رازهای زندگی یک مقتول: این ماجرا؛ قسمت دوم

در دام یک شیاد

در شماره گذشته خواندید پیدا شدن جنازه دختری 24 ساله به نام سمیه لارودی، کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری را با معمایی پیچیده مواجه کرد. سمیه که در یک خانه کشته و جنازه‌اش زیر پل سیدخندان رها شده بود حلقه ازدواج به انگشت داشت حال آن‌که به گفته پدرش او مجرد بود. بعلاوه مقتول قصد داشت هفته آینده به سفر ارمنستان برود، در حالی که پدرش اصلا نمی‌دانست دخترش گذرنامه دارد. در این بین یکی از همکاران سمیه به اسم علی که چند بار از مقتول خواستگاری کرده بود به عنوان مظنون شناسایی شد، اما او قتل را انکار کرد. اکنون در حالی که تحقیقات به بن‌بست رسیده، گم شدن شناسنامه مقتول هم گرهی تازه در این پرونده به وجود آورده است.
کد خبر: ۳۵۸۳۴۱

سرگرد شهاب ناخودآگاه روی میزش ضرب گرفت و با صدای بلند فکر ‌کرد. او به سمیه بدبین شده بود. حق هم داشت. ماجرای شناسنامه،پاسپورت و انگشتری همه نشان می‌داد این دختر چندان هم سر به راه نبوده است. کارآگاه غرق در افکار خودش بود که ستوان ظهوری با دست پر از راه رسید. او با حکم قضایی خانه علی را گشته و یک چاقوی ضامن‌دار پیدا کرده بود. از همان‌هایی که اسمشان را گذاشته‌اند چاقوی نامتعارف و به هیچ دردی نمی‌خورد مگر قتل و جنایت.سرگرد نگاهی به چاقو انداخت. آن را از دست ظهوری قاپید و مستقیم به اتاق بازجویی رفت و ستوان هم راهی بازداشتگاه شد تا متهم را بیاورد. علی که می‌دانست اوضاعش وخیم است وقتی چاقو را دید رنگ باخت و تنها کاری که از دستش برآمد، قسم خوردن بود تا شاید بتواند خودش را از این باتلاق نجات بدهد.

او آخر سر به گریه افتاد و با چشمانی اشکبار باز هم سوگند یاد کرد که هرگز از آن چاقو استفاده نکرده است. حسی به کارآگاه می‌گفت علی راست می‌گوید. نوعی صداقت در کلام و رفتارش وجود داشت، اما به هر حال فعلا او مظنون شماره یک بود و باید در بازداشت می‌ماند. کارآگاه از اتاق بازجویی که بیرون آمد، ستوان را به دنبال یک سرنخ فرستاد. ظهوری باید آژانسی را پیدا می‌کرد که سمیه از آنجا بلیت ارمنستان ‌گرفته بود. آن‌طور که مدیر مرکز رادیولوژی محل کار مقتول گفته بود، سمیه حقوق زیادی نمی‌گرفت، پس برای تامین هزینه سفر تفریحی‌اش باید از محل دیگری پول درمی‌آورد. ستوان مامور شد این موضوع را هم پیگیری کند و ببیند مقتول در کدام بانک‌ها حساب دارد و موجودی‌اش چقدر است. سرگرد 2 کار دیگر هم با دستیارش داشت: گرفتن فهرست مکالمات تلفنی مقتول و تهیه فهرستی از دوستان صمیمی او.پیگیری همه اینها به 10 نفر نیرو و یک ماه زمان نیاز داشت، ولی ستوان ظهوری می‌دانست همه آنها را باید تنهایی و حداکثر ظرف 2 روز انجام بدهد.

پیدا کردن آژانس مسافرتی برای ظهوری از بقیه سفارش‌ها راحت‌تر بود و او همان روز تا بعدازظهر این کار را انجام داد و فهمید سمیه از یک دفتر در گیشا بلیت گرفته، البته یکطرفه. شهاب باز هم نسبت به سمیه بدبین‌تر شد. یکطرفه بودن بلیت نشان می‌داد او قصد نداشت به ایران برگردد یا لااقل به این زودی‌ها نمی‌خواست این کار را بکند. او بدون این که معطل کند، ستوان را با خودش همراه کرد و به شرکت توریستی رفتند. هیچ کدام از کارمندان درباره سمیه به موضوع مشکوکی برنخورده بودند، اما گفته‌های آنها برای کارآگاه کافی نبود و او فیلم دوربین‌های مداربسته روزی را می‌خواست که سمیه بلیتش را تحویل گرفته بود.

ساعت حدود 9 شب بود که 2 مامور به اداره برگشتند. ستوان از این که رئیسش خستگی‌ناپذیر بود و تا این حد پشتکار داشت به هیچ وجه احساس رضایت نمی‌کرد. از صبح یکریز کار کرده و حتی یک استکان چای هم نخورده بود و سرش بدجوری درد می‌کرد، اما چاره‌ای نداشت جز این که پا به پای شهاب، فیلم‌ها را ببیند. سرگرد بالاخره سرنخی را که می‌خواست به دست آورد. در یک صحنه از فیلم که جلوی در آژانس را نشان می‌داد سمیه در حال صحبت با مردی جوان و خوش‌تیپ دیده می‌شد. بعد دختر جوان داخل آژانس رفت و وقتی برگشت با همان مرد سوار یک ماکسیما که پلاکش معلوم نبود، شد. اگر آن مرد شناسایی می‌شد، گره اصلی باز شده بود، اما چطور می‌شد این خوان را پشت‌سر گذاشت. کارآگاه بالاخره رضایت داد کار را تا فردا صبح تعطیل کنند.

صبح روز بعد 2 همکار بار دیگر به مرکز رادیولوژی رفتند و عکس‌هایی را که از فیلم دوربین مداربسته به دست آورده بودند به همه کارمندان نشان دادند. از آن جمع فقط یک نفر عکس را شناخت، البته او هم زیاد مطمئن نبود. یک روز وقتی پشت سر سمیه از مرکز بیرون رفته او را دیده بود که سوار یک ماکسیمای سفید شد و تا آنجا که یادش می‌آمد راننده ماشین شبیه همین عکس بوده است. این اطلاعات زیاد به درد نمی‌خورد. برای همین سرگرد و دستیارش بیشتر از این وقتشان را تلف نکردند و به اداره برگشتند. آنها با پدر سمیه قرار داشتند و می‌خواستند فیلم را به او هم نشان بدهند. سرگرد و ظهوری وقتی به اداره رسیدند که پدر مقتول از آمدن آنها ناامید شده بود و می‌خواست از آنجا برود. پدر سمیه در تمام مدتی که فیلم را نگاه می‌کرد، اشک می‌ریخت. او به محض دیدن راننده ماکسیما، مرد جوان را شناخت و گفت او در همسایگی طلافروشی برادرش صرافی دارد.

کارآگاه با شنیدن این حرف از جا پرید. او برای دستگیری مرد صراف چنان عجله داشت که اصلا نفهمید چطور دستور جلب او را گرفت و خودش را به مغازه رساند، البته در آنجا متوجه شد کیوان فقط شاگرد صرافی است و ماکسیما هم برای صاحبکارش است. کیوان وقتی شنید سمیه کشته شده این طور نشان داد که شوکه شده است، اما کارآگاه که از این فیلم بازی‌ کردن‌ها زیاد دیده بود بدون این‌که واکنشی نشان بدهد به کیوان دستور داد با او به اداره آگاهی بیاید.

کیوان در طول مسیر راز بزرگی را فاش کرد. او شوهر سمیه بود، البته شوهر سابقش.سمیه که در رفت و آمد به مغازه عمویش با کیوان آشنا شده، به او گفته بود شغل پردرآمدی پیدا کرده اما برای به دست آوردن آن باید حتما متاهل باشد. دختر با این ترفند کیوان را قانع کرده بود در ازای 20 میلیون تومان مخفیانه با هم عقد کنند. حرف‌های کیوان داشت حساس می‌شد که آنها به اداره رسیدند و کارآگاه ترجیح داد بقیه گفتگو را در اتاق بازجویی انجام بدهد. کیوان که هرگز فکر نمی‌کرد ازدواج مخفیانه‌اش اینقدر برایش دردسرساز شود بقیه ماجرا را تعریف کرد.

سمیه قبل از عقد از من 100 میلیون تومان سفته گرفت. آن موقع می‌گفت فقط برای اطمینان این کار را می‌کند تا یک وقت من هوس نکنم زیر قول و قرارم بزنم و بعد از استخدام شدن او پای برگه طلاق را امضا نکنم. من هم که خیال بدقولی نداشتم و فقط به همان 20 میلیون تومان خودم فکر می‌کردم سفته‌ها را دادم. یک ماه بعد هم برای طلاق به دادگاه رفتیم، اما سمیه بهانه آورد که روز دادگاه یادش رفته سفته‌ها را با خودش بیاورد بعد از این که حکم طلاق صادر شد تازه فهمیدم سمیه یک شیاد است. او سفته‌ها را اجرا گذاشت و حکم جلبم را گرفت. نمی‌دانستم چه باید بکنم. سعی کردم او را راضی کنم بی‌خیال شود، اما مرغش یک پا داشت. بالاخره بعد از کلی عجز و ناله توانستم کاری کنم به 50 میلیون تومان رضایت بدهد.

کیوان 20 میلیونی را که یک ماه قبل گرفته بود به همراه 10 میلیون پس‌انداز خودش، 10 میلیون تومان نزول و 10 میلیون تومان پول دزدی از صرافی آماده کرده و با سمیه جلوی آژانس مسافرتی قرار گذاشته و مبادله را انجام داده بود. داستانی که کیوان تعریف می‌کرد نشان می‌داد او برای کشتن سمیه انگیزه کافی داشته، اما خودش ادعا می‌کرد از همان روز تا همین یک ساعت پیش از زن سابقش بی‌خبر بوده است. کیوان هم راهی بازداشتگاه شد، اما هنوز تحقیقات ادامه داشت. کاراگاه هیچ بعید نمی‌دانست سمیه چند نفر دیگر را هم با همین ترفند و شگرد سرکیسه کرده و به دام کشانده باشد.

2 روز دیگر گذشت تا این که بالاخره ستوان ظهوری همه وظایف محوله‌اش را انجام داد. سمیه در یکی از شعب بانک ملی ‌حساب سیبا داشت، اما 2 روز قبل از قتل همه پول‌هایش را که نزدیک به 400 میلیون تومان بود، خالی کرده و حسابش را بسته بود. از طرفی او روز مرگش 21 مکالمه تلفنی داشت که در 10 مورد آن با زنی به اسم هانیه صحبت کرده بود. کارآگاه مطمئن بود هانیه اطلاعات زیادی درباره قتل سمیه دارد یا این که لااقل از اسرار زندگی او باخبر است برای همین باید هر طور که شده پیدایش می‌کرد و با او حرف می‌زد ظهوری که از قبل می‌دانست این کار هم به دوش او می‌افتد پیش‌دستی کرد و نشانی خانه هانیه را به دست آورد.

سرگرد وقتی این زیرکی دستیارش را دید با صدای بلند از خودش به‌خاطر مفید بودن آموزش‌هایش تشکر و به ظهوری یادآوری کرد باید قدر کار کردن با چنین رئیسی را بداند. ستوان که به این نوع خودخواهی‌های شهاب عادت داشت به روی خودش نیاورد و آن دو تا رسیدن به خانه مظنون جدید تقریبا حرفی با هم نزدند.

هانیه برخلاف کیوان می‌دانست سمیه کشته شده، البته ادعا می‌کرد خبر را در روزنامه خوانده است. او می‌گفت اطلاعاتش از این قتل همان چیزهایی است که در روزنامه ‌نوشته شده و بیشتر از آن چیزی نمی‌داند. سرگرد همان‌طور که با هانیه حرف می‌زد چشمش در خانه دنبال سرنخ یا هر چیز مشکوک دیگری می‌گشت. او آنقدر کنکاش کرد تا این‌که بالاخره نگاهش به تکه کاغذی که از گوشه فرش بیرون زده بود افتاد. آرام به طرف آن رفت. کاغذ به فرش منگنه شده بود. آن را کند و خواند. فرش تازه از قالیشویی برگشته بود.کارآگاه چشمانش را تنگ کرد و رو به هانیه پرسید: دلیل خاصی داشتید که این فرش را برای شستشو فرستادید؟

ستوان خیلی سریع منظور شهاب را گرفت. شاید هانیه سمیه را کشته و برای از بین بردن خون و اثر جرم فرش را به قالیشویی فرستاده بود، اما زن جوان ادعا کرد هر سال این کار را می‌کند و این برایش یک عادت همیشگی است. ظهوری پیش خودش فکر کرد هانیه بدترین توجیه را برای رفع ظن کارآگاه انتخاب کرده و همین الان است که شهاب به او دستبند بزند، اما سرگرد قبل از این کار یکی دیگر از برگ‌های برنده‌اش را رو کرد: شما با هانیه اختلاف داشتید. خیلی هم اختلافتان زیاد بود آنقدر که بخواهید او را بکشید. روز قتل هم 10 باری با هم حرف زده بودید و تا آنجا که ما فهمیده‌ایم او آن روز خانه شما بود.

هانیه تسلیم شد، البته به قتل اعتراف نکرد و فقط از اختلافاتی سخن گفت که با مقتول داشت.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها