ها در غیبت ستارگان پریشانند. ابرهای سفید، احوال آسمان را نمی‌پرسند، سنجاقکی در نیزار خاطره‌ها نیست، صحرا پر از وداع قافله‌هاست و... نیلوفران در آب‌ها غرق می‌شوند...

دختر بارانی، 21 ساله از تهران: ...راستش همیشه دلم می‌خواست... منم یکی از بروبچ فعال این صفحه باشم اما وقتی یکی از نامه‌هام چاپ شد و هیچ‌کسی از بچه‌ها جوابمو نداد احساس کردم تو صفحه بروبچه‌هام کسی منو تحویل نمی‌گیره، شاید جز شما حتی کسی به نوشته‌م نگاه هم نکرده باشه. خوب ناراحت شدم (هیچکی منو دوست نداره!) و با این‌که خیلی چیزا برای گفتن و نوشتن داشتم اما اونا رو نفرستادم... حالا چون می‌دونم حداقل... یه پاسخگوی... هست که لااقل اون نامه‌ام رو بخونه تصمیم گرفته‌م دوباره شروع کنم به نوشتن برای صفحه‌ای که خیلی خیلی دوستش دارم و روزهای هفته رو به امید اومدن دوشنبه‌ها و خوندنش می‌گذرونم... به خاطر همه راهنماییهات و کمکهاتون ممنونم...

می‌بینی؟ به همین زودی شدی 21 ساله! هی عمرِ زودگذر... هی! آقا یکی این کلید مقبره ما رو بده بریم لالا! داداش، حداقل قورباغه‌ها رو ساکت کن... نمی‌بینی خوابیده بیشه و مهتاب لاااالاااا؟! دِهَه...! (تا اینا دارن قورباغه‌ها رو ساکت می‌کنن، هر چی می‌خوای بنویس، خودم قول می‌دم تو قبرم که شده مشتری دائمی نوشته‌های ارسالیت شم! فقط یادت باشه، اگه قرار بود ادیسون هم بگه حالا که هیشکی منو دوس نداره منم برق رو اختراع نمی‌کنم، الان ما باید سیم لپ‌تاپمون رو می‌ذاشتیم تو بشکه نفت، به جای یاهو و جی‌میل با یادود و کفترِیل ایمیل می‌فرستادیم! از قبر در نیام ببینم چند سال گذشته و تو هم احساساتی شدی، نشستی رو پله‌های جلو خونه‌تون داری با پیرزنای دیگه درباره زگیل پای بچه برادر اصغر آقا شوهرصغری خانم صحبت می‌کنی!)

سید افشین اشرفی از ساری: تو ای جوان، تو نقاش روزگار خودت هستی و قادر به نقش زدن هر لحظه طلایی از زندگی که در زندگی دیگرون دنبالش می‌گردی. نقاشی مورد علاقه‌ات را در ذهن جست‌وجو کن و آن را به دیوار وجودت نصب کن. آن زیبایی که تو پِی‌اش می‌گردی در نزد توست، دست دراز کن و در آغوش بگیر لذتی که تو را می‌جوید... تو [می‌توانی] به آسانیِ یک انتخاب، آنی شوی که حسرت‌ها را به سوی خود می‌کشانی... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها