در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با بوق ماشین، با اصفهانی خداحافظی کردم، تا مسیر از عبور وانت اصفهانی که در حال سر و ته کردن بود، باز میشد؛ نگاهی به اطراف انداختم. اول به موتور دیزل که مدام در حال کار بود و دو کابل کلفت برق که از سر یک تیرک فلزی به بالای انبار رسیده بود، دو انبار مشابه دیگر، کابلکشی نداشتند پس برق هم نداشتند. با این حساب، سردخانه آنها هم کار نمیکرد و مطمئنا این بستنیها از قبل از جنگ باقی مانده بود ولی چه دلیلی داشت که برای سالم ماندن آنها، این همه دقت و زحمت تحمل شود؟ سردخانه باید مدام کار میکرد و همین طور دیزلها...
اصفهانی رفته بود. دور زدم و از مسیر قبلی به محوطه جلویی انبار رسیدم. آمبولانس هنوز آن جا بود. هر دو نفر روی میزی خم شده بودند. خط سفیدی از پارچه، همراه با برق نایلون بین هر دو امتداد داشت. کنارشان... صندوق چوبی؟! نه، خودش بود: تابوت!... تابوت در سردخانه بستنی چه کار میکرد؟
کنجکاو شدم، ترمز کردم و از در پیاده شدم. خودش بود، تابوت! و هر دو نفر با مرد چکمهپوش و راننده آمبولانس در حال... در حال کفن کردن یک جنازه بودند که کاملا بیحرکت بر روی میز قرار داشت. هر دوشان سعی میکردند دور کفن را با نایلون بپوشانند. در تابوت روی زمین بود.
لحظهای منگ شدم. بستنیهای یخزده! براحتی از مزهشان میشد تشخیص داد که چند بار ذوب شده و دوباره منجمد شدهاند و اگر به هر دلیلی، برق سردخانه قطع میشد؛ همزمان در سردخانه بغلی، یخ اجساد مردگان هم نرمنرمک رو به آبشدن بوده است. چند ماه بود که ما از این بستنیها میخوردیم؟ بستنی مهر! سردخانه شهدا! ناخودآگاه به جعبه عرقکرده بستنیها نگاه کردم و بعد نگاهی به اطراف، حالا میفهمیدم که چرا برق سردخانه بستنیها را خاموش نکرده بودند. عرق سرد روی جعبه بستنیها، دریچه هوای سردخانه، دو محیط پشت به هم چسبیده، بستنیهای لیوانی، قیفی، چوبی، رنگی و آن طرف دیواره اجساد سربازها، بسیجیها، پاسدارها و مردم عادی! و هر دو از یک دستگاه خنککننده تغذیه میشدند. عرق سرد روی جعبهها! عرق سرد روی اجساد...!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: