در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه خانواده تا همین 6 ماه پیش در شهر خودشان بودند اما پدر وقتی دید آنجا کار نیست، کولهبار سفر را بست و بقیه را هم با خودش همراه کرد. فرهاد میگوید: «آمدیم شهریار و پدرم دنبال کار گشت.» آنجا، چسبیده به پایتخت هم برای پدر فرهاد از کسب و کار پررونق خبری نبود، برای همین پسرک دست به کار شد: «در خیابانها و سرچهارراهها آدامس میفروختم و همه سودم را به پدرم میدادم. البته درآمدم زیاد نبود و کمک زیادی نمیکرد ولی بهتر از هیچ بود.»
پس مدرسهات چه؟ این را که میشنود سرش را پایین میاندازد: «ترک تحصیل کردم تا پنجم بیشتر نخواندم.» چرایش را خودش نمیگوید اما در پروندهاش نوشته مدرسه را به خاطر شکست تحصیلی رها کرد.
ضریب هوشیاش 65 است، تفسیرش چیزی شبیه به عقبماندههای ذهنی اما نه خودش و نه خانوادهاش زیاد به این حرفها اهمیتی نمیدادند، مهم یک لقمه نان بود که باید هرطور شده پیدا میکردند.
در مسیر همان پیدا کردن لقمه نان بود که اعضای خانواده هر از گاهی خلافی انجام میدادند و راهی زندان میشدند. فرهاد میگوید: «پدرم سابقهدار است، مادر و یکی از خواهرهایم هم و جرم همهشان مواد.»
پدر با این که فقیر بود و سرش شلوغ، حوصله زیادی داشت. فرهاد میگوید: «رفتارش بد نبود، هیچوقت کتکم نزد. زیاد عصبانی نمیشد.» اما خود پسرک عصبی است، اگر حرکاتش را موقع حرف زدن ندیده بگیری، جای خودزنی روی بازوی چپش این ادعا را تایید میکند. چرا خود زنی کردی؟ جواب این سوال را نمیداند نه اینکه نخواهد بگوید، واقعا نمیداند یک لحظه تصمیم گرفت و این کار را کرد. روی بازوی دست دیگرش درست قرینه زخم خودزنی، شکلی با رنگی آبی خودنمایی میکند: «خالکوبی را دوست دارم. قشنگ است.» بیشتر از آنکه قشنگ باشد شاید نمادی است از یک خرده فرهنگ، همان خرده فرهنگی که مسیر زندگی او را از بقیه مردم عادی جدا کرده است.
فرهاد تا قبل از این که به خاطر مواد دستگیر شود، آنطور که خودش میگوید هیچ خلافی انجام نداده بود: «همین یک بار هم وسوسه شدم. دوستم گولم زد.»
پسرک عاشق دوچرخه بود و به خاطر وضعیت اقتصادی خانواده هیچوقت نمیتوانست به عشقش برسد، برای همین هم وقتی دوستش به او وعده دوچرخه داد، چشمانش از خوشحالی برق زد و شرط را قبول کرد. او میگوید: «مواد برای دوستم بود. او گفت اگر آنها را بستهبندی کنم، برایم دوچرخه میخرد، من هم قبول کردم.»
فرهاد مواد را تحویل گرفت و آنها را به خانه برد. او میدانست خودش به تنهایی از عهده این کار برنمیآید برای همین از قبل موضوع را به پدر و مادرش خبر داده و از آنها قول همکاری گرفته بود: «مواد را گذاشته بودیم وسط اتاق و داشتیم آنها را همانطور که دوستم گفته بود، بستهبندی میکردیم که ناگهان ماموران به خانهمان ریختند. نمیدانم از کجا باخبر شدند.»
شاید یکی از همسایهها که فرهاد را موقع تحویل گرفتن مواد دیده، پلیس را خبر کرده بود. شاید هم پسرک از قبل زیر نظر بود، به هر حال ماموران به خانه فرهاد رفتند و او، مادر و پدرش را دستگیر کردند: «من از آنها خبر ندارم، مرا بردند زندان بچهها.» منظورش کانون اصلاح و تربیت است.او در مدتی که پشت حصار بوده ملاقاتی نداشته و کسی هم نبوده که بخواهد به او تلفن کند و از خودش خبر بدهد یا خبری از او بگیرد. اصلا نمیداند کی آزاد میشود، چه کار باید بکند و تکلیفش چیست. خودش میگوید: «فرقی برایم نمیکند، اینجا هم خوب است راحتم. مشکلی ندارم.» حتی شاید کانون برایش از خانه هم بهتر باشد، چون دیگر مجبور نیست سرچهارراهها بایستد و برای فروختن آدامسهایش به رهگذران التماس کند. دیگر مجبور نیست هر روز نداشتههایش را ببیند و برای آرزوهای دست نیافتنیاش حسرت بخورد.
فرهاد نه به آینده فکر میکند و نه برایش اهمیتی دارد که چه پیشخواهد آمد. شاید بخشی از این بیتفاوتیها به خاطر همان ضریب هوشی 65 باشد و بخشی دیگر به دلیل شرایط خانوادگیاش. از آرزوهایش که میپرسی باز هم سراغ دوچرخه میرود، انگار این وسیله برای او گرانبهاترین گنج دنیاست. او دیر یا زود آزاد میشود و به خانه برمیگردد، اما آیا دیگر سراغ جرم نخواهد رفت؟
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: