ندامت یک مالخر

می‌خواستم پیشرفت کنم!

خرید اموال مسروقه یکی از جرایمی است که شاید هنوز آنچنان که باید، جدی گرفته نمی‌شود اما پلیس عقیده دارد اگر افرادی به عنوان مالخر وجود نداشته باشند چرخه سرقت ناقص می‌ماند، بنابراین آنها سهم عمده‌ای در جرم سرقت دارند. مهران ـ ن، 18‌سال قبل وقتی جوانی 30 ساله بود، فکر می‌کرد اگر او اموال دزدی را نخرد، شخص دیگری این کار را می‌کند، پس چه بهتر که این سود عاید خودش شود اما همین طرز تفکر او را راهی زندان کرد.
کد خبر: ۳۵۸۳۴۰

مهران می‌گوید: «من تک پسر خانواده هستم و 4 خواهر دارم. وضع مالی پدرم بد نبود. او یک خواربار فروشی بزرگ داشت و من هم از وقتی درسم تمام شد و معافیت سربازی را گرفتم در همان مغازه مشغول شدم. پدرم برای این که بعدها بین ما مشکل و اختلافی پیش نیاید، حقوق ماهانه‌ای برایم در نظر گرفته بود و من هم حرفی نداشتم اما مشکل آنجا بود که می‌دیدم 2 نفر از دوستان نزدیک و صمیمی‌ام خیلی بیشتر از من پیشرفت کرده‌ و زندگی خوبی برای خودشان ساخته‌اند.»

مهران در آن دوران همیشه خودش را با دیگران مقایسه می‌کرد و در جستجوی راهی بود که یک شبه ره‌صدساله را طی کند و به همه خواسته‌ها و آرزوهای کوچک و بزرگش برسد. او توضیح می‌دهد: کم‌کم از کار در خواربار فروشی بدم آمد و هر چه پدرم نصیحت می‌کرد بهتر است در همین کار بمانم و به بیراهه نروم، گوش نکردم. یک روز وقتی از یکی از بچه‌محل‌هایمان شنیدم موتورسیکلتی دارد که می‌خواهد آن را به نصف قیمت بفروشد، برای خرید آن اعلام آمادگی کردم، البته به پدرم نگفتم موتور را چقدر خریدم، چون او خیلی اهل حرام و حلال بود، شک نداشتم سر این موضوع جنجال راه می‌اندازد.

مدتی بعد همان بچه محل مهران برای فروش موتور دوم هم سراغ او آمد. مهران هم به این نتیجه رسید که می‌تواند با کمی تعمیر آن را به قیمت بهتری بفروشد. زندانی سابق توضیح می‌دهد:سر موتور سوم بود که فهمیدم آنها مسروقه هستند. آن زمان همه موتورها پلاک نداشتند و خرید و فروش‌ آنها زیاد سخت نبود، من همه آنها را بدون سند به مرد دیگری می‌دادم و او برایم می‌فروخت و درصدی از سود را به من می‌داد تا این که سرانجام دستگیر شدم.

وقتی راز مهران فاش شد، پدرش او را طرد کرد. او برای یک سال و نیم در زندان ماند و بعد از آزادی همان شغل سابق را هم نداشت. مهران توضیح می‌دهد: نه سقفی بالای سرم بود و نه کار و باری داشتم. آواره و درمانده شده بودم تا این که یکی از دامادهایمان وساطت کرد و مرا با پدرم آشتی داد. از آن به بعد در همان خواربارفروشی کار می‌کردم اما دیگر از حقوق ماهانه خبری نبود و فقط به اصطلاح پول توجیبی می‌گرفتم. 6 ماه به این منوال گذشت تا این که پدرم نرم‌تر شد و برایم حقوق تعیین کرد، بعد هم گفت وقت آن است که ازدواج کنم. او خودش دختر یکی از دوستانش را برایم نشان کرده بود و با کمک مادرم همه مقدمات را فراهم کرد.

مهران از زندگی مشترکش راضی بود و این خشنودی با تولد دوقلوهایش بیشتر شد، بعد از آن بود که پدر حقوق او را زیادتر کرد. حالا 18 سال از زمانی که مهران به زندان افتاده، می‌گذرد و در این مدت حوادث زیادی در زندگی این مرد رخ داده است. او می‌گوید: مرگ پدرم کمرم را شکست. من سهم ارث خواهرهایم را از مغازه نقدی پرداخت کردم و آنجا را خریدم. حالا هر روز که سرکار می‌روم، چشمم به عکس پدرم می‌افتد و خدا را شکر می‌کنم که دیگر سراغ کار خلاف نرفتم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها