پرواز‌ با‌ کتاب

خیالباف

کد خبر: ۳۵۹۵۸۰

مساله‌ای که خانواده را هم درگیر خود کرده بود و پدر و مادر گریزان از جمع و محفل‌های دوستانه که مبادا باز هم کسی پسرک را غیرمعمول و زیاده‌گو و بیش فعال بخواند و فوری نشانی پزشکی مجرب را بدهد که در فرونشاندن شرورت‌ها شهرت داشته باشد.

همه اینها وقتی در ذهنم زنده شد که «خیالباف» را می‌خواندم؛ نویسنده در مقدمه کتاب چنین می‌نویسد.

«پس از پایان گرفتن هر فصل خیالباف آن را با صدای بلند برای بچه‌هایم می‌خواندم. توافقی دوجانبه و ساده بود. آنها جدیدترین قصه از ماجراهای پیتر را می‌شنیدند و من چند نظر اصلاحی به دست می‌آوردم. این داد و ستد خوشایند و تقریبا کلیشه‌ای، به نوبه خود روی نوشتن من تاثیر می‌گذاشت و باعث می‌شد به صدای آدم بزرگی که جمله‌ها را ادا می‌کرد، بیشتر توجه کنم. می‌خواستم هم به گوش خوشایند باشد و هم به زبان.»

نویسنده همچنین به نکته کلیدی دیگری هم اشاره می‌کند و می‌نویسد:

«وقتی نوشتن و بلند خواندن خیالباف را شروع کردم به ذهنم خطور کرد که شاید بهتر باشد رسم کهن ادبیات کودک را فراموش کنم و کتابی درباره یک بچه، برای آدم بزرگ‌ها بنویسم و در آن زبانی به کار ببرم که کودکان هم بتوانند آن را بفهمند.»

*‌*‌*‌

خوب است ما هم بعضی وقت‌ها طوری دیگر به فرزندمان نگاه کنیم. این درک که بچه‌ها دنیای خود را دارند و تخیلی بسیار قوی آنها را در آن جهان مخصوص به هر سو می‌کشاند، ما را کمک می‌کند که رفتار آنها را بهتر تحلیل کنیم.

در دنیای کودک، شر بودن معنا ندارد؛ او نمی‌خواهد شرور باشد. او به دنبال یافتن چیزهای جدید است و راهی که برای دستیابی به این خواسته‌ها برمی‌گزیند با آنچه در ذهن ماست، متفاوت است.

*‌*‌*‌

«آن وقت‌ها که پیتر فورچون 10 ساله بود، گاهی اوقات آدم‌بزرگ‌ها به او می‌گفتند بچه شری است. پیتر به هیچ‌وجه نمی‌فهمید منظورشان چیست. او اصلا احساس شر بودن نمی‌کرد. شیشه شیر را به طرف دیوار حیاط پرتاب نمی‌کرد یا سس گوجه‌فرنگی روی سرش نمی‌ریخت که وانمود کند خون خودش است یا با شمشیرش مچ پای مادربزرگش را نمی‌برید، هر چند گاهی به همه این کارها فکر می‌کرد. بجز همه سبزیجات به استثنای سیب‌زمینی و ماهی و تخم‌مرغ و پنیر، چیزی نبود که نخورد... مثل همه بچه‌های دیگر هر روز به مدرسه می‌رفت و هیچ وقت خیلی الم شنگه راه نمی‌انداخت. با خواهرش همانقدر بدرفتاری می‌کرد که خواهرش با او. تا آنجا که به پیتر مربوط می‌شد، او واقعا سر به راه بود. کجایش شر بود؟ سال‌ها از آدم بزرگ‌شدن خود پیتر گذشته بود که او بالاخره فهمید قضیه چه بود. آنها فکر می‌کردند پیتر شر است، چون ساکت بود. انگار این مساله مردم را اذیت می‌کرد. مشکل دیگر این بود که او دوست داشت تنها باشد، البته نه همیشه، حتی نه هر روز ولی بیشتر روزها دلش می‌خواست یک ساعتی را بی سروصدا در اتاق خوابش یا پارک سرکند. خوشش می‌آمد تنها باشد و برای خودش فکر کند.

از طرفی، آدم بزرگ‌ها خوششان می‌آید فکر کنند می‌دانند در کله یک پسر 10 ساله چه خبر است و اگر کسی صدایش در نیاید، نمی‌شود فهمید دارد به چه فکر می‌کند. بعدازظهرهای تابستان مردم پیتر را می‌دیدند که به پشت دراز کشیده و در حالی که علفی را می‌جود به آسمان خیره شده است. صدایش می‌کردند: «پیتر، پیتر! داری به چی فکر می‌کنی؟» و پیتر جا می‌خورد و می‌نشست: «وای، به هیچ چی. هیچ چی، هیچ چی.» آدم بزرگ‌ها می‌دانستند چیزی در سر پیتر جریان دارد، ولی نمی‌توانستند آن را ببینند یا بشنوند یا حس کنند.»

*‌*‌*‌

اینها فکر و خیال‌های یک پسر بچه است که بزرگ‌ترها فکر می‌کنند حسابی شر و شور و شلوغ است.

می‌بینید؟ او به دنبال علت این تناقض است و آن را نمی‌یابد تا این که بزرگ‌تر می‌شود و کم‌کم چیزهایی را درمی‌یابد.

از سوی دیگر ما آدم بزرگ‌ها کمتر به کوچک‌ترها اطمینان می‌کنیم؛ کمتر مسوولیتی به آنها می‌دهیم و کمتر از توانایی‌های‌شان خبر داریم؛ جالب است که با همه اینها می‌خواهیم بچه‌های موفق و مسوولیت‌پذیری هم داشته باشیم.

این بخش از کتاب را بخوانید.

**‌*‌

«چندان از 10 سالگی پیتر نگذشته بود که ماموریت به مدرسه رساندن خواهر 7 ساله‌اش، کیت به او محول شد. مدرسه به اندازه 15 دقیقه پیاده‌روی یا مدت کمی اتوبوس‌سواری از خانه فاصله داشت. معمولا پدرشان هنگام رفتن به محل کارش آنها را پیاده تا مدرسه همراهی می‌کرد. ولی حالا دیگر تصور می‌شد بچه‌ها به قدر کافی بزرگ شده باشند که بتوانند خودشان با اتوبوس به مدرسه بروند و مسوولیت این کار به عهده پیتر بود.

مدرسه فقط 2 ایستگاه پایین‌تر بود، ولی آن جور که پدر و مادرش یکسره حرفش را می‌زدند، آدم فکر می‌کرد پیتر می‌خواهد کیت را به قطب شمال ببرد. شب قبلش توصیه‌هایی به او شد. وقتی از خواب بیدار شد، باید تمام توصیه‌ها را دوباره می‌شنید. بعد پدر و مادرش موقع صبحانه یک بار دیگر همه حرف‌هایشان را تکرار کردند. وقتی بچه‌ها داشتند از در بیرون می‌رفتند، مادرشان برای بار آخر قوانین را مرور کرد.»

**‌*‌

شما چگونه رفتار می‌کنید؟ مانند پدر و مادر پیتر؟

کتاب‌هایی چون خیالباف، والدین را با دنیای کودکان بهتر و بیشتر آشنا می‌کند. برخی نیز بر این عقیده‌اند این نوع کتاب‌ها، کاربردی بهتر از کتاب‌های روان‌شناسی صرف دارند، چرا که داستان واقعی زندگی در آنها مرور می‌شود و ما با واقعیاتی از نوع زندگی خودمان مواجه می‌شویم.

نشر نی، نوشته جذاب ایان مک‌یوون را با ترجمه میلاد زکریا در 140 صفحه و قیمت 2600 تومان روانه بازار کتاب کرده است.

امیدواریم خواندن آن علاوه بر لذت شخصی در داشتن رابطه‌ای بهتر با فرزندانتان موثر باشد.

قابل توجه ناشران محترم

ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روان‌شناسی کودک‌، رمان‌های خانوادگی و ... کتاب‌های تازه‌ای به بازار‌ روانه کرده‌اند‌ می‌توانند 2 نسخه از کتاب‌های خود را برای معرفی‌ به نشانی تهران- بلوار میرداماد‌- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری، قسمت « پرواز با کتاب» ارسال کنند.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها