یک قارچ از زندگی

خواب سنگین

کد خبر: ۳۵۶۵۳۹

نگاهش کردم؛ پشتش به من بود؛ در آن شب رو به پایان.

نمی‌دانم چرا تا دیدمش به ساعت ماشین نگاه کردم؛ چهار و بیست و دو دقیقه.

بعد به آینه نگاه کرده بودم؛ گویا می‌خواستم مطمئن شوم جز من و او کسی و چیز متحرکی در این خیابان نیست؛ به واقع هم نبود.

هوا هنوز تاریک بود و خیابان و کوچه‌ها و خانه‌ها و ساکنان‌شان همه در خواب بودند گویا. خوابی شاید سنگین.زیر لب زمزمه کردم خواب سنگین نه می‌گذارد ببینی نه می‌گذارد بشنوی.

سرعت ماشین کم شده بود. مثل این که پاهایم با پاهایش همدردی کرده باشند؛ پاهایم حس نداشتند یا می‌خواستند بایستم، نمی‌دانم.

اما ماشین ایستاد؛ مدت‌ها بود که به دلایل خاص خودم هیچ‌کس را سوار ماشین نمی‌کردم! اگر بپرسید از کی؟ نمی‌دانم.

شیشه پایین آمد؛ سرم چرخید و کج شد به سمت راست.

چقدر مهربان بود آن صورت، زیر نور آن چراغ بلند. هنوز هم مهربان است در ذهن من، زیر نور چراغ خاطره‌های خوش رنگ.

یادم نیست چیزی گفتم یا نه؛ یا او چیزی گفت. یادم نیست. اما با صدای بسته شدن در، در سکوت آن همه آدم خواب، فهمیدم نشسته است روی صندلی کنار من.

وقتی مسوول چاپخانه زنگ زد و گفت: امروز دستگاه کمی بد قلقی کرده و کار شما مانده برای نیمه شب؛ ابروهایم در هم رفتند و در دلم بر این شانس... بگذریم.

از آنها نیستم که به چیده شدن حوادث، پشت سر هم تا رسیدن به اتفاقی خاص اعتقاد محکمی داشته باشم؛ همیشه می‌گویم: خدا به انسان فکر و درک و شعور داده تا درست ببیند و درست تصمیم بگیرد.

اما آن شب که بر خلاف قرار قطعی قبل، مجبور شدم تا دم صبح در چاپخانه بمانم، شاید... نمی‌دانم اما حالا پیرمرد سالخورده‌ای کنار دستم نشسته بود.

چیزی نگفت و من حرکت کردم.

به نخستین تقاطع که رسیدیم، فرصت را مناسب دیدم و پرسیدم: پدرجان؛ کجا میرین؟

نگاهم کرد و لبخند روی لبانش نمایان‌تر شد و گفت: تو کجا می‌ری پسرم؟

انتظار نداشتم جوری خطابم کند که انگار پسری هجده، نوزده ساله هستم.

گفتم: من دارم میرم خونه؛ اما مقصد شما هر جا باشه، رو چشمم، می‌رسونم‌تون. گفت: نه؛ منم همون سر کوچه خونتون پیاده می‌شم. گفتم: امکان نداره؛ به دو دلیل. یکی این که این ساعت ماشین گیرتون نمیاد و دوم این که این خیابونای بی‌ترافیک جون می‌ده برای رانندگی. هر جا بخواین برین می‌رسونم‌تون.

بازم خندید و گفت: پس بریم شاهرود.

از شما چه پنهان، حسابی جا خوردم.

صدای پیرمرد، سکوت چند ثانیه‌ای را شکست و گفت: می‌خوام برم شاهرود.

عکسی قدیمی و خانوادگی از جیبش بیرون آورد و نگاه کرد و نمی‌دانم با من گفت یا با آنها که در عکس بودند که: دلم برای همسرم تنگ شده؛ بی‌معرفت 7 ساله که منو تنها گذاشته تو این دنیای بی‌وفا و...

شاید بغضش نگذاشت حرفش را تمام کند؛ شاید حرف‌های شخصی بر سر زبان آمده بود که نخواست بیرون بریزدشان؛ فقط زیر لب خواند:

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

بفهمی نفهمی دستپاچه شده بودم که چه کنم؛ فقط برای شکستن این سکوت سنگین چون از بی‌وفایی این دنیا، پرسیدم: با چی می‌خواین برین تا شاهرود؟

برای این که حال و هوایش عوض شود با لحنی آمیخته به شوخی گفتم: قصد نداشتین تا اون جا رو پیاده برین که!

گفت: نه؛ پیاده نمی‌رم؛ اما پیاده رفتن تا شاهرود راحت‌تر از موندن و...

باز هم حرفش را ناتمام گذاشت.

فکر کردم پرس‌وجو کردن در مورد منظورش دور از ادب است؛ اگر می‌خواست بگوید خودش می‌گفت.

پس سکوت کردم و رفتم به سمت ترمینال.

پیاده که شد؛ دست کرد توی جیبش. تسبیحی بیرون آورد؛ به سمت من گرفت و گفت: مدت‌ها بود با کسی این قدر حرف نزده بودم.

می‌ترسیدم لغت‌ها هم یادم رفته باشن. ازت ممنونم. حالا اینو از من یادگاری داشته باش، پسرم.

مثل مات‌ها نگاهش می‌کردم. زبانم به کار نیامد؛ دستم به سمتش کشیده شد. تسبیح را کف دستم گذاشت. گرمای دستش را حس کردم و رفت.

*‌*‌*‌

حالا ماه‌هاست که این تسبیح روی داشبورد ماشین جا خوش کرده و هر وقت چشمم به آن می‌افتد با خودم می‌گویم: ای کاش ما با هم مهربان‌تر باشیم و باوفاتر. مخصوصا با آنها که سن‌وسالی ازشان گذشته است.

و آنچه پیرمرد آن شب زیر لب زمزمه می‌کرد در ذهنم طنین می‌اندازد:

اومده حالتو، احوالتو، سیه خالتو، سفید روی‌تو، سیه موی‌تو، ببیند، برود... امشب شب مهتابه...

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها