در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بابا قرار بود تا ایستگاه راهآهن همراهش برود، قرآن در دستان مادر و کاسه آب را هم مجید گرفته بود.
از زیر قرآن رد شد و بوسهای بر آن زد و رو به آسمان دعایی خواند. نگاهی به بقیه کرد و با تعجب گفت: این چه قیافههاییه؟ آدمو از رفتن پشیمون میکنید؛ بخندید!
دخترش را بوسید و خداحافظی کرد و به اتفاق بابا رفتند.
مجید آب را پشت سرشان ریخت و گفت: خدا به همرات داداش...
بغض کرده بود، خیلی تلاش میکرد که گریه نکند برای همین دیگر چیزی نگفت و آمدند به خانه، هیچکس حرفی نمیزد و ساکت بودند که یکدفعه زنداداش گفت: ای وای! دیدی چی شد، خوراکیهاشو جا گذاشت؟
بعد به کیسهای که در دست داشت اشاره کرد. مجید نگاهی به کیسه انداخت، باید کاری میکرد؟ اما...
در یک چشم برهم زدن کیسه را گرفت و از خانه بیرون آمد و تا میتوانست سریع دوید که به آنها برسد. وقتی از دور آنها را دید، سرعتش را بیشتر کرد، نزدیکشان که شد خواست برادرش را صدا بزند، اما ترسید گریهاش بگیرد. جلوتر رفت، حالا درست پشتسرشان بود، پیراهنش را کشید و وقتی او برگشت دستش را دراز کرد وگفت: اینو...
نتوانست ادامه بدهد و بسرعت از آنها دور شد، فقط شنید که برادرش بلند، گفت: دستت درد نکنه داداش کوچولو!
مجید میدوید و اشک میریخت، احساس خوبی داشت، سبک شده بود. سر کوچه کمی ایستاد و چشمهایش را پاک کرد تا دیگران متوجه گریه کردنش نشوند وبعد به طرف خانه رفت، وقتی رسید مادرش را دید که جلوی در ایستاده ویک جفت کفش دردست دارد!
خواست چیزی بپرسد که مادر خودش گفت: پسرم حواست کجاس، چرا کفشاتو نپوشیدی؟
مجید نگاهی به پاهایش انداخت و تازه فهمید که کفش نپوشیده است.
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: