در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دوم این که دوستان عزیز من، مشتریهای کافه حالا درست است که مهر ماه شروع شده و شما رفتهاید دنبال درس و مشق، ولی قرار نیست که کافه را فراموش کنید. آخر این که انصاف نیست. حالا یک واحد کافه کاغذیخوانی یا نوشتن برای کافه کاغذی را به برنامه درسیتان اضافه کنید، چه میشود؟ خب ما که این جوری دق میکنیم همه بروند سراغ درس و مشقشان و هیچ کاری به کار ما نداشته باشند.
سوم، اینقدر مختصر و مفید برای ما ایمیل ندهید. بیشتر بنویسید. هر چه نامه و ایمیل بلندتر، خوشحالی ما افزونتر. کلا ما این جور آدمهایی هستیم و از هر چیزی زیادش را دوست داریم. مگر گرما و شتر که آنها را هم کاریش نمیشود کرد. از بین این چیزها، خواب را بیشتر از همه زیادش را میخواهیم، ولی حیف که نصیبمان نمیشود.
چهارم... نخیر... دیگر حرف زدنمان نمیآید. یعنی هر چه فکر میکنیم میبینیم دیگر چیزی برای نق زدن پیدا نمیکنیم. خیلی بد است که آدم چیزی برای نقزدن نداشته باشد. فیالواقع آدم تنهایی هستیم که هیچ بهانهای پیدا نمیکنیم کمی غرولند کنیم. البته اگر فکر میکنید ما اصولا آدم بهانهگیری هستیم، باید بگوییم خیلی هم اشتباه میکنید. خیلی هم آدم قانع و صبوری هستیم، چاخان هم که کنتور و این چیزها نمیاندازد. بله...
چیه؟ باز هم منتظرید ما حرف بزنیم؟ حالا ما گفتیم این هفته سرمان خلوت است، اما نه به معنای این که تمام صفحه را شخص شخیص خودمان بخواهد پر کند. کلی مشتری پشت در است که اگر جوابشان را ندهیم به خونمان تشنه میشوند.
پس برویم سراغ کار و زندگیمان
هستی خانم! من برداشت خاصی نکردم. فقط نظرم را گفتم. غرضورزی و این جور چیزها هم در کار نبود. تو درباره چند موضوع صحبت کردی من هم جواب دادم. اگر چنین برداشتی کردی من معذرت میخواهم. چقدر خوب که دانشجوی پزشکی شدی. حالا کدام دانشگاه؟ چطور؟ چه جور؟ بابا کامل به آدم خبر بدهید خب..
ورونیکا خانم! من نمیدانم این راهی که انتخاب کردی، چیست ولی امیدوارم کمکت کند. در ضمن ما هیچ وقت برای پول کار نکردیم. یعنی فکر میکنم روزنامهنگاران کمی هستند که فقط به خاطر پول کار کنند. صفحه کافه کاغذی هم برای من چیزی برای پول درآوردن نیست. خیلی بیشتر و مهمتر از این حرفهاست. نه ایثاری در کار است نه بهانهای برای پول در آوردن. من این صفحه را بینهایت دوست دارم و از این که توانستهام با نسل سومیها ارتباط داشته باشم، حسابی خوشحالم.
شادی خانم! با تمام وجود دعا میکنیم اختراعتان در جشنواره خوارزمی برنده شود که در این صورت شیرینی ما فراموش نشود. حالا نگفتی دقیقا این اختراعت چی است؟ چه کار میکند؟ میتوانی یک اختراعی هم بکنی که این شتر بند و بساطش را از صفحه ما و البته زندگی ما جمع کند و برود پی کارش؟ اگر میتوانی بگو که ما دو قبضه برایت دعا کنیم.
شهرزاد خانم! ما که نفهمیدیم وسط جملههایت آن کلمههای عربی یعنی چه ولی خیلی باحال بود. حالا چرا اینقدر از مدرسه بدت میآید؟ چیز بدی که نیست. تحمل کن دخترم.
پویا خان! راستش ما نمیتوانیم آن متن تشکر را چاپ کنیم. یعنی راستش را بخواهی، کافه جای این جور چیزها نیست. دستت هم بابت تعارفت درد نکند. کلی شرمنده کردی برادر. ما که تعریف عسل آذربایجان را بخصوص در کتاب «یک عاشقانه آرام» زندهیاد نادر ابراهیمی زیاد شنیدهایم. به هرحال ممنون که به فکر ما هستی. باز هم شرمنده که نتوانستیم آن متن را چاپ کنیم.
بابا نورا خانم! خدا ما را از همین طبقه سوم ساختمان روزنامه پرت کند پایین اگر ما از دست شما ناراحت شده باشیم. ما هم با شما شوخی کردیم. تو چرا اینقدر ما را جدی میگیری خب؟ تازه آن هم من و شما که با هم همدردیم. از لحاظ وروجکها عرض میکنم که همیشه خرابکاری میکنند آخر سر هم ما باید عذرخواهی کنیم. اصلا دلمان خون است خواهر... بگذریم. شما تا میتوانی برای ما بنویس. ببخشید شعرت خیلی خوب بود ولی بلند بود و در صفحه جا نمیشد. طبق معمول کلی از دستت خندیدیم.
علی زارع اشرفی! ما هم از این که شما با وجود درس و مشق هوای ما را داری و به ما ایمیل میزنی، بسی خوشحال و شادمانیم. باز هم از این کارها بکن فرزندم.
بهناز از اندیمشک! هم سفرنامه تابستانت خیلی خوب بود هم لهجه جنوبیات. راست میگویی در جنوب واقعا هوا این جوری است؟ ای بابا، این جوری که آدم گیج میشود. ما اگر باشیم احتمالا کارمان به تیمارستان هم میکشد.
ولی انصافا گرمای جنوب خیلی وحشتناک است. ما که هیچ وقت جرات نکردیم تابستان سری به جنوب بزنیم، ولی از بس تعریفش را شنیدهایم همین جوریاش هم حساب کار خودمان را کردهایم. ای بابا تو هم که داری غصه مدرسهها را میخوری؟ سعی کن به نکات مثبتش فکر کنی... مثلا... مثلا... خب الان یادمان نمیآید مثلا چی... اصلا این بخش را باید بدهیم همان شتر بنویسد.
ما یکی بالاخره نه یاد میگیریم کسی را نصحیت کنیم نه یاد میگیریم دلداری بدهیم. به هرحال صبور باش دخترم. بالاخره این روزها تمام میشوند و آن روزها شروع. کدام روزها؟ روزهای پشتکنکوری دیگر... ای بابا میخواستم دلداری بدهم مثلا... اصلا بیخیال، هر کاری دلت میخواهد بکن. ما هم حمایتت میکنیم.
دوستی هم گفته اگر کاری برایم سراغ داری خبرم کن. راستش چه بگوییم؟ اسمت را هم که ننوشتهای. ما خودمان همین یک کار را هم به ضرب و زور پیدا کردیم. حالا نگویی چه آدم بیمعرفتی است، ولی گاهی کار پیدا کردن از پیدا کردن آب حیات و سیمرغ و این جور چیزها سختتر است. به هرحال روی چشم. میپرسیم اگر کاری بود خبرت میکنیم.
«من همیشه عاشق ماه مهر بودم، چون مثل خودت از تابستون و گرما کلافه بودم، ولی مدرسه را هم دوست داشتم. حالا منم ورودی جدیدم اما این بار از نوع دیگهایه، یعنی فوقلیسانسش! من که از رو نمیرم و بازم کافه کاغذی میخونم حتی اگر فرداش قرار باشه پایان نامهام رو ارائه کنم.» ای دوست عزیز که اسمت را هم ننوشتهای فیالواقع خیلی کار خوبی میکنی. اصلا فوقلیسانس چه ربطی به کافه کاغذی دارد؟ ما مشتری چهل پنجاه ساله هم داریم... باور کن.
خب، این هفته هم گذشت و کافه کاغذی به خیر و خوشی تمام شد. تا هفته بعد ببینیم عمری هست یا نه که دوباره بیاییم اینجا و سخنرانی کنیم. شما هم سعی کنید کمی این تابستان را تهدید کنید تا دست از سر این پاییزمان بردارد. چه معنی دارد آدم در مهرماه از زور گرما هی بستنی گاز بزند؟ ای بابا... گرفتاری شدیم ها ... تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: