در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دستهایشان را بالای چشمها گذاشتند تا شاید بهتر ببینند اما بالاخره تند شدن باران آنها را داخل مغازه برد؛ مثل اینکه کسی هولشان داده باشد، رفتند داخل.
خواهر بزرگ حدود 14 سال داشت؛ دومی 11سال و خواهر کوچکتر از قد و بالایش میشد حدس زد که سالهای دبستان را میگذراند.
شاید خجالت مانع از این میشد که از ابتدا وارد مغازه شوند. آخر در چنین مواقعی معمولا فروشندهها جلو میآیند و از این که به دنبال چه کالایی هستیم میپرسند و آن روز عصر آن 3 خواهر نمیدانستند که دنبال چه چیزی هستند! نمیدانم چرا این موضوع در فرهنگ ما هنوز جانیفتاده که شاید تو دقیقا ندانی چه میخواهی یا اصلا دلت بخواد یک کمی در مغازه بچرخی و نگاه کنی؛ شاید این هم روزی درست شود.
از مدرسه که آمده بودند، منتظر آمدن آن دیگری نشسته و ناهار نخورده بودند. خواهر بزرگتر که از راه رسیده بود، لقمهها را سرپایی و با عجله گوشه لپهاشان جا داده و سیر شده و نشده، از در بیرون زده بودند.
تازه در راه فهمیدند که خواهر کوچکتر هنوز روپوش سرمهای مدرسه را به تن دارد؛ خواسته بود برگردد و عوضش کند، اما خواهرها نگذاشته بودند.
ـ مگه نمیبینی، 2 ساعت دیگه هوا تاریک میشه.
ـ آخه با این بده.
ـ مگه میخوای بری خواستگاری؟
تند آمده بودند تا ایستگاه اتوبوس؛ از اتوبوس که پیاده شده بودند دویده بودند تا مغازهای که خواهر بزرگتر از چند روز پیش نشان کرده بود.
دیشب که دور هم جمع شده بودند؛ وقتی که مادر آرامتر از چند شب پیش خوابیده بود؛ فکرهایشان را روی هم ریخته بودند که چی بخرند.
هرکدام نظری داده بودند اما وقتی پولهایشان را روی هم گذاشته بودند، فهمیدند که فقط 500 تومان دارند. پس نمیشد در مورد این که چه میخواهند و چه چیزی دوست دارند بخرند، صحبت کنند؛ باید میفهمیدند با این پول چه میتوانند بخرند.
نگاهشان روی طبقات قفسهبندی وسط مغازه میدوید؛ گاهی تند و گاهی کند.
شمعهای رنگارنگ؛ تکههای چوبی کار دست؛ شیشههای خوشرنگ صنایع دستی؛ رومیزی و...
تازه آن روزها هنوز جنسهای چینی پایشان باز نشده بود به همه مغازههای شهرهای ما؛ اما انتخاب سخت بود.
ناگهان چشمهای خواهر کوچکتر که هنوز از آمدن با روپوش مدرسه دمغ نشان میداد، برقی زد و با دستی جلوی دهان، جیغ خفهای کشید و دستی را که در دست خواهر وسطی بود محکم نگه داشت؛ خواهرها مانند 3 واگن متصل به هم که کسی ترمز خطرشان را کشیده باشد، متوقف شدند. خواهر بزرگتر مانند مامور قطار، جدی و محکم پرسید: چی شده؟ چرا یه مرتبه وایسادی؟
خواهر کوچکتر که پیش از سوال، دستش را به سوی ظرفی صورتی رنگ دراز کرده بود، گفت: اینو ببینین؛ چقدر قشنگه، قیمتش هم خوبه.
خواهر بزرگتر که گویا نقش لکوموتیو را اجرا میکرد، دست خواهر وسطی را کشید و در حالی که سرش را تکان میداد به راه افتاد.
خواهر کوچکتر پرسید: خوب نبود؟
ـ چشماتو خوب باز کن اینجا قیمتاش به تومنه، نه به ریال. اونم 5000 تومن بود.
خواهر کوچکتر در حالی که سرش را از روی مقنعه طوسی مدرسه میخاراند؛ بیسر و صدا به راه افتاد.
نیم ساعتی میشد که در مغازه بودند و نمیتوانستند چیزی انتخاب کنند که چشم خواهر دومی به هرمی از طلق بیرنگ افتاد که درونش با قطعههای ریز پلاستیکی پر شده بود. پلاستیکهای نازک و باریکی که طبقه طبقه روی هم نشسته و هرم را پر کرده بودند؛ هر طبقه هم یک رنگ بود؛ سبز، قرمز، زرد ونارنجی.
باز قطار 3 نفره از حرکت ایستاد؛ 6 چشم خیره شده بودند به هرم رنگی و شاید هر 3 خواهر به این فکر میکردند که این هدیه به چه کار مادر میآید؟ به یکدیگر نگاه کردند و دست خواهر بزرگتر بود که هرم رنگی را برداشت و در هوا چرخاند و خندید و گفت: همین خوبه؛ خیلی خوبه!
میخندید و همان موقع دلش شور میزد که نکند خواهرها چیزی بگویند و معترض شوند؛ آخر این هرم تنها چیزی بود که رویش نوشته بودند 450تومان.
با خودش گفت: تازه میتونم بچهها رو با تاکسی ببرم خونه.
و باز با خودش گفت: همچین میگم تاکسی که انگار میخوام با هواپیما ببرمشون مشهد!
از مغازه که بیرون آمدند، باران تندتر شده بود؛ هر سه میخندیدند؛ هم به هوای بارانی هم خوشحال از خرید هدیه.
از هفته گذشته که به فکر تولد مادر بوند تا دیشب که پولهایشان را روی هم گذاشته بودند، در فکر این بودند که چه چیزی بخرند.
حالا با یک هرم طلقی که در جیب خواهر بزرگ جا خوش کرده بود زیر باران منتظر تاکسی بودند.
مادر مثل همیشه خندیده بود؛ بچههایش را در آغوش فشرده و بوسه بر گونههایشان نشانده بود. هرم رنگی را در دستانش گرفته و گفته بود: زیباترین هدیهای است که تا امروز گرفتهام.
و بغضش را فروخورده بود؛ تا شب که همیشه مونس هقهقهای آرامش بود.
حالا سالها از آن روز میگذرد؛ خواهر بزرگتر را در بیمارستان خانم دکتر صدا میکنند.
خواهر دومی خانم مهندس شده و خواهر کوچکتر دانشجوست. هرم طلقی هم هنوز با پلاستیکهای ریز و طبقه طبقهاش روی میز کوچک اتاق مادر جا خوش کرده است.هدیهای که حالا همه دوستش دارند.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: