خانه بروبچه‌ها

بخند

کد خبر: ۳۵۶۵۶۰

وقتی نیستی خورشید، غروب را گریه می‌کند و سنجاقک‌ها روی پلک خسته جاده می‌میرند. انگار خاک، اسکله شبنم‌ها می‌شود و خاطره‌هایم را می‌بلعد. باد سقف آرزوهایم را با خود می‌برد و رؤیاهایم میان پیچ و خم فاصله‌ها گم می‌شوند.

وقتی نیستی، دنیا نیست. پس به اندازه تمنّای چشمانم، به وسعت دنیا دنیا ستاره بخند.

ستاره صبح

آخرین دیدار

روز جمعه وقتی اومد خونه، منم جایی دعوت شده بودم و باید می‌رفتم. همون‌طور که داشت باغچه رو مرتب می‌کرد، گفتم: بابا جون، غروب می‌آم خونه و روزتون رو تبریک می‌گم. اونم خندید و بدون این‌که نگاهم کنه، گفت: باشه بابا جون... غروب که اومدم خونه نبود. شب هم نیومد. همه جا رفتیم و گفتیم: پدرمون رو ندیدین؟ اونام می‌گفتن: نه. وقتی صبح شد، زنگ زدن به خونه‌مون، گفتن: یه پدر ناشناس پیدا شده.

با پاهایی لرزون رفتیم و دیدیمش.

فاطیما

قول مکتوب

از کدامین دلواپسی حرف می‌زنی، همه نبودن‌ها و خاطره‌های کبود که سهم من شد! دستپاچگی پروانه‌های دفتر خاطراتت را بهانه بیقراری نکن. اینجا کسی خورشید را قاتل شب نمی‌داند، سلام و خداحافظی آفتاب و مهتاب، بازی روزگار ماست. همزیستی ستاره‌های زیبارو با شب کبود رخ، روایتگر حکایت عاشقی است. دلم از همه بی‌وفایی‌ها که تو پای چشم‌تنگی تقدیر نوشتی، گرفته است. تنهایی آتشی به دامان روزهایم زده که باران اشک‌هایم هم حریف این غول سوزانگر که همه حاصل بدقولی‌های توست نمی‌شود. سری به صفحات خالی دلنوشته‌هایم بزن... شاید پی به دلتنگی‌های امروزم ببری....«من» هر چه می‌گردم رد پایی از بودنت در قلبم نمی‌یابم. این‌بار می‌خواهم مثل «تو» قولم را روی آب مکتوب کنم.

میلاد اشرفی

ورود ممنوع

پس از مدت‌ها دلتنگی با شنیدن آن صدای پر احساس، شوق دیدار رنگ گرفت و با دیدن آن زیبایی بی‌همتا، دلسپردگی دل باخت. پابرهنه به سویش دوید و خود را به آغوش او سپرد، آرامشی آرامبخش در و جود خویش حس می‌کرد و با هر بوسه‌ای که نسیم بر تنش می‌زد سرمست از خوشی تا اوج خوشی قد می‌کشید. بی‌خیال از هر خیال و بی‌پروا از هر بی‌قانونی، لحظه‌های وصال را نوازش می‌نمود که ناگه احساس سنگینی کرد و به پایین کشیده شد. هر چه تقلا کرد سودی نداشت. روز بعد خبر همه جا پیچید: جسد مردی در منطقه ممنوعه شنا پیدا
شده.

جعفر دردمندی از سلماس

هنوزهای همواره!

هنوز بوی آخرین نگاهت را به یاد دارم. هنوز رد پایت را هر روز با چشم‌هایم دنبال می­‌کنم. هنوز گرمی دست‌هایت را دست‌هایم حس می‌­کند. هنوز گنجشک‌ها برای تو می­‌خوانند. هنوز قلمم برای تو با کاغذ مانده و هنوز، هنوزها هستند تا تو برگردی!

بهاره عاطفی 20 ساله از اهواز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها