در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
انگار یکی هولم داد تو کوچهها؛ کوچههایی که یک قدری رنگیتر بودند با بچههای گل به دست؛ کوچههایی که باغ شده بودند با خندههای بچهها.
رفتم تو خیال خودم؛ سر میزدم به مدرسهها؛ اسمشان چی بود و آدرسشان کدام؟ یادم نیست؛ فقط صدای بچهها بود که مثل یک رود زلال مرا با خود میبرد در کوچهها.
جلوی یک مدرسه که در آهنیش باز بود و بزرگ، انگاری پاهایم محکم به زمین چسبیدند.چشمها که پاها را ناتوان از رفتن دیدند، گویا جسورتر شدند و خودشان دویدند در حیاط مدرسه؛ به هرجایی سرک کشیدند و هر گوشهای را جستند؛ با صف کلاس اولیها رفتند بالا و بچهها که نشستند، برگشتند پایین و با کلاس سومیها رفتند طبقه دوم.
چشمها آنقدر بالا و پایین شدند که سیاهی رفتند و سر من گیج خورد؛ خدا را شکر که شکل و شمایل یکی از کلاسها این چشمها را گرفت و نشستند پشت یک میزی که سی و چند سال پیش مهدی یزدی مینشست کنارشان.
مهدی یزدی که لهجهاش شیرین بود و خودش دوست داشتنی؛ با آن کت سیاهی که عمویش دوخته بود و یقه سفیدی که مادرش با سوزن و نخ روی یقه کت، محکم کرده بود.
چشمهایم باز هم رفتند تا آن روز و آن زنگ انشاء که معلم آمد و بعد از برپا و برجای مبصر کلاس، به عادت همیشگی اش سلام بلندی کرد و بچهها هم بلندتر پاسخ دادند. معلم با گامهای محکمش به سمت تخته سیاه رفت؛ تکه گچی برداشت و باز به عادت همیشگی آن را به دو نیم کرد و با لب یک تکهاش مانند قلمی خوش دست با خط زیبایی روی تخته نوشت: «میخواهید چه کاره شوید؟»
بچهها تند و پر شتاب دفترها را بیرون آوردند و خودکار به دست شروع کردند به نوشتن.حالا که فکر میکنم میبینم هیچکس به ما نگفت و یاد نداد که قبل از نوشتن و گفتن قدری هم فکر کنیم.
مهدی اما دستش را بلند کرد و گفت: آقا اجازس؟ معلم پسر خالم اینا گفته دوست دارین چی کاره بشین.شما هم منظورتون همینه؟
معلم چنان نگاهی به مهدی کرد که من سنگینی آن را حس کردم.
گفتم الان دادی، تشری چیزی میزند که این فضولیها به تو نیامده؛ معلم خوبی بود، کتک نمیزد؛ اما آن روز داد هم نزد.قدری مهدی و کلاس را نگاه کرد وگفت: فرق این دو تا با هم چیه؟
مهدی گفت: نمیدونیم آقا؛ ولی ما خودمون دوست داریم معلم بشیم اما باید دکتر بشیم.
معلم با خنده پرسید: چرا باید؟
ـ آخه بابامون میگه؛ میگه با پول معلمی که نمیشه زندگی...
مهدی حرفش را خورد؛ اما معلم با همان لبخند گفت: هم معلمی خوبه، هم دکتری، هم کارای دیگه؛ تو همهشونم میشه به مردم خدمت کرد. اما اول باید بفهمیم که از زندگی چی میخوایم. این سوال مهمیه.
مهدی وقتی دانشجوی پزشکی بود؛ در مدارس جنوب شهر هم درس میداد؛ اما قبل از فارغالتحصیلی یا استخدام در یک اداره، در یکی از جبهههای غرب شهید شد.
روز اول مهر امسال من پس از سالها یاد او کردم؛ نمیدانم چرا، اما دلیلش هرچه بود، بر دلم نشست.
یادم انداخت که یادم نرود و همیشه بدانم که از زندگیام چه میخواهم و برای آن چه باید انجام دهم.
و مهمتر از آن مهدی را هیچوقت یادم نرود.
علی مهربان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: