رابرت خودکشی کرده است

«من و رابرت حدود 8 سال پیش با هم ازدواج کردیم. چند ماه اول پس از ازدواجمان همه چیز خیلی خوب و عادی پیش می‌رفت. هر دو پا به سن گذاشته و تجارب زیادی داشتیم که باعث می‌شد خیلی خوب بدانیم هدفمان از زندگی چیست و به دنبال چه چیز می‌گردیم.
کد خبر: ۳۵۷۰۰۰

فرزندانمان از ازدواج‌های اول همگی بزرگ بودند و هر کدام در پی سرنوشت خودشان رفته بودند و از این نظر من و همسرم شرایط بسیار مشابهی داشتیم. هر دو تنها بودیم و این وصلت توانسته بود ما را از احساس تنهایی که مدام همراهمان بود، نجات دهد. روزی که به رابرت جواب مثبت دادم، تصور می‌کردم این بار هم مثل ازدواج قبلی‌ام کاری درست انجام داده‌ام و طعم خوشبختی را حس خواهم کرد. نمی‌دانستم در پس چهره آرام و در عین حال شاداب رابرت مردی است که از انواع بیماری‌های روحی رنج می‌برد. رابرت هرگز نتوانست مرا خوشبخت کند.»

والری جنکینز 56 ساله 10 سال پس از فوت همسرش بر اثر ابتلا‌ به سرطان دوباره ازدواج کرد. او از طریق یکی از دوستان مشترکش با رابرت که او هم چند سال قبل بر اثر سانحه تصادف همسر خود را از دست داده بود، آشنا شد. آشنایی آنها زیاد طول نکشید و به پیشنهاد رابرت با هم وصلت کردند. از مهم‌ترین افرادی که این زوج میانسال را به ازدواج با هم تشویق می‌کردند، فرزندانشان بودند که همگی بالای 20 سال داشتند و از این که پدر یا مادرشان از تنهایی در آید و طعم خوشبختی را دوباره حس کند بسیار استقبال می‌کردند.

رابرت سال‌ها به عنوان یک مکانیک ماهر در میامی کار می‌کرد و پول خوبی پس‌انداز کرده بود که می‌توانست تا پایان عمرش او را تامین کند و حتی هزینه دانشگاه فرزندانش را هم بپردازد. والری با تصور این که زندگی با مردی که در گذشته هم نشان داده از عهده خوشبخت کردن خانواده‌اش بخوبی برمی‌آید، می‌تواند او را هم خوشحال کند به همین دلیل به ازدواج با او جواب مثبت داد، اما همه چیز تنها مدتی بعد تغییر کرد.

«من از طریق آشنایانی که داشتم می‌‌دانستم مرگ ناگهانی همسر اول رابرت تاثیر زیادی روی روحیه او گذاشته است. ظاهرا تصادفی که به وقوع پیوسته بود تنها یک مقصر داشت و آن هم رابرت بود که مدام خودش را سرزنش می‌کرد. او مدعی بود اگر به اصرار و پافشاری‌اش در بازگشت از یک مهمانی به خانه در شبی بسیار بارانی ادامه نمی‌داد، هرگز با همسرش راهی جاده نمی‌شد و تصادف مرگبار را برای این زن بی‌گناه رقم نمی‌زد. رابرت به شکل معجزه‌آسایی از این سانحه جان سالم به در برده بود، اما آثار مخرب روانی آن همچنان در طول سال‌ها با او مانده بود. من تصور می‌کردم می‌توانم از مشکلات روحی‌ای که از آن رنج می‌برد کم کنم و بیرون آمدن او از تنهایی خودش می‌تواند مسبب بهتر شدن حال و روزش باشد، اما این‌طور نبود.»

والری جنکینز به اتهام قتل شوهرش رابرت 51 ساله دادگاهی شده است، گرچه والری در دادگاه مدعی شده که هرگز قصد کشتن شوهرش را نداشته، اما مدارک جمع‌آوری شده علیه او نشان می‌دهد که او در مرگ رابرت بی‌تقصیر نیست.

طبق آنچه در پرونده والری در مرکز پلیس‌ میامی درج شده است، او و همسرش پس از چندین دقیقه مجادله تصمیم به جدا شدن از یکدیگر می‌گیرند. در همین حال رابرت که احساس بسیار بدی داشته و بر اثر نوشیدن مقدار بسیار زیاد مشروبات الکلی قادر به درست فکر کردن نبوده است روبه همسرش کرده و عنوان می‌کند که آرزوی مرگ دارد. والری با شنیدن این جمله همسرش به جای آن که او را از این احساس دور کند از شوهرش می‌پرسد که آیا می‌خواهد اسلحه با مجوزی که در خانه دارند را استفاده کند؟ رابرت با جواب مثبتش باعث می‌شود والری بلافاصله این اسلحه را در اختیار او قرار دهد و تنها دقایقی بعد زمانی که این زن در آشپزخانه مشغول درست کردن قهوه بود صدای تک گلوله به گوشش رسیده است. والری پس از ورود به اتاق مهمانخانه با جسد بی‌جان شوهرش که با شلیک یک گلوله به سرش جانش را از دست داده بود، مواجه شده و فورا با پلیس تماس می‌گیرد. جزییات این حادثه عجیب چندین جلسه بعد از بازجویی‌ها، سرانجام در اظهارات ضد و نقیض والری برای پلیس روشن شد و این زن از همان زمان به عنوان مقصر در مرگ شوهرش شناسایی و راهی دادگاه شد.

«ازدواج ما از اول هم اشتباه بود. برخلاف آنچه که ظاهر نشان می‌داد ما هیچ نقطه مشترکی با هم نداشتیم و تنها چیزی که ما را به هم مرتبط می‌کرد، تنهایی‌مان بود. او بعد از مرگ همسر اولش بشدت افسرده شده بود و این که خودش را مقصر می‌دانست، باعث مشکلات شدید روحی در او شده بود. هر قدر من یا فرزندانش سعی می‌کردیم که هر طور شده او را از این احساسات منفی دور کنیم، بی‌فایده بود. او حتی در بهترین حالت‌ها و ساعت‌های عمر مشترکمان باز هم غمی در چشمانش داشت که من متوجه آن می‌شدم. بارها از او خواستم تا نزد یک روان‌شناس برود و با صحبت با او کمی از احساسات منفی‌اش ‌کم کند، اما بی‌فایده بود. رابرت آنقدر بیمار بود که حتی حاضر نبود کمک بخواهد و تلاشی برای بهتر شدن وضعیتش نمی‌کرد. سال‌های اول ازدواجمان چند بار تصمیم گرفتم از او جدا شوم، اما باز به خاطر فرزندانش که علاقه زیادی به من داشتند از این کار صرف‌نظر کردم. پیش خودم فکر می‌کردم او بیماری است که احتیاج به مراقبت دارد و خداوند مرا در زندگی او قرار داده تا از او نگهداری کنم، اما گاهی اوقات هم شرایط روحی بدی که داشت باعث می‌شد که حتی من هم از خودم و زندگی‌ام ناامید شوم. این که همه ساعات روز را با مردی در یک خانه سپری کنی که همیشه احساس افسردگی و مقصر بودن می‌کند کار‌ آسانی نیست و خودم می‌فهمیدم که هر چه زمان می‌گذرد این حالت‌ها و احساسات منفی او به من هم منتقل می‌شود، اما چاره‌ای نبود، باید به زندگی با او ادامه می‌دادم.»

ماموران پلیس پس از تماس والری با آنها به محل حادثه اعزام شدند. در همان تحقیقات اولیه مشخص شد که مرگ رابرت خودکشی بوده و اسلحه توسط خود او به مغزش شلیک شده است، اما زمان زیادی تلف شد تا جزییات این سانحه برای ماموران کاملا روشن شود.

درگیری لفظی میان این زوج که به گفته فرزندانشان از سال‌ها قبل شدت گرفته بود و شب حادثه نیز ادامه داشته ‌ باعث حالت‌های عصبی در رابرت شده بوده و این مرد میانسال که از هیچ قرصی هم برای بیماری افسردگی‌اش استفاده نمی‌کرد ناچار به نوشیدن مشروبات الکلی رو آورده بود که فکر کردن درست را هم از او می‌گرفت. طبق آنچه والری بعدها اعتراف کرد، شوهرش از ماه‌ها قبل مدام ادعا می‌کرده که آرزوی مرگ دارد و ترجیح می‌دهد حتی یک روز دیگر هم زنده نباشد.

این حرف‌ها که به گفته والری برای او تکراری شده بود، ادامه داشت تا این که شب حادثه آنها بار دیگر با یکدیگر مجادله لفظی را آغاز کردند. والری که از احساس افسردگی و در عین حال روحیه بسیار ضعیف شوهرش بعد از 8 سال احساس خستگی می‌کرد، وقتی شوهرش به او گفت که آرزوی مردن دارد این بار عکس‌العمل عجیبی از خود نشان داد. او می‌دانست که آنها اسلحه با مجوزی را در کشوی یکی از کمدهای دیواری اتاقشان نگهداری می‌کنند و به محض ادعای شوهرش به او پیشنهاد کرد که اسلحه را به او بدهد. والری به محض تحویل دادن اسلحه به شوهرش به آشپزخانه رفت و با صدای گلوله متوجه این اتفاق هولناک شد؛ اتفاقی که به گفته والری، شوهرش بارها تهدید به آن کرده بود، اما او هرگز تصورش را هم نمی‌کرد که این اقدام را عملی کند.

«او مدت‌های زیادی بود که مدام از خودکشی حرف می‌زد، اما من این حرف‌ها را به حساب افسردگی حاد و در عین حال نوشیدن بیش از حد مشروبات الکلی می‌گذاشتم. شب حادثه با خودم تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده رودرروی او بایستم و به او ثابت کنم که نشان دادن ضعف از سوی او حتی مرا هم خسته کرده است.

من به هیچ عنوان تصورش را هم نمی‌کردم که او با شلیک به سوی خودش به زندگی‌اش پایان دهد. به ادعای ماموران پلیس وجود الکل بیش از حد در خون رابرت قدرت درست فکر کردن را از او گرفته و این موضوع سبب خودکشی وی شده است، اما با این حال من مقصر نبودم. او خودکشی کرد و پزشکی قانونی این را تایید می‌کند. چرا من به عنوان قاتل معرفی شده‌ام؟»‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها